تبليغاتX
مشاوره،مقاله،اختلال رواني

مشاوره،مقاله،اختلال رواني

مشاوره خانوادگی،تحصيلي،مشاوره قبل و بعد از ازدواج

نگاهی به نیازهای آموزشی- پرورشی كودكان معلول

نگاهی به نیازهای آموزشی- پرورشی كودكان معلول
بی شك زمانی كه «آن سولیوان» اولین آموزش ها را بر دستان كوچك «هلن كلر» حك كرد و با زبان دست ها با هلن كوچك سخن گفت، باور داشت كه «هلن» زمانی نه چندان دور نام هر شیئی را، هرچند نامفهوم، بر زبان جاری خواهد كرد و یا زمانی كه «جبار باغچه بان» ، كودكان كر و لال را در كنف حمایت خویش قرار داد، می دانست كه هر كودك معلول نیز مانند دیگر كودكان، حقی برای آموختن و استعدادی به قدر خویشتن دارد...
و «لوییس بریل» باور داشت كه تاول های كاغذ خواهند توانست دنیای تاریك و پر التهاب كودكان نابینا را روشنی بخشد.آن چه در پی می خوانید؛ نگاهی است بر نیازهای آموزشی- پرورشی كودكان معلول در سه بخش:
الف: نیازهای ویژه آموزشی كودكان معلول، ب: گام به گام با كودك معلول ،ج: نیازهای والدین.
الف: نیازهای ویژه آموزشی كودكان معلول
كودكان ناتوان یا كم توان (معلول)، مشكلات خود را با ناتوانی در انجام فعالیت ها، انجام تكالیف مدرسه، برقراری ارتباط با آموزگار، دوستان، والدین و... رفتارهای نابهنجار به ویژه عصبانیت، پرخاشگری، مشكلات روانی- عاطفی و... بروز می دهند. این رفتارها به ویژه اگر كودك ناتوان در مدرسه كودكان عادی تحصیل كند، بیشتر بروز می كند. از این رو كودكان معلول (ذهنی یا جسمی)، به ویژه كودكانی كه دچار ناتوانی یا كم توانی ذهنی هستند، نیازمند شیوه های آموزشی ویژه، انتخاب مدرسه مناسب و... بوده و باید با شیوه اصولی آموزش ببینند.
۱- نیازهای آموزشی ویژه به چه معناست؟
نیازهای آموزشی ویژه یاSEN (Special Education needs) ویژه كودكانی است كه دچار مشكلات آموزشی و ناتوانی در درك و فهم مطلق یا نسبی مسایل آموزشی بوده و نسبت به همسالان خود از توان آموزشی كمتر یا بسیار كمتری برخوردارند.
این كودكان نیازمند حمایت- نه ترحم- راهنمایی و آموزش و پرورش ویژه بوده و برای آموزش و پرورش آنها باید از مربیان و آموزگاران ویژه كودكان معلول كمك گرفت.
براساس نظر روانشناسان مركز مطالعات معلولان ذهنی دانشگاه آكسفورد، اصلی ترین نیازهای آموزشی- پرورشی كودكان معلول عبارت است از:
- نیاز به تحصیل در مدارس ویژه
- انجام برنامه ها و آموزش های خاص در مدرسه
- آموزش مهارت خواندن، نوشتن، درك مفاهیم آموزشی- پرورشی با شیوه های مناسب
- آموزش مهارت برقراری ارتباط با همسالان و پذیرش ارتباط همسالان با خود؛ شامل برقراری ارتباط عاطفی- رفتاری و كلامی با همسالان
- فراگیری مهارت های رفتاری و بروز عكس العمل ها و واكنش های به جا و درست
- آموزش نحوه اداره كردن و نگهداری و مراقبت از خود در برابر حوادث و مشكلات و دفاع از خویشتن در مقابل خطرات
- فراگیری شیوه فهماندن نیازهای شخصی به دیگران به ویژه به والدین، آموزگار و مددكار و...
۲- تفاوت ها، عاملی جهت تفاوت در نیازها
بی شك ناتوانی كودكان معلول به یك میزان و در یك راستا نیست. بنابر این میزان و نحوه فراگیری و نوع آموزش ها نیز متفاوت است.
آموزگار برای سنجش تفاوت ها و نیازهای كودكان در اولین قدم می تواند با بهره گیری از برنامه های آموزشی- پرورشی هماهنگ، توان كودكان را محك بزند تا به تفاوت و نیازهای تك تك آنها پی ببرد. در این مرحله آموزگار باید به بررسی دقیق شیوه های رفتاری، آموزشی، ناتوانی ها و نیازهای هریك از دانش آموزان بپردازد تا به طور كامل و دقیق بر دانش آموزان و نیازهای فردی آنها مسلط شود.
در مرحله دوم؛ آموزگار باید با توجه به نیازهای ویژه هر دانش آموز، فعالیت های آموزشی- پرورشی را انتخاب كرده و با برنامه ریزی دقیق آموزش ها را به مرحله اجرا بگذارد. بهتر است برنامه ها با والدین دانش آموزان نیز هماهنگ شود تا در زمان كمتر و با كارایی بیشتری برنامه ها به نتیجه برسند. این مرحله از آموزش به «آموزش یا برنامه آموزش انفرادی» (Indivi dual Education Plan) معروف است.
در مرحله سوم؛ نیاز است تا پیشرفت فراگیران به ویژه پاسخ ها و تحولات رفتاری- آموزشی هر دانش آموز پس از اجرای برنامه آموزشی «IEP» به دقت بررسی شود تا در صورت مشاهده هرگونه نقص در اجرای برنامه IEP یا نقص در فراگیری دانش آموزان، برنامه های جدیدی به اجرا درآید.
آنچه در مراحل مختلف اجرای طرح ها و برنامه ها مؤثر است. تحمل و پشتكار والدین، آموزگار و فراگیران است.
۳- تكمیل نیازها
یكی از مهم ترین نكات در اجرای موفقیت آمیز برنامه های آموزشی- پرورشی كودكان معلول، ارتباط تنگاتنگ والدین با پزشك و روانپزشك كودك در خارج از مدرسه و ارتباط مستمر والدین با آموزگار و مشاوره ویژه كودكان استثنایی در مدرسه است. برای دستیابی به این منظور این نكات را به خاطر بسپاریم:
- كودك ناتوان یا كم توان (معلول) نیازمند كمك ما، اما به شیوه صحیح و منطقی است؛ پس ترحم را كنار بگذاریم.
- كودك معلول می تواند همپای همسالان خود كه در شرایطی مشابه او بوده و پیشرفت كرده اند، آموزش ببیند.
- آموزش های ویژه هر كودك باید به دقت به اجرا گذاشته شود.
- والدین و آموزگار می توانند با همكاری هم به هدف های خود دست یابند.
- باور كنید كه فرزندتان به كمك شما نیاز دارد و با كمك گرفتن از افراد مطلع چون پزشك، روانپزشك، مددكار و... گام های مثبتی را به سوی بهبود فرزندتان برمی دارید.
- كودك ناتوان رفتار والدین، مربیان، اقوام و... را به خوبی درك می كند هر چند به تصور دیگران او ناتوان است از این رو طوری رفتار كنید كه امید را در دلش زنده كنید.
- پیش از هر اقدامی، مشورت با پزشك، روانپزشك، مربی و مددكار فرزندتان را فراموش نكنید.
- والدین نقش مهمی در برقراری ارتباط كودك با خانواده و مدرسه دارند؛ بنابر این همواره همسو با مدرسه و آموزش های مربیان پیش بروید.
ب: گام به گام با كودك معلول
همپا شدن و گام برداشتن با توان كودكان معلول یكی از اصول آموزشی كودكان ناتوان است؛ چرا كه تفاوت عمده آموزش به كودكان ناتوان و كودكان عادی، كند بودن عكس العمل های كودكان ناتوان در مقابل برنامه های آموزشی- پرورشی است. بنابر این انتخاب مدرسه مناسب یكی از عوامل مهم جهت آموزش صحیح كودكان معلول است. آموزگار یكی دیگر از محورهای اصلی آموزش و پرورش بوده و توان و مهارت آموزگار نیاز اصلی وی برای آموزش به كودكان معلول است.
۱- انتخاب مدرسه
پس از بررسی های مقدماتی و آگاهی از ناتوانی كودك، والدین باید به سرعت مدرسه مناسبی را برای آموزش و پرورش فرزندشان برگزینند، ضرورت این انتخاب و سرعت در انتخاب به حدی است كه به عقیده روانشناسان به تعویق افتادن آن باعث ایجاد لطمات جبران ناپذیری در كودك معلول می شود به ویژه این كه كودك معلول، خواهر یا برادر سالم داشته باشد. برای انتخاب مدرسه مناسب نكاتی را به خاطر بسپاریم:
- مدرسه باید با سن، توانایی ها و نیازهای كودك همسان باشد. توجه به نوع معلولیت و تعداد معلولیت ها (ممكن است كودك دارای یك معلولیت و یا چند معلولیت باشد)؛ بسیار مهم است.
- حضور فرزند شما در مدرسه نباید تأثیر منفی بر روی سایر دانش آموزان و سایر دانش آموزان تأثیر منفی بر روی فرزند شما داشته باشد. به این معنی كه تفاوت كودكان از جهت سن، توان یادگیری، نوع معلولیت و... بر آموزش شان تأثیرگذار بوده و باعث تخریب یا دلزدگی دانش آموزان می شود.
- امكانات مدرسه باید پاسخگوی نیاز دانش آموزان باشد.
- نیازهای آموزشی نباید بر نیازهای پرورشی و به عكس تأثیر گذاشته و یكی را تحت الشعاع دیگری قرار بدهد.
- مدرسه باید از جهت وسائل رفاهی، آموزشی، پرورشی، امكانات ورزشی ویژه دانش آموزان معلول و ... مجهز باشد. توجه كنید حداقل امكانات مد نظر نیست و مدرسه باید به حداكثر امكانات تجهیز باشد.
- مدرسه موظف است تا با توجه به نوع معلولیت نیازهای دانش آموزان معلول را برآورده كند. چرا كه نیازهای دانش آموز نابینا متفاوت از نیازهای دانش آموزان ناشنوا است.
- از كارایی پرسنل مدرسه مطمئن شوید. برای این منظور می توانید از سوابق آموزشی مدرسه، موفقیت های آموزشی، پرورشی و ... آگاه شوید. یكی از بهترین شیوه های دستیابی به این اطلاعات، مشورت با والدین دانش آموزانی است كه در مدرسه مورد نظر مشغول تحصیل اند.
- در انتخاب مدرسه دقت كنید چرا كه از جهت روانی ثابت شده تغییر مكان آموزشی در همه دانش آموزان به ویژه دانش آموزان معلول، افت تحصیلی و اختلالات روانی عاطفی را به دنبال خواهد داشت.
۲- آموزگار محور تعلیم و تربیت
نقش مربی _ آموزگار، چنان كلیدی است كه موفقیت یا دلزدگی دانش آموز مستقیماً به او وابسته است.
یكی از نكات مهم و مورد توجه، نحوه ارتباط آموزگار و فراگیر است به طوری كه لازم است هر دانش آموز به صورت مستقیم و ویژه با آموزگار در ارتباط باشد: این ارتباط به حدی مهم است كه بی آن طرح آموزش انفرادی (IEP) با شكست مواجه می شود.
به منظور برقراری ارتباط صحیح، منطقی و دوستانه میان آموزگار- مربی و دانش آموز به این نكات توجه كنیم:
- نیازهای فردی هر دانش آموز را به درستی شناسایی كنیم تا ارتباطی صحیح و منطقی با دانش آموز برقرار كنیم: این ارتباط اجرای بهتر طرح IEP را نیز به دنبال خواهد داشت.
- اولویت ها را بررسی كنیم و نیازها را براساس اولویت ها پاسخ دهیم.
- قرار است چه كسی علاوه بر آموزگار نیازهای دانش آموز را برآورده سازد و میزان این مداخله در چه حد و به چه صورتی است؟
- والدین چه مسئولیتی را به عهده دارند تا در جهت تكمیل فعالیت های آموزگار گام بردارند.
در بسیاری موارد دیده شده كه آموزگار به تنهایی نمی تواند پاسخگوی نیازهای آموزشی _ پرورشی دانش آموز باشد و فقط پاسخگوی بخشی از آنها است. در این موارد لازم است تا برنامه ها به صورت مكتوب در اختیار والدین نیز قرار بگیرد تا والدین در تكمیل فعالیت های آموزگار حركت كنند. در مواردی نیز برگزاری كلاس های فوق برنامه كارگشاست. در این كلاس ها لازم است والدین نیز حضور یابند تا از نزدیك با فعالیت ها و نحوه آموزش آشنا شوند.
روان شناسان به فعالیت های گروهی بسیار معتقدند و عقیده دارند دانش آموزان در جمع به تأسی از یكدیگر بیشتر و بهتر فعالیت كرده و فرا می گیرند.
۳- تكمیل آموزش ها
در بسیاری موارد، آموزش های مدرسه پاسخگوی نیاز دانش آموزان نبوده و والدین باید فعالیت های تكمیلی را به اجرا گذارند. گاهی نیز معلولیت در حدی است كه آموزش های مدرسه پاسخگوی نیاز دانش آموز نیست.
آن چه برای جبران این وضعیت پیشنهاد می شود، استفاده از مددكاران و مربیان كارآزموده در منزل است. براساس آمار بیشترین مشكل كودكان معلول در نحوه تكلم، واكنش و عكس العمل به حالت های مختلف به ویژه در شرایط اضطراری و ناتوانی در بیان نیازها به ویژه نیازهای فردی است. این كمبودها با همسو شدن آموزش آموزگار در مدرسه و مددكار و والدین در منزل قابل حل است. برای همكاری بیشتر و بهتر میان مددكار، والدین و آموزگار، برگزاری جلسات مشاوره حضوری كارگشا است.

ج- نیازهای والدین
آن چه علاوه بر آموزش و پرورش صحیح كودكان ناتوان یا كم توان، آنها را به سوی آرامش و امكان فراگیری بهتر آموزه ها سوق می دهد، توانمندی والدین از جهت آموزشی و روانی است. والدینی كه خود از جهت روانی _ عاطفی و آموزشی، آموزش های لازم را دیده باشند می توانند با اعتماد به نفس فرزندشان را راهنمایی و حمایت كنند. برای دستیابی به این هدف به چند نكته توجه كنیم:
- اگر از نحوه آموزش های مربیان مدرسه رضایت دارید، سعی كنید تا با برقراری ارتباط بیشتر و بهتر با اولیاء مدرسه به ویژه آموزگار، زمینه آموزش و پرورش بهتر را فراهم كنید.
- اگر از شیوه آموزشی مدرسه، رضایت ندارید و یا نواقصی را در شیوه آموزش و پرورش فرزندتان مشاهده می كنید به جای تعویض مدرسه، با اولیاء مدرسه صحبت كنید. سعی كنید تا با یاری یكدیگر مشكلات را حل كنید. چرا كه اشاره كردیم تعویض دائمی مدرسه، اثرات روانی _ عاطفی نامطلوبی بر كودك دارد.
- با والدین همكلاسی های فرزندتان در ارتباط باشید، به ویژه والدین دانش آموزانی كه فرزندشان پیش از فرزند شما تجربه حضور در مدرسه را داشته اند.
- با انتخاب و مشورت با روان شناس و مددكار و یا هر دو، بسیاری از مشكلات به راحتی حل و فصل خواهد شد. حتماً حداقل دو هفته یك بار، بدون فرزندتان، به روان شناس یا مددكارتان مراجعه كنید و در زمان مراجعه به این نكات توجه كنید:
۱- به طور كامل نگرانی ها و اضطراب هایتان را شرح دهید.
۲- پیش از مراجعه فهرستی از نیازهای خود و فرزندتان را یادداشت كنید تا چیزی را از قلم نیاندازید و با دقت پاسخ سؤالات تان را دریافت كنید.
۳- درباره فعالیت های مدرسه،  پیشرفت ها و شكست های خود و فرزندتان، ناآرامی های روحی و روانی خود و فرزندتان و... سخن بگویید و راه حل بخواهید.
- فرزندتان را نزد همان روان شناس یا مددكاری ببرید كه خود نیز نزد او می روید. به این ترتیب روان شناس یا مددكار می تواند به خوبی از حالات روحی شما و فرزندتان مطلع شود.
- مطالعه كتاب های روان شناسی به ویژه روان شناسی مرتبط با كودكان معلول را فراموش نكنید.
- گردش و تفریح به ویژه همراه با همكلاسِی  های فرزندتان به همراه والدین آنها را فراموش نكنید. این ارتباط زمینه ساز بحث و تبادل نظر و كاستن از اضطراب ها و نگرانی هاست.
- فراموش نكنیم كه كودك ناتوان یا كم توان، ناتوان مطلق نیست و می تواند با آموزش به فردایی بهتر رهنمون شود.
و در پایان، به عقیده روان شناسان، كودكان معلول- ذهنی یا جسمی- نیاز به ترحم نداشته و تنها نیازمند توجه در راستای آموزش و پرورش صحیح هستند.
منبع: http://www.direct.gov.uk/Education And Learning

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 6:2  توسط حسن  | 

عصبانيت

عصبانيت
 عصبانيت بخشي طبيعي از حالات انسان است که کنار آمدن با آن هميشه هم آسان نيست. وقتي افراد نمي توانند آنرا کنترل کنند، آزار وآسيب هايي که مي رسانند کاملاً مشهود است.
خيلي افراد عصبانيت خود را پنهان مي کنند. خيلي ها آن را با خشم و غضب بيرون مي دهند. براي خيلي هاي ديگر هم، عصبانيت يک حالت مزمن و سخت است که عادت خشم و عصبانيت بطور مداوم نمود مي کند.
عصبانيت 10 نوع مختلف دارد:
اجتناب از عصبانيت: اين افراد اصلاً از عصبانيت خوششان نمي آيد. خيلي ها از عصبانيت خودشان يا ديگران واهمه دارند و مي ترسند که کنترل خود را از دست بدهند. خيلي ها فکر مي کنند عصباني شدن کار زشتي است. اين دسته از افراد تصور مي کنند که بايد هميشه مهربان و خوش خلق باشند تا احساس آرامش و امنيت کنند.
البته اينها هم مشکلاتي دارند. عصبانيت مي تواند به ما کمک کند وقتي اشکالي در کار وجود دارد آنرا برطرف کنيم. اما اين دسته افراد، احساس گناه مي کنند. به همين خاطر از خطاهاي ديگران مي گذرند.
عصبانيت موزي: اين افراد هيچوقت نمي گذارند که ديگران متوجه عصبانيت آنها بشوند. گاهي اوقات حتي خودشان هم نمي دانند که چقدر عصباني هستند. اما اين عصبانيت به شکل هاي مختلف نمود پيدا مي کند مثل فراموش کردن مسائل يااينکه مي گويند مي خواهند کاري را انجام دهند اما هيچوقت دنبال آنرا نمي گيرند. گاهي هم فقط مي نشينند و فکر ديگران را خراب مي کنند. اين افراد مظلوم و صدمه ديده به نظر مي رسند و باعث مي شود که مدام از آنها بپرسيد، "چرا از دست من عصباني هستي؟" وقتي  با اين رفتارهايشان فکر ديگران را خراب مي کنند، روي زندگي خود کنترل پيدا مي کنند. اما با همه اين حرف ها نيازها و خواسته هاي خودشان را هم گاهي فراموش مي کنند. نمي دانند بايد با زندگي خود چه بکنند و اين منجر به خستگي، بي حوصلگي و نارضايتي از روابطشان مي شود.
 عصبانيت پارانويايي: اين نوع عصبانيت زماني اتفاق مي افتد که کسي از طرف ديگران مورد تهديد غيرمنطقي قرار گرفته است. آنها همه جا دنبال خشونت هستند. مطمئن هستند که ديگران مي خواهند متعلقاتشان را از آنها بگيرند. فکر مي کنند که ديگران مي خواهند به آنها آسيب فيزيکي يا کلامي بزنند. به خاطر همين تصورات بيشتر اوقات خود را با حسادت صرف گارد گرفتن و دفاع کردن از چيزهايي که فکر مي کنند به آنها تعلق دارد مي کنند—عشق همسرشان، پولشان، يا چيزهاي باارزش ديگري که دارند. افراديکه عصبانيت پارانويايي دارند عصبانيتشان را به اين و آن هم مي دهند. بدون اينکه متوجه عصبانيت خودشان باشند، فکر مي کنند همه آدم هاي ديگر عصباني هستند. آنها راهش را پيدا کرده اند که چطور بدون احساس گناه عصباني شوند. هيچ امنيتي در زندگي خود احساس نمي کنند و به هيچکس هم اعتماد ندارند. قضاوت ضعيفي دارند چون عصبانيت و احساسات خودشان را با عصبانت بقيه اشتباه مي گيرند. آنها عصبانيت خود را در کلمات و چشمان دوستان، همکاران و نزديکان خود مي بينند و همين باعث سرگشتگي آنها مي شود.
عصبانيت ناگهاني: افراديکه عصبانيت ناگهاني دارند، مثل يک صاعقه اي در يک روز تابستاني منفجر مي شوند.. از هيچ نقطه خاصي نشانه نمي گيرند، منفجر و بعد ناپديد مي شوند. گاهي اوقات فقط رعد و برق است، و خيلي زود از بين مي رود. اما معمولاً باعث آزاد و اذيت خيلي ها مي شود. آنها که عصبانيت ناگهاني دارند، همه احساسات خود ر ا رها مي کنند و بعد احساس خوبي به آنها دست مي دهد و حس مي کنند که رها شده اند. نداشتن کنترل مشکل اصلي اين دسته افراد است. اين عصبانيت ها مي تواند براي خود فرد و ديگران خطر بزرگي محسوب شود. آنها معمولاً حرف هايي مي زنند و کارهايي مي کنند که بعداً از آن پشيمان مي شود اما آنموقع ديگر خيلي دير شده است و پشيماني سودي ندارد.
عصبانيت شرماگين: آنهايي که به توجه زيادي نياز دارند يا خيلي به انتقاد حساس هستند معمولاً دچار اين نوع عصبانيت مي شوند. کوچکترين انتقادي احساس شرم و خجالت را در آنها زنده مي کند و متاسفانه اين افراد خودشان را خيلي دوست ندارند. احساس مي کنند بي ارزش هستند، به اندازه کافي خوب نيستند، و کسي آنها را دوست ندارد. و وقتي کسي به آنها بي محلي مي کند يا حرفي منفي درموردشان مي زند، آن را نشانه اين مي دانند که آن فرد دوستشان ندارد. و اين خيلي آنها را عصباني مي کند. با خودشان فکر مي کنند، "تو باعث شدي من احساس بدي پيدا کنم به خاطر همين تلافي اش را سرت درمي آورم." آنها با مقصر کردن، انتقاد کردن، و مسخره کردن ديگران اين حس خجالت و شرم را از بين مي برند. عصبانيت آنها به آنها کمک مي کند از هر کسي که باعث شده آنها احساس شرم و خجالت کنند، انتقام بگيرند. اما اين شيوه عصبانيت خيلي خوب عمل نمي کند. چون باعث مي شود کساني را که دوست دارند ناراحت کنند. عصبانيت و از دست دادن کنترل فقط باعث مي شود که احساس بدتري نسبت به خودشان پيدا کنند.
عصبانيت تعمدي: اين عصبانيت برنامه ريزي شده است. کساني که از اين نوع عصبانيت استفاده مي کنند معمولاً از کار خود آگاهند. واقعاً احساس عصبانيت نمي کنند، حداقل در ابتداي کار. دوست دارند ديگران را کنترل کنند و به نظرشان بهترين راه براي آن عصبانيت است و حتي گاهي اوقات خشونت. قدرت و کنترل چيزي است که از اين عصبانيت به دنبال آن هستند. هدف آنها اين است که به تهديد و ارعاب ديگران، به آنچه که مي خواهند برسند. اين روش تا وقتي موثر است اما در طولاني مدت بي اثر مي شود. مردم بالاخره راهي براي خلاصي و فرار از اين عصبانيت ها پيدا مي کنند.
عصبانيت اعتيادي: برخي افراد به آن احساسات قوي که همراه باعصبانيت مي آيد نياز دارند. حتي اگر مشکلاتي که عصبانيتشان به وجودمي آورد را دوست نداشته باشند، شدت آنرا دوست دارند. عصبانيت آنها بيشتر نوعي عادت بد است که اشتياق احساسي ايجاد ميکند. جالب و سرگرم کننده نيست، اما قوي است. اين افراد وقتي از عصبانيت منفجر مي شوند، قدرت بسيار بالايي احساس مي کنند. احساس مي کنند زنده اند و سرشار از انرژي هستند. اما همه اعتيادها به نوعي مخرب است. اين اعتياد هم از قاعده مستثني نيست. آنها نمي توانند راه هاي ديگري براي شاد شدن پيدا کنند و به خاطر همين به عصبانيت تکيه مي کنند.
 عصبانيت عادتي: عصبانيت مي تواند به يک عادت بد تبديل شود. آنهايي که عادتاً افرادي عصباني هستند، هميشه دچار عصبانيت مي شوند که بيشتر مواقع سر مسائل بسيار کوچک و پيش پا افتاده است.. در همه چيز و همه کس دنبال بدنترين نکته هستند. هميشه با احساس عصبانيت از چيزي به رختخواب مي روند و حتي خواب هايي که مي بينند هم با اين عصبانيت دمخور است. افکار عصباني آنها باعث مي شود دعواها و مشاجرات بيشتر و بيشتري داشته باشند. حتي بااينکه خوشان هم از اين وضعيت ناراضي هستند، اما نمي توانند دست از اين عصبانيت ها بردارند. آنها نمي توانند به کساني که دوستشان دارند نزديک شوند چون عصبانيتشان بين آنها فاصله مي اندازد.
عصبانيت اخلاقي: بعضي افراد فکر مي کنند حق دارند عصباني شوند چون يکي قانونشکني کرده است. اين باعث مي شود فردي که قانونشکن، بد، شرير، گناهکار و بدجنس است تنبيه شود. اين افراد معمولاً به خاطر اشتباهات و کارهاينها کم بدي که ديگران انجام مي دهند، عصباني مي شوند. مي گويند که حق دارند از باورها و اعتقاداتشان دفاع کنند. حس برتري اخلاقي به آنها دست مي دهد.. وقتي به خاطر اين دلايل عصباني مي شوند به هيچ وجه احساس گناه نمي کنند. حتي در عصبانيتشان هم خودشان را از ديگران برتر و والاتر مي دانند. طرز فکر اين افراد سياه و سفيد است و دنيا را خيلي ساده مي بينند. نمي توانند کساني را که با آنها تفاوت دارند را درک کنند. تفکرات آنها خشک و سختگيرانه است.
نفرت: نفرت نوعي سخت از عصبانيت است. يک نوع زننده و بد از عصبانيت است که زماني اتفاق مي افتد که فرد به اين نتيجه مي رسد که آن فرد مقابل کاملاً بد است. بخشيدن آن فرد به نظر غيرممکن مي آيد و درعوض ترجيح مي دهند که او را تحقير کرده و از او متنفر شوند. نفرت با عصبانيتي شروع مي شود که برطرف نمي شود. بعد به خشم و کينه مبدل مي شود و بعد يک نفرت واقعي که ت ابديت ادامه مي يابد. اين افراد معمولاً دنبال اين هستند که چطور آن فردرا تنبيه کنند و معمولاً به آن فکرمي کنند. آنها تصور مي کنند که خودشان قرباني هايي معصوم هستند. و دنيايي دشمن براي خودشان مي سازند که بايد با آنها جنگ کنند و با نفرت و کينه با آنها مقابله مي کنند. اما اين تنفر به مرور زمان آسيب ها و تخريب هاي زيادي ايجاد ميکند. افراد متنفر نمي توانند با زندگي کنار بيايند.
عصبانيت يک حس نيرنگ آميز است که وقتي ندانيد چطور بايد از آن استفاده کنيد، استفاده از آن برايتان دشوار خواهد بود. خيلي وقت ها مي تواند کمک خوبي به شمار برسد البته به شرط اينکه در دام هيچکدام از عصبانيت هايي که توضيح داديم نيفتيد. آنهايي که خوب از عصبانيت استفاده مي کنند روابط نرمال و سالمي با عصبانيت خود دارند. عصبانيت به نظر آنها اين است:
•         عصبانيت بخشي عادي از زندگي است.
•         نشانه خوبي براي وجود مشکل در زندگي فرد مي باشد.
•         اعمال توام با عصبانيت بايد با دقت کنترل شوند. لزومي ندارد چون مي توانيد حتماً بايد عصباني شويد.
•         عصبانيت اگر در حد اعتدال باشد هيچوقت کنترل فرد از دست نمي رود.
•         هدف حل مشکل است نه فقط ابراز عصبانيت.
•         عصبانيت به طريقي نشان داده مي شود که ديگران قادر به درک آن باشند.
•         عصبانيت موقتي و زودگذر است. وقتي مشکل حل شد، از بين مي رود.
وقتي مهارت هاي درست و صحيح براي عصباني شدن را ياد بگيريد و تمرين کنيد، هيچوقت از عصبانيتتان بعنوان يک بهانه استفاده نخواهيد کرد. مسئوليت حرفهايي که مي زنيد و کارهايي که مي کنيد را گردن مي گيريد حتي اگر از عصبانيت جنون پيدا کنيد.
هرچه بيشتر درمورد طريقه عصبانيت شخصي خود بدانيد، کنترل بيشتري روي زندگيتان خواهيد داشت. آنوقت مي توانيد عصبانيت و خشم اضافي و بيهوده را ناديده بگيريد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 5:58  توسط حسن  | 

شيوه هاى ايجاد انس در كودكان, نوجوانان و جوانان با وجود مبارك امام زمان(عج)

شيوه هاى ايجاد انس در كودكان, نوجوانان و جوانان با وجود مبارك امام زمان(عج)
بسم الله الرحمـن الرحيم
پيش درآمد
در بحث انتظار, يكى از مسائلى كه درباره ى تربيت است اين است كه اصلا چه كسى را مى خواهيم تربيت كنيم. در كار تربيتى و آموزشى كه آموزش ابزارى است براى كار تربيت, پيوسته صحبت از اهداف مى شود و امروزه هدف هاى رفتارى بيش تر مورد توجه است. اين كه مشخص شود چه رفتارى مورد انتظار است كه در نهايت آن فرد به آن برسد كه بتوانيم بگوييم آقا به اين رفتار رسيده يا نرسيده است. اگر بخواهيم دانستن را كه يك امر پنهانى است به رفتار كه امرى آشكار است تبديل كنيم, بايد فعلش را طورى ادا كنيم كه آن فعل با نام بردن يا نوشتن, قابل مشاهده باشد; هر چند اين تبديل اهداف رفتارى گام خوبى است و در جهت اين كه در تربيت در آموزش به كجا مى رسيم و به چه سمتى قدم بر مى داريم, بسيار موثر و سازنده است; ولى در عين حال انتقادهاى بسيار بزرگى در اين زمينه وارد است. و آن اين كه گاهى اگر افراد را بخواهند در قالب رفتارى تعريف كنند نمى توانند بسيارى از ابعاد شخصيتى شان را در آن قالب بريزند; بنابراين حد ميانه اى را مد نظر قرار مى دهيم; يعنى از طرفى مى گوييم بايد از يك طرف اهداف كلى را مد نظر بگيريم و از طرفى اهداف رفتارى كه آن اهداف رفتارى در حقيقت به ما نشان بدهد كه به كجا مى خواهد برسد و كجا بايد برسد. ما در تربيت نسل منتظر, هر دو مقوله را احتياج داريم تا ويژگى هاى شخصيتى شخص منتظر را بيان كنيم.
وجود مقدس امام زمان(عج) در نفس الامر, در واقعيت خودش و در تكوين عالم جايگاهى دارد كه اگر كسى منتظر او باشد يا نباشد, خود او وجود مستقلى براى عالم دارد و آن وجود خليفه اللهى خداوند در عالم است; بقيت الله روى زمين است; امان اهل زمين است. خداوند, زمين را به وسيله ى او پر از عدل و داد مى كند.
حال ما انسان ها نسبت به او چه موضع و موقعيتى بايد داشته باشيم. در حقيقت انتظار از آن ماست; او منتظر است ما منتظريم.
 
مفهوم انتظار
انتظار به معناى تربيتى يعنى چه؟ و چه ويژگى هايى دارد و چگونه مى بايد تحقق پيدا كند؟
انتظار يك صفت و ويژگى است كه بايد در خودمان بپرورانيم و تجربه كنيم و مورد بحث قرار دهيم. در حقيقت انتظار, يك هديه ى الهى است براى ما انسان ها; يعنى خداوند به بعضى از انسان ها اين توفيق را عنايت كرده كه آگاه باشند كه امامى در پس پرده ى غيبت است و آگاه باشند كه بايد منتظر او باشند و خود اين مسئله, اولين صفت انسان منتظر را مى سازد.
 
ويژگى هاى انسان منتظر
1. انديشيدن به آينده
يكى از ويژگى هاى انسان منتظر اين است كه به واقعه اى كه در آينده اتفاق خواهد افتاد, ايمان دارد. اين موضوع را اگر شما با اين رويكرد ملاحظه كنيد كه اگر در وجود انسان اين قابليت بود كه بتواند وقايع آينده را پيش بينى كند, چه مى شد. يا مثلا در امريكا اگر عده اى مى دانستند چنين اتفاقى خواهد افتاد, خودشان را آماده ى اين اتفاق مى كردند.(2) خداوند دو هديه ى بزرگ به ما كرامت فرموده است: نخست اين كه قيامت را وعده داده است و در آينده اتفاق خواهد افتاد; دوم اين كه, موعودگرا است.
آينده اى را به نام عصر ظهور پيش بينى كنيم كه در آن, شيعيان منتظر دوازدهمين حجت الهى, حضرت مهدىاند. بنابر اين يكى از ويژگى هاى تربيتى انسان منتظر اين است كه به آينده اى با وقايع و ويژگى هاى خاص مى انديشد.
2. آمادگى
دومين ويژگى انسان منتظر, آمادگى است; يعنى نسل منتظر, كودك و نوجوان وجوان ما بايد بداند كه در عصر ظهور چه كاره است و داراى چه نقشى است. انسان منتظر بايد آمادگى كارگزارى حكومت جهانى داشته باشد. امام زمان(عج) به نيرو و آدمى نياز دارد كه بتواند با پديده ها و شرايط مواجه شود. اين امر كه افراد, در دوران غيبت قابليت ها و تخصص هاى خودشان را گسترش ندهند, با مفهوم انتظار, تطابق ندارد.
3. اميد به آينده ى جهان
يكى ديگر از ويژگى هاى نسل منتظر, اميدوارى و نگرش مثبت به آينده ى جهان است. اگر ما خودمان را در اين شرايط ببينيم, تصور كنيم كه منتظر دادگستر و عدل گستر جهان هستيم, در راستاى اين اهداف تلاش خواهيم كرد. اديانى كه موعودگرا نيستند, يك نگرش كاملا منفى و يإسآور نسبت به جهان دارند. اگر اميد به آينده نباشد, انسان دچار افسردگى خواهد شد. اگر به آينده ى جهانى بينديشيم كه به دست بوش(3) و امثال او اداره مى شود, احساس نااميدى و خطر خواهيم كرد. سرنوشت جهان را بسيار تإسفآور و نگران كننده خواهيم ديد.
4. جهانى شدن
چهارمين ويژگى كه براى نسل منتظر مى توان در نظر گرفت اين است كه انسان از خويشتن و از خودش بيرون بيايد و جهانى شود. اصلا يكى از ويژگى هاى انتظار اين است كه انسان ها را از درون خودشان بيرون بياورد و از اين كه به مسائل جزئى و زندگى خودشان بپردازند, دورى كنند. خود محورى براى جامعه بسيار خطرناك است. كسى كه درخت را از خيابان مى كند و در منزل خويش مى كارد, انديشه ى اين آدم در حقيقت, از خودش و خانه ى خودش فراتر نمى رود.
و خود محورى يعنى اين كه خود را در حد خودش و خانه ى خودش ببيند. هر چيزى, در خانه ى او معنا دارد; در درون خانه ى او ارزش دارد; فراتر از خانه ى خودش نمى انديشد; به شهر نمى انديشد; به كشور نمى انديشد; انگار فقط همين نسل است و بس.
انتظار انسان را از خانه ى خود بيرون مىآورد و جهانى مى كند. اصلا ما مى خواهيم نسل منتظر را تربيت كنيم; نه فقط يك شهروند. اگر بخواهيم يك نوجوان را تربيت كنيم بايد بتوانيم او را با انتظار و مفهوم آن آشنا كنيم. بايد به او بفهمانيم كه تو براى خودت و در چارچوبه ى خودت زندگى نمى كنى; بايد به جهان بينديشى, به حكومتى كه بر جهان حاكم است.
خوش بختانه در رگه هايى كه با عنايت خود امام (عج) در وجود جوانان, به وجود آمده, كاملا ديده مى شود كه مثلا دانش جوى مهندسى اين گونه مى انديشد كه من بايد پاسخ گوى امام زمانم باشم; امامى كه حكومت جهانى برقرار خواهد كرد. حال اگر ايشان را درك كردم كه به مقصود رسيده ام; در غير اين صورت نيز باز پاسخ گوى او هستم و براى تحقق حكومتش تلاش كرده ام. او از عمل و حاصل عمل ما آگاه است.
و از آن طرف, متإسفانه در دستگاه ها و ادارات ما برخى از افراد, گويا با همين رييس كه بالاى سرشان است مواجه اند; مثلا مى گويند ((آقا تا وقتى در اين اداره وضعيت اين گونه است, من مانند شمعك كار مى كنم.)) يعنى شعله ور نمى شوم. اين حرف در حقيقت حرف آدمى است كه گويى رييس اش همين كسى است كه بالاى سرش است. نسل منتظر نبايداين گونه باشد. او بايد پاسخ گوى امام زمانش باشد; يعنى هر كس كه منتظر است: كارمند, دانش جو, طلبه, پزشك و ... بايد امام زمان(عج) را بالاى سرش ببيند, نه رييس و وزير و رييس جمهور و ... را.
علاوه بر مسئله ى پيش گفته, مسئله ى نياز به ولى و مرشد است. كسى كه به او عشق بورزيم و او را از صميم دل دوست بداريم و به گونه اى عمل كنيم كه گويى ذره ذره ى عمل ما با هدايت او انجام مى گيرد.
5. زيستن با ياد او
ما بايد اين آرزو را داشته باشيم كه اگر توفيق زيارت ايشان حاصل شد, چگونه زيستن و چگونه مردن را از او بپرسيم. نسل منتظر بايد منتظر لحظه اى باشد كه وقتى امامش را مى بيند صراط مستقيم را با تمام اجزاى آن از امام بخواهد; منتها اين كار احتياج به آمادگى دارد. ((... فزت و رب الكعبه ...))(4) جمله اى نبود كه على(ع) در هنگام ضربت خوردن به ذهنشان رسيده باشد; امام سراسر عمرشان با اين جمله زيسته بودند و منتظر اين لحظه بودند; لحظه ى رهايى از دنياى تنگ و تاريك به سوى جوار الهى.
ما بايد به نسل منتظر بياموزيم از امامى كه در پس پرده ى غيبت است چگونه استفاده كند. نوجوانان ما بايد لحظه به لحظه از امام زمان (عج) بهره بگيرند. من در تمامى مراحل درس و زندگى ام هرگاه توكل به خدا كردم و پشت سرش ((يا مهدى ادركنى))(5) را گفتم, يعنى از او هم به عنوان ولى و امامم كمك خواستم, راه هايى را در مقابلم باز كرد. هر نعمتى كه نصيب همه ى ما و بنده شده, از بركت يارى طلبيدن از امام زمان(عج) است. اين را من به نوجوانان و جوانان منتقل مى كنم. لحظه اى نباشد كه از ياد امامشان غافل باشند. اين ها نكاتى است كه ما درباره ى بهره ورى كودكان و نوجوانان بايد به كودك و فرزندمان يادآورى كنيم كه همين الان از امام كمك بخواهند و او كمك مى كند و كمكش را در درازمدت خواهند ديد, نه اين كه بگوييم امروز كه كمك بخواهند, فردا يارى مى بينند.
بنابر اين يكى از ويژگى هاى نسل منتظر اين است كه در همه ى اعمالش توجه به امام زمان(عج) دارد; ازدواج, تحصيل, غذا خوردن و .... اگر بخواهيم نسل امروز را تربيت كنيم, بايد هدف هاى رفتارى و تربيتى ما اين ويژگى ها باشد.
 
روش هاى تربيت نسل منتظر
بحث بر سر اين است كه روش تربيتى ما چگونه باشد؟ چه روش هايى مى تواند فرد را به اين جا برساند؟
1. فضاسازى
اولين و مهم ترين نكته كه بايد تحقق پيدا كند, اين است كه فرد از اطرافيانش اين مطلب را بگيرد كه وجود امام زمان(عج) مسئله اى جدى است; شوخى بردار نيست و سستى و سهل انگارى در آن راه ندارد. از نظر من, تربيت يعنى فضا سازى.
ما در تربيت نمى توانيم آدم ها را تك به تك تربيت كنيم; اگر تربيت صحيح خواسته باشيم, بايد فضا ايجاد كنيم. افراد وقتى در فضاى خاصى قرار بگيرند, مطابق آن فضا حركت خواهند كرد.
خيلى از چيزها احتياج به ارايه ى مستقيم كار ندارد. يكى از دوستان پاكستانى را دعوت كرديم براى وليمه ى حج; ايشان گفتند: غذاهايتان خيلى بد مزه است; يعنى غذاهاى شما فلفل ندارد; طعم ندارد. من به اين موضوع فكر مى كردم كه چه طور شده ما به چنين غذاهايى عادت كرده ايم و پاكستانى ها و هندىها به آن غذاهاى تند عادت كرده اند. اين سوالى است كه خيلى از روان شناسان پرسيده اند.
اين ها يك تعليم و تربيت پنهان است كه از طريق فضاهايى كه ايجاد مى شود, شكل مى گيرد. بعضى پدر و مادرها, در مورد درس خواندن بچه هايشان مشكل دارند. هرچه آنان را امر به اين كار مى كنند, آنان سر باز مى زنند. مشكل اين جاست كه آنان مى خواهند بچه را به طور مستقيم وادار به درس خواندن كنند. يكى از راه ها اين است كه حالت خانه را مثل كتاب خانه كنند; كارى كه خود بنده سال ها است كه در زندگى انجام مى دهم. ساعت شش بعداز ظهر, ناگهان چهره ى خانه عوض مى شود و هيچ كس بلند حرف نمى زند. تلويزيون و راديو خاموش است و هر كس گوشه اى مى نشيند و كتاب مى خواند و هر كس وارد شود, گويى فضا به او مى گويد كه آقا كتاب دستت بگير و برو بنشين بخوان. تنها كارى كه در اين جا انجام مى دهم, مديريت است. به احدى نمى گويم بخوان. اگر كارى خلاف خواندن انجام دهد, به او مى گويم ساكت; الان هنگام بلند حرف زدن نيست و ... اين فضا واقعا بچه را مجبور به درس خواندن مى كند. در تربيت, فضا سازى مهم تر از كار مستقيم فردى است. فضاها با انسان صحبت مى كنند.
در مسئله ى تربيت نسل منتظر نيز اين نكته بسيار مهم است; بسيار مهم تر از پيام هاى مستقيمى است كه مى خواهيم به افراد بدهيم. يكى از فاكتورهاى مهم در فضاسازى اين است كه وجود مبارك حضرت را جدى بگيريم و كوچك ترين شوخى و سهل انگارى به اين موضوع وارد نكنيم; مانند مسئله ى قرائت قرآن. دستور الهى به ما مى گويد:
(واذا قرى القرءان فاستمعوا له ...);(6)
هنگامى كه قرآن خوانده مى شود, به آن گوش فرا دهيد ... .
به محض شروع تلاوت, مثلا در تلويزيون, انسانى كه مى خواهد ديگران را تربيت كند, خودش بايد ساكت باشد و با همه ى وجود به قرآن گوش فرا دهد. ديگر احتياج نيست كه ديگران را امر به گوش فرا دادن كنيم. اين مسئله بسيار موثر است. از اين طريق, در حقيقت احترام قرآن به وجود مىآيد. اين مطلب در مورد خيلى چيزها بايد سارى و جارى باشد.
2. گوشزد كردن اهميت مسئله
شوخى و خنده جزء زندگى ماست; حتى در مسائل دينى نيز بعضى موقع شوخى مى كنيم. در بعضى چيزها به هيچ وجه نبايد شوخى وارد شود; از جمله قرآن و قيامت. نام قيامت كه بيايد, بايد اشك جارى شود. يكى از استادان ما تعريف مى كرد كه در تهران برادرى داشتم كه شيطنت مى كرد. مىآمد قم و مى گفت دلم برايت خيلى مى سوزد. توى شهرى زندگى مى كنى كه يك سينما ندارد و بعد مى گفت كه همه ى تكنسين ها و مهندسين به جهنم مى روند و شما به بهشت. ولى آن ها آتش جهنم را به وسيله ى علمشان خاموش مى كنند.
مسئله ى قيامت طورى در قرآن بيان مى شود كه هيچ جاى شوخى نمى گذارد. در مورد قيامت نبايد شوخى كرد. در نانوايى زنى را ديدم كه دستش با سنگ داغ سوخت. اعتراض كرد كه چرا اين را به من دادى. من گفتم اين سوختن ها خيلى زود التيام پيدا مى كند و بايد از آتش جهنم بر حذر باشيم. گفت: اين جا من نسوزم, جهنم هر چه مى خواهد بشود, بشود. اين حرف عين حماقت و نادانى است كه بر يك شخص حاكم است. اگر بخواهيم نسل منتظر بار بياوريم, با بعضى چيزها نبايد شوخى كنيم. با نام امام زمان(عج) نمى توان شوخى كرد.
اگر بخواهيم نسل منتظر تربيت كنيم, بايد با شنيدن نام ولى عصر(عج) حالمان دگرگون و چهره مان متغير شود. اين تغيير چهره تإثير خودش را مى گذارد. اگر بچه اى گوشه ى چشم تر ما را ببيند, از هزاران آموزش مستقيم بهتر است. آن بچه مى بيند و در اعماق وجودش اثر مى گذارد. نشان دهيم كه ما درباره ى يك انسان مهم و بزرگ حرف مى زنيم كه سر سوزنى سهل انگارى در او وارد نمى شود. نام امام زمان (عج) كه مىآيد بر مى خيزيم و دست روى سر مى گذاريم. اين كارى بوده كه امام رضا(ع) قبل از تولد امام زمان (عج) انجام مى داده; اين تكريم ها در عمل بايد نشان داده شود و مهم ترين تربيت نسل منتظر اين است كه نشان دهيم سخن از شخص بسيار مهمى است.
3. انتقال معارف مهدوى
سخن از تعليم معارف مهدوى است. خيلى چيزها بايد به كودكان مان بياموزيم. يكى از آن ها احاديثى است كه در مورد حضرت است. انتقال اين ها به كودكان بسيار كارساز است. من به طور تجربى اين مسئله را درك كرده ام. در دوران كودكى من, بنده ى خدايى بود كه هيئت تشكيل داده بود و بچه هاى كوچك تر را دعوت مى كرد. هر وقت مى رسيديم مى گفت: حديث نماز را بخوانيد. همه ى ما دسته جمعى مى خوانديم: ((من ترك الصلوه متعمدا فقد كفر ...))(7) و خودش ترجمه مى كرد: هر كس نماز را عمدا ترك كند كافر است. گويى از آن زمان, از آن جلسه, من همين جمله يادم مىآيد. چه قدر در دوران جوانى و نوجوانى, به فريادم رسيد; آن گاه كه با غرايز, شبهات و مسائل گوناگون مواجه مى شدم. لازم است اين فرازها را براى بچه ها توضيح دهيم. برخى چيزها را گزيده انتخاب كنيم تا بچه ها تكرار كنند و حفظ كنند اين ها نگه دارنده ى آن ها است.
4. ياد كردن زياد از امام زمان (عج)
يكى ديگر از چيزهايى كه بايد در مورد روش هاى تربيتى تاكيد كنم, انجام آداب خاص و ياد كردن فراوان از امام(عج) است. ذكر امام و نام امام بايد در زندگى ما فراوان باشد من يكى از چيزهايى كه امروزه ديدم و بسيار موثر است, ختم قرآن است كه با برنامه ريزىهاى مدون و منظم, هر كس يك حزب يا جزء يا سوره اى از قرآن را براى قرائت قبول مى كند و موظف است هر روز آن را انجام دهد. اين ختم قرآن را براى امام زمان(عج) انجام مى دهند; يعنى هر روز يك ختم قرآن صورت مى گيرد. اين نعمت بزرگى است كه شامل حال آنان مى شود. ما معمولا به طور منظم قرآن نمى خوانيم و اين يكى از مشكلات جامعه ى ماست. اين كار ما را موظف مى كند. بعضى اوقات مى بينيم كه شخصى وقت ندارد, يا مشكلى دارد; به ديگران التماس مى كند كه آقا من نرسيدم اين حزب را بخوانم شما بخوانيد. همين مسائل انس با قرآن را زياد مى كند كه ما بايد اين آداب را كشف كنيم و اجرا كنيم.
5. ايجاد شرايط خاص
نكته ى ديگر اين كه اين چراغانى ها, روى كودكان تإثير بسيار سازنده اى دارد. شيرينى دادن, عيدى دادن و ... كه متإسفانه كم مى بينيم كه روز تولد حضرت مهدى به كسى عيدى بدهند. اين كارها در ذهن بچه هاى كوچك تإثير مى گذارد و با دوام است. بايد در اين روزها شرايط خاص براى كودكان فراهم كرد: مثلا اگر به غذايى علاقه مندند آن شب آن غذا را درست كنيم. لباس نو پوشيدن خاطره ى خاصى دارد.
 
آسيب شناسى انتظار
در مورد آسيب شناسى انتظار نيز بحث هايى مطرح است. انتظار و وجود امام را بايد از تخيلات و اوهام دور نگه داريم. حفظ و حراست عقلانى و منطقى يكى از وظايف ماست. متإسفانه مفهوم انتظار مى تواند با خرافات آميخته شود و مشكل ايجاد كند. يكى از بيمارىهايى كه ما در دنياى روان شناسى داريم, ((رفرنيك)) است; ايجاد نوعى هذيان و توهمات گوناگون. يكى از شكل هاى هذيان اين است كه انسان خودش را جاى آدم هاى بزرگ بگذارد. آدم هاى رفرنيك خود را جاى امام زمان(عج) مى گذارند و گاهى خود همين آدم ها بشارت هايى در مورد امام زمان مى دهند. ما به خاطر تخصص مان, رفتارهاى فرد را متوجه مى شويم. چند روز پيش, وقتى از دانشگاه بيرون
مى آمدم, شخصى را ديدم كه تيپ خاصى داشت كه اگر كسى اين بيمارى را نشناسد فكر
مى كند اين شخص فرد مومن و متقى است و از روى آگاهى پيام مى دهد. ديدم وارد شد و وسط دانشكده ايستاد و دور سرش هم چيزى بسته بود. گفت: امام زمان(عج) نيمه ى شعبان ساعت دوازده و يك دقيقه ظهور مى كند.
اين حريم, حريمى است كه با بيمارى و تخيلات و اوهام همراه است. كم ترين آمارى كه در بيمارى روانى در همه گيرشناسى ها بررسى كرده اند, اين است كه حدود بيست و چهار درصد مردم, نوعى بيمارى روانى دارند. بيمارى روانى ديوانگى نيست; چيزهايى مانند وسواس و ... است. وسواس هاى فكرى خيلى خطرناك تر و رنجآورتر است; هجوم افكار ناخواسته اى است كه وقتى از مبتلايان مى شنوم, تنم مى لرزد. گاهى احساس مى كنم هيچ دردى بالاتر از آن وجود ندارد. فكرهايى به ذهن فرد مى آيد كه به هيچ كس هم نمى تواند بگويد. خيلى كه اعتماد مى كنند به يك روان شناس مى گويند. از چهره اش هم معلوم نمى شود. اين ها مسائلى است كه مى تواند به انديشه و انتظار امام زمان(عج) لطمه بزند. توجه داشته باشيم كه بايد مرز بين واقع بينى امام زمان و تخيلات و اوهام و افكار منحرف را بشناسيم و از هم ديگر تفكيك كنيم.
و السلام عليكم و رحمت الله و بركاته
 
نجات بخش شيعيان
ا نا خاتم الا وصيإ و بى يدفع الله
البلإ عن اهلى و شيعتى;
من آخرين نفر از اوصيا هستم. خداوند به وسيله ى من بلا را از خانواده و شيعيانم بر طرف مى گرداند.
از سخنان امام زمان (عج)
بحارالانوار, ج 52, ص 30.
 
 
1. استاد دانشگاه و قائم مقام وزير آموزش و پرورش در انجمن اوليا و مربيان كشور.
2. منظور, وقايع بيستم شهريور 1380 ه' . ش (يازدهم سپتامبر در امريكا) است.
3. رييس جمهور فعلى امريكا (1380 ه' . ش).
4. بحار الانوار, ج 41, ص :2 ... به خداى كعبه رستگار شدم ... .
5. شيخ حر عاملى, وسائل الشيعه, ج 9, ص 184.
6. سوره ى اعراف (7), آيه ى 204.
7. بحار الانوار, ج 30, ص 673.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 5:57  توسط حسن  | 

12 روش براي ايجاد خلاقيت و ايده هاي بزرگ در ذهن

12 روش براي ايجاد خلاقيت و ايده هاي بزرگ در ذهن
خلاقيت باعث بروز افکار بزرگ در انسان ميشود. اما معمولا
سـخت ترين مرحله نــقطه شروع است. افکار بزرگ ما را به سمت پيشرفت راهنمايي کرده و فردايي روشن را برايمــان به ارمغان مي آورند. با به کارگيري اصولي که دراين قسمت براي شما شرح مي دهيم مي تـوانـيـد يـک تـجارت بزرگ و
بي نقص راه اندازيد. ما متاسفانه ذهن خود را به انجام اين امور عادت نداده ايم. اين امر سبب ميشود تـا توانايي خـود را بـراي دامـن دادن بـه تـصورات و تخيلات از دست داده و در نـتـيـجه قـدرت تـخـيـل خـود را به کار نگيريم. به همين دليل
فرصتهاي بي شماري را به آساني از دست مي دهيم. ايـده هاي بـزرگ از مـحـلي فـــراي باورهاي شخصي نشات مي گـيـرند. بـايد بـه دوردسـت هــا بنگريد و افکار متفاوت را آزمايش کنيد تا به نتيجه مطلوب دست پيدا کنيد. عده اي بـــا به کار نگرفتن ذهن خود آنرا به طرز وحشتناکي بي حس و کرخت مي کنند، چنين رفتاري باعث مي شود درخت افکار شما هيچ گاه به بار ننشيند.
1- زياد مطالعه کنيد
ذهن شما همانند بدنتان براي اينکه رشد پيدا کرده و پرورش يابد نيازمند تمرين و تحرک است، و چه تمريني بهتر از کتاب خواندن. سعي کنيد با افکار و عقايد انسان هاي موفق در طول تاريخ آشنا شويد. شرح حال و تاريخچه زندگي هر يک از آنها را مرور کنيد و از آن درس بگيريد. با مطالعه اين کتب مي توان حدس زد که چگونه اين افراد بزرگ ذهن خود را براي رسيدن به بهترين ها پرورش داده بودند. همچنين مي توانيد مجلاتي نظير تجارت و يا اقتصاد روز را نيز مطالعه کنيد. با آگاهي از نظرات ديگران پيرامون مسايل مختلف شما سطحي نگري را کنار مي گذاريد و با يک ديد عمقي به موضوعات مختلف مي نگريد.
2- فرصت هايي را که در آن ذهن شما خلاق است از دست ندهيد
شايد بروز بسياري از مسائل را به شانس واگذار مي کنيد. تصور شما نادرست است. شايد بعضي مواقع حس مي کنيد که مغزتان اصلا کار نمي کند و هيچ عکس العملي از خود نشان نمي دهد. اما مواقعي هم وجود دارد که ذهنتان به قدري فعال است که مي خواهيد انيشتن را به رقابت دعوت کنيد. تنها مشکل موجود اين است که اين زمان طلايي مواقعي که شما به آن نياز داريد، ظاهر نميشود. زماني که ذهن در حال فوران است تا آنجا که مي توانيد به افکار خود پر و بال دهيد. اجازه دهيد افکارتان مثل آب آتش نشاني به بالاترين نقطه صعود کنند. هنگامي که براي پرواز کردن به ذهن خود فضا مي دهيد، او شما را به دوردست ها خواهد برد و نتايج شگفت انگيزي را بدست خواهد داد.
3- يک دفترچه يادداشت به همراه داشته باشيد
هنگاميکه افکار بي نظير به ذهن شما خطور مي کنند از ذخيره کردن آنها اطمينان خاطر حاصل کنيد. در اين امر به يادداشت هاي ذهني اکتفا نکنيد زيرا ممکن است به دست فراموشي سپرده شوند. سعي کنيد هميشه يک دفترچه يادداشت و يا يک ضبط صوت به همراه داشته باشيد به ويژه در کنار تخت خواب خود براي مواقعي که افکار طلايي در حدود ساعت 2 نيمه شب به ذهن شما خطور مي کنند. هنگاميکه افکارتان در جايي ثبت شوند، شما به راحتي مي توانيد به آنها دسترسي پيدا کنيد و آنها را به سرعت به کار ببنديد. افکار بزرگ نيز مانند ميوه ها فقط تا زماني که تازه و شاداب باشند قابل استفاده هستند.
4- از افکار ديگران بهره بجوييد
بهره جستن از افکار و عقايد ديگران نيز به نوبه خود روش مناسبي براي گسترش ايده هاي شخصي شماست. افراد مختلف داراي نقطه نظرات و چشم اندازهاي متفاوتي هستند. توانايي هاي آنها مختلف است و سوابق و پيشينه هاي متفاوتي دارند. کارکرد ذهن افراد منحصر به فرد است. با مطرح شدن يک بحث در ميان جمع ، آنقدر پيشنهادهاي مختلف شنيده مي شود که نيمي از آنها هرگز به ذهن شما نمي رسيدند. به اين طريق شما ميتوانيد با کوله باري سرشار از افکار متفاوت در جاده تصميم گيري گام برداريد.
نسبت به نظر هيچ کس بي توجهي نکنيد . شايد در نگاه اول احمقانه به نظر برسند اما شايد مانند صدف هايي باشند که در خود گوهرهاي گرانقيمتي را جاي داده اند. درست نيست که در مورد نظر ديگران به قضاوت بنشينيم سعي کنيد به جاي قضاوتهاي بيهوده آن ها را سبک سنگين کرده و در امور روزمره خود به کار بنديد.
5- تغييراتي در محيط اطراف خود ايجاد کنيد
گاهي اوقات تنها چيزي که باعث مي شود ذهن خسته شما را دوباره به کار اندازد تغيير وضع ظاهري محيط اطرافتان است. اگر چشم انداز پيرامون شما تغيير کند، ذهن شما نيز به صورت ناخود آگاه به سمت يک ديدگاه جديد تغيير جهت مي دهد. اگر تمام مدت در پشت ميز خود بنشينيد ذهن خود را در آن شرايط محدود مي کنيد و هيچ فضايي براي برانگيختگي او باقي نمي گذاريد.
بنابر اين ميتوانيد پياده روي کنيد، به باشگاه ورزشي برويد، کنار آب رود بنشينيد و در کل به يک مکان جديد قدم بگذاريد تا ذهن شما نيز بتواند آزادانه به تمرين و تقلا بپردازد.
6- بر روي شکاف ميان دو نسل خط بطلان بکشيد
ذهن کودکان تروتازه و شاداب است. آنها جسور هستند و احساساتشان از طريق فشار هاي اجتماعي سرکوب نشده است. به جهان با شگفتي مي نگرند و مانند بزرگترها پاکي و معصوميت خود را از دست نداده اند. با کودکان پيرامون مسائل مختلف صحبت کنيد تا با نقطه نظر ساده و بي آلايش آنها آشنا شويد. اگر مي خواهيد مشکلي را حل کنيد نظر آنها را نيز جويا شويد. عقايد آنها شما را به تعجب وا مي دارند. آنها قصد تاثيرگذاري در ديگران را ندارند و همه چيز را تنها با اتکا بر پاکي و صداقت بيان مي کنند.
از سوي ديگر با افراد سالخورده و مسن نيز مشورت کنيد. آنها مدت ها پيش با تمام اين مشکلات مواجه شده اند و با آن دست و پنجه نرم کرده اند. تجربياتشان آنقدر سودمند و با ارزش است که هيچ قيمتي را نمي توان بر روي آن گذاشت. پس آنها را دست کم نگيريد، با ديدگاههايشان نسبت به زندگي آشنا شويد و از آنها درس بگيريد. قطعا شما را به سوي جهت مناسب هدايت مي کنند و از مشکلات در امان خواهيد بود.
7- به رفيق شفيق خود مراجعه کنيد
همه ما دوستي داريم که به نظر ميرسد توانايي پاسخ به تمام مسائل و مشکلات ما را دارد. چرا تنها در مورد مشکلات شخصي از او کمک مي خواهيد؟ بد نيست گاهي در مورد مسائل مهمتر نيز از او ياري بجوييد.
8- به توانايي هاي خود اتکا کنيد
قواعد و اصول کلي را براي يک لحظه هم که شده فراموش کنيد. اين رهنمون ها در جاي خود مفيد هستند اما ممکن است مانند يک چشمبند عمل کرده و قدرت داشتن ديد وسيع را از شما بگيرند و اجازه ديدن چشم اندازهاي متفاوت را به شما ندهند. هرزگاهي خود را از قيد و بند قوانين آزاد کنيد. شما مي توانيد بدون توجه به کارآيي روش هاي گذشته به آساني و بدون بروز هيچ شک و ترديدي در راه مورد نظر خود گام برداريد. کمي جسارت به خرج دهيد و سيستمهاي فعلي را زير سوال بريد.
9- در حيطه کاري خود به فعاليت بپردازيد
خيلي خوب است که به ذهن خود اجازه دهيد آزادانه به گردش بپردازد. اما اين گردش بايد در حيطه دانش شما انجام پذيرد. اگر يک طراح هستيد لازم نيست راه حلي براي مشکلات اقتصادي پيدا کنيد. افکار شما تنها در رشته اي که مهارت داريد خوب کار مي کنند و در ساير رشته ها نتيجه اي مصيبت بار را به دنبال خواهند داشت. اگر نياز به ورود به قلمرو ديگري را داريد بهتر است قبل از هر کار با يک متخصص مشورت کنيد و اجازه انجام کليه امور را به دست او بسپاريد تا با استفاده از دانش و تخصص خود عمل کند.
10- به ذهن خود آزادي عمل دهيد
آيا با تمرين هاي رايج نويسندگان آشنايي داريد؟ آنها براي مبارزه با محدوديت ها يک روش بسيار جالب را برگزيده اند. فقط کافي است قلم را بر روي کاغذ گذاشته و هر آنچه که در ذهنتان است را بر روي کاغذ بياوريد. ميتوانيد از مشکلات شروع کنيد و به دنبال هيچ گونه ارتباطي در دست نوشته هاي خود نباشيد. مهم نيست که تا چه حد عبث و نا معقول به نظر مي رسند. بعدا مي توانيد مثل يک جدول تناوبي آنها را سازماندهي کنيد، در آخر نيز امکان دارد به چيزي دست پيدا کنيد که بيهوده و بي ربط باشد اما چيزي که در اين مبحث حائز اهميت است اين است که شما به ذهن خود اجازه غرق شدن در مسائل مختلف را داده ايد و اين خود يک امتياز محسوب مي شود. هيچ کس نمي داند شايد به نتيجه اي برسيد که سال ها منتظر آن بوده ايد.
11- ايده هاي گذشته را از نو بسازيد
افکار شما مثل کامپيوتر هستند. هر چند وقت يک بار نياز است که سخت افزار آن را ارتقا دهيد. ايده هاي بزرگ گذشته را پيش روي خود بگذاريد و بر روي آن ها عمليات نوسازي انجام دهيد. آن ها را اصلاح کنيد و براي بهبودي آن ها تلاش کنيد. ضمائم لازم را نيز براي تقويت هر چه بيشتر به آنها بيفزاييد. اين کارها را مي توان با نوشتن عقايد اوليه خود بر روي کاغذ و نظم دادن به آشفتگي ذهنتان انجام دهيد. عالي به نظر ميرسد پس منتظر چه هستيد؟ بهتر است در انجام آن تعجيل کنيد.
12- از الهه وجودتان ياري بخواهيد
آيا يک شي، آهنگ، مکان و يا يک شخص خاص وجود دارد که حضور و يا تجسم او براي شما خوشايند بوده و به ذهنتان نيرويي همچون قدرت موتور جت مي دهد. از هيچ تلاشي براي رسيدن به آن مضايقه نکنيد. تنها يک چنين چيزهايي هستند که شما را به سمت ابتکارات بديع رهنمون مي سازند. از وجود آن بهره بجوييد و اجازه دهيد تا انوار طلايي آن به درونتان نفوذ کند و ذهن شما را در بر گيرد.
يک ايده بزرگ از چه ويژگي هايي برخوردار است
شرکت ها و کمپاني هاي بزرگ به ويژه آن دسته که بر روي مسائلي نظير طراحي و تبليغات کار مي کنند، سرمايه گذاري هاي عظيمي صرف مي کنند تا به کارکنان خود آموزش دهند که چگونه ميتوانند ذهن خود را آزاد کنند تا سرچشمه ايده هاي بزرگ باشند. خيلي از آنها از کارمندان درخواست ارائه ليست هفتگي ايده ها را ميکنند. در چنين محيطي چيزي به عنوان فکر بد وجود ندارد فقط بعضي ايده ها خام هستند.
بنابراين خيال بافي و رويا پردازي کنيد تا ذهـن شما به نظريه پردازي عادت کند و از قلمرو سادگي بيرون آيد. قدري افسار گسـيـخـــته باشيد تا پندار شما به بلندي ها پرواز کرده و اوج گيرد.
منبع:
http://www.mardoman.com/success/greatideas.aspx

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 5:53  توسط حسن  | 

طرحي در باب مفاهيم و مضامين روان شناختي اسلام

طرحي در باب مفاهيم و مضامين روان شناختي اسلام
بي‏شک علوم روان شناختي، وقتي نسبتي با معارف ديني پيدا مي‏کند، جاي تحقيقات و کارهاي فراواني پيدا مي‏کند، خارج از اين بحث که علم انساني اسلامي داريم يا نه؟ و اگر داريم چه توجيهي براي آن داريم؟ عرض مي‏کنم که در قلمرو مسايل روان شناختي و مفاهيم ديني که با اين مسايل ارتباط پيدا مي‏کند، جاي تحقيقات واقعا دامنه‏دار و گسترده‏اي وجود دارد . يکي از بزرگ‏ترين زمينه‏هاي تحقيقي که در مقايسه مسايل روان‏شناسي با مفاهيم اسلامي پيدا مي‏شود، اين است که مفاهيم اسلامي در حوزه مسايل روان شناختي را تحقيق و مناسبات اين‏ها را با مفاهيم متناظر روان‏شناسي تبيين کنيم . اين سنجش هم با ما کمک مي‏دهد که مفاهيم و مضامين روان‏شناختي اسلام را بهتر بشناسيم و پايه‏اي مي‏شود براي بسياري از پژوهش‏هاي ديگر در همين قلمرو، پيشنهاد ما در اين طرح بيان مصداقي از همين بحث است و سؤالي که در اين طرح در جستجوي پاسخي به آن هستيم اين است که عجب، کبر و مفاهيمي از اين دست، چه مناسبتي با «احساس ارزش‏» و ««احساس منزلت اجتماعي‏» دارد؟
در توضيح اين پرسش بايد گفت: تقريبا مکاتب، در شاخه‏ها و گرايش مختلف روان‏شناسي اختلاف نظري در اصل اين دو نيازي که به آن اشاره خواهم کرد، ندارند . اين دو نياز عبارت‏اند از: 1 - احساس ارزش و رضايت از خويش; 2 - احساس شان و منزلت اجتماعي . تقريبا ترديدي نيست که يک شخصيت‏سالم و متکامل، شخصيتي است که اين دو نياز را پاسخ داده باشد و در يک حد قابل قبولي، هم در روان خود احساس ارزش و احساس شخصيت و رضايت از خويشتن کند، و هم در ارتباطات اجتماعي و در مناسباتي که با ديگران برقرار مي‏کند، احساس شان و منزلت اجتماعي و کرامت اجتماعي بنمايد . فرق يان دو نياز هم، روشن است، نياز اول، جنبه نفساني و شخصي و دروني دارد و نياز دوم، در مناسبات اجتماعي معني پيدا مي‏کند .
اين دو احساس که خيلي به هم نزديک هم هستند، يکي در عالم درون و ديگري در مناسبات اجتماعي تحقق مي‏يابد . اولي براي انسان جدا و مجزاي از جامعه هم نياز است ولي دوم براي انسان در ميان جمع نياز است . البته همان طور که نيز مستحضر هستيد در جزئيات و ريزه کاري‏هاي اين نيازها، ديدگاه‏ها و نظريه‏هاي مختلفي وجود دارد .
ولي در اصل وجود اين دو نياز و احساس و اين که سلامت رواني آدمي در گرو تامين اين‏هاست، يکي وفاقي ميان روان شناسات هست تجارب شخصي ما هم، مؤيد آن است و هم در اديان الهي و هم در تفکرات فلسفي فيلسوفان در مباحث علم النفس و هم به نحوي در تفکرات عرفاني مطرح و مورد توجه و تاييد بوده و بر اين نکته هم تاکيد ورزيده شده است که تامين اين‏ها بر سلامت رواني مؤثر است و از سوي ديگر، وجود اين دو احساس نشانه سلامت رواني است و انسان سالم کسي است که اين دو احساس مثبت را دارد .
اکنون با توجه به بحثي که طرح شد، جاي اين پرسش هست که در آموزه‏هاي ديني با اين دو احساس نياز ضروري بشر و آن نقشي که در سلامت رواني دارند، چه برخوردي و چگونه با آن عمل شده است؟ به عبارت ديگر، رويکرد دين و اسلام به اين دو نياز مهم بدن در سلامت روان چه رويکردي است؟
براي بررسي و پاسخ به اين پرسش بايستي به مفاهيم مرتبط با اين مبحث مراجعه کنيم: مجموعه مفاهيمي را که با اين بحث نزديکي و ارتباط دارند، مي‏توان به دو بخش تقسيم کرد: يک دسته از مفاهيمي که کم و بيش اين دو احساس را تاييد و تقويت مي‏کند مفاهيم عزت نفس، غناي نفس، کرامت انسان، حرمت انسان مؤمن و انسان به طور کلي، ضرورت حفظ آبرو، پرهيز از مواضع تهمت و مفاهيمي از اين دست‏به شکل برجسته‏اي هم سوي با اين تلقي است که الان در روان‏شناسي وجود دارد . در واقع، اين مفاهيم، اين مفاهيم، سابقه اين بحث را در منابع اسلامي و تفکر ديني نشان مي‏دهد و بخشي از آن‏ها در بحث‏هاي فقهي عنوان شده است و بخشي از آن‏ها در بحث‏هاي اخلاقي و بخشي هم در مباحث عرفاني و يک مجموعه واقعا ارزشمندي است .
دسته دوم مفاهيمي است که ممکن است‏به ظاهر با اين دو احساس اساسي انسان ناسازگار و معارض جلوه کند;
دسته اول را که به نحو مؤيد و هم‏سو است رها مي‏کنيم و مورد بحث فعلي ما نيست، و به گروه دوم از مفاهيم مي‏پردازيم، و ابتدا در هر يک از آنها توضيحي و تحليلي از آن مفهوم ارائه مي‏دهيم و نهايتا بررسي مي‏کنيم که آيا آن مفهوم نفي مي‏کند احساس رضايت از خويشتن و احساس شان و منزلت اجتماعي را که نياز انسان است‏يانه؟
اين مفاهيم، حدود 10 عنوان است که فکر مي‏کنم به 4 - 3 عنوان مهم‏تر اشاره‏اي بکنيم .
عجب
اولين مفهومي که ممکن است در اين جا نوعي ناسازگاري و معارضه را به ذهن بياورد «عجب‏» است، مفهومي که در اخلاق اسلامي، فوق العاده مورد توجه قرار گفته است و در روايات و دعاها و مناجات فوق العاده روي آن تاکيد شده است . و انسان از اين که دچار عجب بشود بر حذر داشته شده است . پرسش مهم اين است که «عجب‏» با دو نياز پيشين چه نسبتي دارد آيا آن را نفي با تاييد مي‏کند يا برخوردي ندارد يا مکمل آن است؟
براي دست‏يابي به پاسخ مناسب است در آغاز تحليلي از مفهوم عجب و ماهيت و حقيقت آن و نيز عوامل وآثارش داشته باشيم .
«عجب‏» را با دو نگاه مي‏توان تحليل کرد اول: تحليل آن با قطع نظر از نگاه ديني و با يک نگاه روانشناسي و انساني; دوم: تحليل آن با نگاه الهي و ديني . در تحليل با نگاه عادي به عجب مي‏توان گفت: حقيقت عجب اين است که انسان به يکي از اين چند دليل از جايگاه واقعي، ارج و منزلت واقعي خود غافل مي‏شود . اين دليل‏ها به اين ترتيب است:
عامل اول: غفلت انسان، از نقاط ضعف و آسيب خود . آدمي به دليل «حب ذات‏» غالبا امتيازها خوبي‏هاي خود را بهتر مي‏بيند، حب ذات ما را مي‏برد به سمت اين که نقاط قوت و برجستگي خود را ملاحظه و از نقاط ضعف خود غافل باشيم .
عامل دوم: انسان که به د ليل حب ذات از نقاط قوت وامتياز ديگران غفلت مي‏ورزد .
عامل سوم: سرمايه‏ها و نقاط وقت‏خود را پيش از حد واقعي آن پنداشتن و يا ارزش گذاشتن، عامل مهم ديگر است و از همان علت پيشين .
عامل چهارم: انسان از هدف‏هاي عالي‏تر در روابط اجتماعي خودش غفلت‏بورزد و سطح اهداف آگاهانه خودش را به يک سطح خيلي پايين تنزيل بدهد .
عامل پنجم: انسان از پيچيدگي آن فعل و انفعالات رواني و ظرافت‏هايي که بايد انسان در روح خودش طي کند تا به يک شخصيت کامل و سالم برسد، غافل باشد . بنابراين، غفلت از اين پنج عامل پايه آمدن نوعي خود بزرگ‏بيني، خود بزرگ باوري و خود پسندي خواهد شد; و هر انساني ممکن است‏به اين مرض روحي و غفلت از اين پنج عامل گرفتار در اثر اين نگاه غافلانه و جاهلانه به خود، به عجب مبتلا شود .
اکنون به تحليل نوع دوم و با نجگاه ديني مي‏پردازيم؟ در نگاه و تحليل ديني همه آنچه در بحث پيشين مورد پذيرش است . يعني اسلام قبول دارد که براي اين که عجب پديد نيايد، غفلت از آسيب‏ها و ضعف‏هاي خود نبايد کرد و از امتيازهاي ديگران و هدف‏هاي بلند و از پيچيدگي‏هاي قواعد رواني در وصول به هدف هم نبايد غافل باشيم . منتهي اسلام مي‏گويد همه نعمت‏ها و دارايي‏ها و توانايي‏هاي آدمي از آن خداست و از منبع الهي و غيبي نشات مي‏گيرد و حقيقت آدمي، فقر است و بدون عنايات الهي چيزي نيست "بي عنايات خدا هيچ‏ايم هيچ" . بنابراين، از ديدگاه الهي غفلت از وابستگي و پيوستگي سرمايه‏اي انسان به خداوند، عامل ديگري است که منشا عجب مي‏شود . دين آن عوامل پنچ گانه را قبول دارد; اما در مفهوم ديني «عجب‏» دقيق‏تر است، ممکن است کسي با نگاه عادي و طبيعي گرفتار عجب نباشد . يعني از عوامل پنچ گانه فارغ شده باشد، اما توجه به انتساب امور به خدا، ندارد، اين عجب است در يک سطح بالاتري . بنابراين، عجب در منطق ديني با عجب در منطق روان‏شناسي وضعيت اقل و اکثر دارند . دو مفهوم متباين نيستند . در منطق روان‏شناسي عجب ناشي از آن پنچ عامل است و در اسلام علاوه بر آن‏ها بر يک عامل بالاتري هم تاکيد مي‏شود . البته در بيانان ديني بيشتر روي عامل ششم تکيه مي‏شود، ضمن اين که آن‏ها هم نفي نمي‏شوند .
غزالي در احياء العلوم مي‏گويد: «العجب: اعظام النعمه مع نسيان نسبتها الي الخالق‏» يعني عجب عبارت است از: «بزرگ دانستن نعمت و غفلت از انتساب و وابستگي آن به خداوند» .
اگر بخواهيم در منطق ديني تعريف جامعي ارائه کنيم بايد بگوييم، عجب عبارت است از خود بزرگ بيني و خود بزرگ باوري ناشي از غفلت از امور شش گانه پيشين .
در متون ديني عجب مودر تندترين و سخت‏ترين نکوهش‏ها قرار گرفته است تا آن جا که روايت مي‏گويد خداوند گاهي بندگاه خوب خودش را رها مي‏کند و آنان به بعضي لغزش‏ها دچار مي‏شوند تا از عجب تهي شوند . گاهي نيز جلو توفيق ويژه مؤمن گرفته مي‏شود تا در درون وي غوغاي غافلانه عجب بر پا نشود . در روايت ديگري آمده است: گناهي که تو را به توجه پشيماني وا دارد، از نيکي اي که تو را به عجب وا دارد، بهتر است . اسلام حساس است که انسان نسبت‏به خويشتن داراي نگاه واقع بينانه و غير غافلانه باشد . اين همه تاکيد براي اين است که عجب منشا بسياري از گناهان مي‏شود، لغزشها مي‏آورد، و انسان را به حالت تنهايي و وحشت مي‏برد . عجب، احساس تنهايي و وحشت روحي مي‏آفريند وآفت عقل وانديشه مانع رشد و کمال انسان است، و موجب برانگيختگي خشم ديگران مي‏شود .
اينک ببينيم عجب باتحليلي آن از آن به عمل آمد با احساس رضايت مثبت چه نسبتي دارد؟ آيا دين مي‏خواهد بگويد آن رضايت مثبت که پايه شخصيت متعادل و متکامل و سالم است، درست نيست؟ پاسخ اين است که اين دو با هم منافاتي ندارند، احساس رضايت مثبت از خويش، يعني آگاهي و اعتماد واقع بينانه بر سرمايه‏هايي که انسان دارد و نکوهش عجب در وقاع مکمل آن است و به اين نکته اشاره دارد که در کنار آن آگاهي و اعتماد بر خويشتن، از ضعف‏هاي خود، امتيازات ديگران و ارتباط همه نعمت‏ها به خداوند، نبايد غفلت ورزيد، چرا که غفلت از امور پنچ گانه پيشين که همه واقعيات موجب مي‏شود که احساس رضايت از خويشتن از حد واقع بينانه به سطح غير واقع بينانه و غافلانه و جاهلانه‏اي که مخرب کل شخصيت مي‏شود، فرو افتد . بنابراين، «احساس رضايت مثبت‏» آن است که با توجه، عنايت ودر نظر گرفتن آن پنچ عامل و روحي و رواني باشد و «احساس رضايت مثبت‏» که ما درمفاهيم ديني به آن عجب مي‏گوييم، اين است که رضايت از خويشتن همگام بشود يا غفلت از آن پنچ نکته، اين دو نه تنها با هم تنافي ندارند، بلکه دو روي يک سکه و مکمل يکديگرند .
به عبارت ديگر، احساس رضايت از خويش آن گاه منفي است که با غفلت از يکي از آن پنج امر در آيند و اگر اين غفلت‏ها را انسان کنار گذاشت و جايگاه، منزلت و اندازه واقعي خود را پيدا کرد، احساس رضايت مثبت پديد مي‏آيد .
اکنون با توجه به اين تحليل مناسب است نگاهي به روايات داشته باشيم . اتفاقا در کنار آن همه رواياتي که مي‏گويد عجب نداشته باش، و عجب را نکوهش مي‏کند، گروهي از روايات وجود دارد که نشان مي‏دهد که عجب، مضاد با آن احساس رضايت اثر خويش نيست . پاره‏اي از روايات دلالت مي‏کند که اگر انساني براي کار خوبي که انجام داده شادمان باشد و احساس نشاط کند، چيز بدي نخواهد بود . بدي در حديثي قدسي آمده است: «يا عيسي افرح بالحسنة فانها لي رضا .»
«پيامبرم، به کار نيکي که انجام مي‏دهي، خوشحال باش; چون آن موجب خوشنودي من مي‏شود .» يعني نفي نشده که انسان وقتي شخصيت‏خوبي دارد يا کار نيکي انجام داده است، رضايت از خودش نداشته باشد . خدا مي‏گويد خوشحال باش، نشاط داشته باش که اين کار را انجام داده‏اي . منتهي ميان عجب واحساس خوشحالي مرز حساسي است، اگر اين نشاط و انجام کار نيک، با آن پنج عامل و غفلت همراه نشود، چيز خوبي خواهد بود . و اگر با آن غفلت‏ها همراه شود، سم مهلک خواهد بود و مرز اين دو خيلي باريک است .
در روايت ديگر آمده است
«العباد الذين اذا احسنوا، استبشروا .»
«بندگان نيک کساني اند که وقتي کار نيک انجام دهند، خوشحال مي‏شوند .»
«يا من سرته حسنته و سائته السيئته، فهو مؤمن .»
«کسي که کار خوب در او خوشحالي بيافريند و کار بد او را ناراحت کند، مؤمن است .
پس اين خوشحالي و احساس رضايت مذمت نشده است .
«سئلته عن الرجل، بعمل شئيا من الخير فيراه فيسره ذلک .»
از امام باقر - عليه السلام - پرسيدند: يک آدمي، کار خوبي انجام مي‏دهد، و چون ديگري آن را مي‏بيند، او خوشحال مي‏شود، آيا اين بد است؟ حضرت فرمودند: «لا باس، ما من احد الا و هو يحب ان يظهر له . . . .»
«باکي نيست، چون هر کس دوست دارد که ديگران او را به نيکي بشناسند . يعني داشتن اين احساس ارزش، و منزلت اجتماعي و نگاه مثبت ديگران، نيست . بد آن است که کار را براي اين انجام بدهد . فقط انگيزه‏اش همين باشد . اين چيز بدي است .
کبر
مفهوم ديگري که در اخلاق اسلامي بر آن تاکيد شده است، کبر است . کبر غير از تکبر و عجب است . فرق کبر باعجب در اين است که عجب خودپسندي و خود بزرگ بيني و خود بزرگ باوري است اما کبر خود برتر بيني است . عجب حالتي است دروني و سبت‏به خود انسان است . اما کبر در سنجش انسان با ديگران است، يعني برتري خود نسبت‏به ديگران ديدن و تکبر اظهار کبر است . خود برتر بيني را وقتي که در عمل اظهار کنيم، مي‏شود تکبر . تکبر در واقع برتري جويي است . فرد در مقام اعمال برتري خويش بر آيد و آن را بر ديگران تحميل بکند، تکبر آميخته با تحقير ديگران است . در تعريف کبر گفته‏اند: «رکون النفس الي رؤيتا فوق الغير، يوجب الفرح و السرور» ، «خود برتر دين از ديکارن به جگون‏هاي که باعث‏خوشحالي و سرور بشود .»
تحليل آن، اين است که از ديدگاه عرفي و روان‏شناسي پديد آمدن کبر باعث عبور از مرز شخصيت‏سالم است; چون در مقام سنجش خود با ديگران دچار اشتباه و غفلت مي‏شود و از ديدگاه ديني نيز، کبر غفلت از نسبت واقعي خود با ديگران است منتهي با توجه به نکته‏ها و نگاه توحيدي . در اين نگاه بايد توجه داشت که اگر من دارم از خداست و اگر ديگري ندارد احتمالا سرمايه‏ها و نعمت هايي ديگري دارد که ممکن است کمبود ظاهري او را جبران کند و بعيد نيست که آن کسي که من او را کوچکتر مي‏بينم، واقعا برتر باشد . در روايات تاکيد شده که درباره اين نسبت‏ها با سادگي قضاوت نکنيد . هر چقدر نقاط قوت و خوبي داشته باشيد، ولي باز ساده مپنداريدو بدانيد که فلسفه خلقت انسان راز و رمز برتري دارد و ممکن است‏شما با همه کمالاتي که داريد، از يک فردي که به ظاهر هيچ مزيتي هم ندارد، پايين‏تر باشيد .
روايات ما را به سه نکته توجه داده و بر آن تاکيد ورزيده‏اند:
1 - همه چيز از آن خداست ;
2 - در آن ارزش گذاري‏هاي معنوي و اصلي انساني، ممکن است‏شخصيت مقابل که به ظاهر چيز کمي هم دارد، يک راز و رمز و اسراري داشته باشد که بر همه سرمايه‏هاي تو غالب و مخفي باشد .
3 - توجه بر اين که بر نقاط ضعف خودت همواره توجه داشته باش و بدان، نقاط ضعف زيادي داري . در اين جاها است که منطق الهي برجستگي ويژه‏اي پيدا مي‏کند . در منطق عادي انسان بايد ضعف‏هاي خودش را بداند، امتيازهاي ديگران را هم بداند، دقيق باشد و ساده انگار نباشد، ولي فرض کنيم به جايي رسيديم که واقعا او کمتر دارد و توجه هم بيشتر داري، آيا اين دليل بر اين مي‏شود که تو خود را برتر ببيني؟ اين جاست که منطق مادي و عرفي نمي‏تواند بر کبر و تکبر غلبه کند ولي منطق الهي مي‏تواند غالب باشد . از دو جهت‏يکي از اين جهت که ضوابط ارزش گذاري‏هاي معنوي فوق العاده پيجيده است و نمي‏توان بر آن به طور کامل وقوف و احاطه يافت . اين قاعده انسان را متواضع مي‏کند و آدمي حد خود را مي‏داند و ارزش و منزلت ديگران را به سادگي زير پا نمي‏گذارد . از جهتدوم منطق الهي مي‏گويد بر فرض اساس ملاک‏هاي واقعي فردي برتر از ديگري اما اين دليل خود برتر بيني نمي‏شود; زيرا در نگاه توحيدي همه امتيازها ونعمت‏ها از خداست و در هر حال، ديگران هم خلق خدا و جلوه‏اي از جلوه‏هاي الهي اند و تحقير آنان معني ندارد . بنا بر تحليلي که از کبر به عمل آمد مي‏بينيم که کبر با احساس رضايت از خويشتن برخوردي ندارد; در رضايت از خويشتن، هنگامي مثبت و مايه شکوفايي است که با اين غفلت‏هاي که مورد اشاره آميخته نشود و اگر با آن‏ها آميخته شد، ديگر مثبت نيست .
در مفهوم تکبر هم داستان همين است، معني تکبر اين نيست که من براي خودم منزلت اجتماعي اي احساس کنم، بلکه تکبر اين است که بخواهم منزلت ديگران را زير پا يگذارم . اگر به روايات مراجعه کنيم، بحث روشن‏تر مي‏شود; ابوذر نقل مي‏کند که رسول گرامي - صلي الله عليه و آله - فرمود: «من مات و في قلبله مثقال ذرة من کبر، لم يجد رائحة الجنه، الا يتوب قبل ذلک .»
کسي که بميرد در حالي که در دل او ذره‏اي از کبر و برتري جويي و برتري خواهي وجود داشته باشد، بوي بهشت را نمي‏شنود مگر اين که توبه بکند . ابوذر مي‏گويد من احساس مي‏کنم آراستگي ظاهر دارم، مرتب هستم آيا اين همان کبر است که به آن اشاره کرديد؟ رسول خدا - صلي الله عليه و آله - بهشکل خيلي زيبايي به او جواب داد . گفت: ابوذز، کيف تجد قلبک‏» به قلب خودت مراجعه کن، ببين چطور مي‏بيني؟ چه مي‏يابي؟ آيا در درون خود احساس برتري بر ديگران مي‏کني؟ فخري بر ديگران مي‏فروشي؟ ابوذر مي‏گويد: «اجده عارفا بالحق، مطمئنا اليه .» يعني: قلبم آگاه، متوجه و مطمئن به حق مي‏يابم و اين‏ها موجب فخر فروشي و تحقير ديگران نيست . و همه را از خدا مي‏بينم . حضرت مي‏فرمايند: اگر اين معرفت قلبي بخ حق و نگاه واقع بينانه بخ خويشتن داري، اين کبر نيست . اين روايت‏به خوبي مرز احساس رضايت از خويشتن و کبر را نشان داده است، احساس منزلت و شان اجتماعي و آراستگي ظاهر کبر نيست . بعد مي‏فرمايد: «ولکن الکبر ان تترک الحق و تتجاوز الي غيره‏» يعني تکبر اين است که ديگران را کوجک بشماري و حق را حاکم نبيني .
بنابراين که احساس رضايت از خويشتنباعجب و کبر تنافي نداشت، احساس منزلت اجتماعي هم با تکبر برخوردي نداشت . اين بحث در نتيجه با آيه: «اما بنعمت ربک فحدث‏» همخواني دارد آيه مي‏گويد: نعمت‏هاي الهي را بيان کن اما به عنوان نعمت الهي .
در جمع بندي نهايي مي‏توان گفت: مفاهيمي مانند «عجب‏» و «کبر» و «تکبر» بر خوردي با آن احساس رضايت از خويشتن و احساس منزلت اجتماعي ندارد، بلکه مکمل آن‏هاست و مرز آن‏ها هم تبيين شد . اسلام، احساس رضايت از خويشتن را نفي نمي‏کند، منتهي چون يک کشش طغيان‏آميز دروني در ما براي عبور از اين مرز هست و خطر فرو افتادن در احساس رضايت از خويشتن منفي و احساس برتري جويي وجود دارد، نکوهش عجب و کبر و لجام زدن بر طغيان دروني در روايات بيشتر مورد تاکيد قرار گرفته است . روايات بر اين امر تاکيد کرده است که تکبر، ريا، سمعه، حب شهرت، حب رياست، تزکيه المرء بنفسه و مانند آن به شدت مذموم است; چون در طبع ما يک نوع ميل به عبور از مرز خط قرمز وجود دارد . لذا از اين رو، حضرت امير - عليه السلام - در نهج البلاغه هر جا از مناقب خود تعريف مي‏کند خيلي براي حضرت سخت استبا اين که خدا مي‏فرمايد و اما به نعمت ربک فحدث ولي چون خيلي مشکل است که انسان از آن حد معقول عبور نکند و به مبالغه‏ها در نيفتد و اغراق‏ها در او ظهور و رسوخ نکند و به دليلي که خود اين گفتن يک آسيب هايي در درون ما ايجاد مي‏کند بدون توجه و ذکر اين که از خدا است، از اين رو است که براي حضرت علي - عليه السلام - سخت است .
نکته ديگري هم که در پايان بايد گفت اين است که در وراي غلبه غرور، کبر و تکب

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 5:51  توسط حسن  | 

خودباوري زمينه خودياروي است

خودباوري زمينه خودياروي است
طليعه
هر گاه از افراد انديشمند، مخترع و حتي يك كارگر موفق سوءال شود كه چگونه به اين مدارج رسيديد، پاسخ همواره يك چيز و آن باور خويشتن است. عوامل متعددي در ايجاد اين حالت در نهاد آدمي موءثرند. انساني كه خودباور نشده است، همه چيز و همه كس را مقصر مي داند و خويش را مبّرا و مظلوم. اكنون چهل نكته در خصوص خودباوري زمينه خودياوري است، بيان مي كنيم:
معرفت از ابواب بزرگ الاهي است كه از خويشتن، پيرامون، فراسو و ابعاد ناديدني در آن صحبت مي شود و معرفت خويش را به اَنفَعُ المَعارف1 تعبير كرده اند. ظريفي مي گفت: از مواردي كه بعضي افراد ژرف كاو و انديشه ورز گاهي ناخودآگاه بيان مي كنند، اين است كه شما سخن مرا درك نمي كني. گاهي فرد زاويه اي از ژرف نگري دارد كه دست يافتن به آن، بسيار مشكل است.
مساحت فكر يك فرد، گاهي به حدي در افق، عمق، عرض و طول رشد يافته كه گاه سخنان او را كامل درك نمي كنند. معمولاً تكه كلام هاي افراد باورمند و روش مند اينهاست: مرا درك نمي كني؛ مقصود من اين نيست؛ بسيار سطحي است؛ مقوله چند لايه اي است و... .
چگونه به اين ساحت ها قدم بگذاريم و ما نيز از اين مساحت هاي كوچك، به ساحت هاي عميق و دقيق برسيم. بودا مي گويد:2 اي انسان! خود، پناه خويشتن باش؛ يعني در اين عالم شدن و رَسش را بايد از خود آغاز كني و هر چه شناخت تو به خويشتن خويش بيشتر شود، خود بهتر مي تواني پناهگاه علمي، مَأمِن روحي، آسايش رواني، آرامش دروني و شادي جاودانه را براي خويش رقم بزني.
وقتي از حكيم متألهي پرسيدند: چگونه به دو درجه سنگين دانش زاينده و درون زلال دست يافتي؟
فرمود: به دو چيز به اين دو رسيدم؛
يكي غنيمت شماري لحظه ها و فرصت ها براي گرفتن، شدن و بالندگي و ديگري نگهبان دل خود بودن.
باور داشتم كه اين دو دريچه، مرا به سعادت دو جهان خواهند رساند.
باور خويشتن، آدمي را به خداي نزديك تر مي كند؛ زيرا از نعمت ها و مواهبي كه خداوند در درون ما به وديعه نهاده، بهتر استفاده مي كنيم و اين يعني سپاس در برابر نعمت هاي معبود. دانشمندان عقيده دارند كه آدمي به هر اندازه نيز مدارج علمي، تحقيقاتي، كشفيات و ابتكارات را در طول عمر خويش تجربه كند، باز هم در دم مرگ، تنها حدود 3تا6 درصد از توان مندي هاي خود را از قوه به فعل در آورده است و حدود 94تا97 درصد از ظرفيت هايي را دست نخورده به عالم ديگر مي برد.
تحقيق در زندگي انسان هاي جاويداني كه خويش را باور كردند و ياور خويشتن گرديدند، مانند انيشتين، لئونارد داوينچي، اديسون، موتزارت(موتسارت)، گوگن و... ثابت مي كند كه اينان نيز بين 4تا6 درصد از استعدادهاي خويش را به كار بسته اند.
عدم باور به توان مندي، نوعي حصار چيني و غصه گزيني است و اين حصار، بسيار خطرناك است؛ حصاري است كه شما را از موفقيت جدا مي كند؛ زيرا
موفقيت = باورندي + حركت3
فراموش نكنيم كه عمر كوتاه است، دنيا فرصت است و هر كس دنياي خود را دارد تا فرصت هايش را معنا دهد، زنده كند، بجويد و اجازه ندهد فرصت هايش را غفلت ها از بين ببرند. شايد جالب باشد كه بدانيد محوريت استعداد، هوش و توان ذهني، هميشه اولويت غالب نيستند. بسياري از افراد موفق، پشتكار مدارها بوده اند و نه با استعدادها؛ به شرطي كه اسير چرخه تمام نشدني منفي بافي و تسليم نشوند.
آيا قصه سفيدبرفي و هفت كوتوله را مطالعه كرده ايد؟4 مطلب زير را بخوانيد هم نكته قصه و هم تحليل در آن نهفته است.
اولاً اين قصه را وقتي والت ديسني به فيلم تبديل كرد، از موفقيت عجيبي برخوردار شد؛ حتي در مين شكاكيون و مشكل پسندان.
با اين كه اين فيلم براي بچه ها ساخته شده بود، اما بزرگسالان تمام سالن هاي سينما را اشغال مي كردند؛ زيرا حكايت آن از افسانه هاي قديم ايرانيان، هندوستان و مصر گرفته شده بود و بر روي اين حقيقت پايه گذاري شده بود كه افكار منفي را بايد گسيخت؛ خواه از درون ما باشند يا از محيط پيرامون.
سفيد برفي، شاهزاده خانم كوچولو، زن باباي بدجنسي داشت كه به او حسادت مي كرد. اين شخصيت در داستان هاي ديگر هم ظاهر مي شود و زن باباهايي وجود دارند كه از مادر نيز بيشتر دوستدار فرزند خوانده مي شوند؛ اما تقريباً همه ما نيز زن بابايي از نوع ظالم آن در درون خويشتن داريم. براي ما زن باباي ظالم، همان طرز فكر منفي است كه ما در شعور باطن خود شكل داده ايم و همان گونه كه زن باباي بدجنس از روي حسادت، فرزند خوانده خود را لباس ژنده مي پوشاند و در محروميت نگاه مي دارد، تمام افكار منفي و ستم گرانه روي ما همان اثر را به جاي مي گذارد.
جالب است بدانيم كه وقتي يك فكر منفي شكل مي گيرد، به سرعت در چهره ما نقاشي مي شود؛ يعني همان گونه كه در چشمان افراد مي توان آيات صداقت كلام يا شيطنت را به وضوح مشاهده كرد، يك فكر منفي نيز به سرعت چهره، روان و روح ما را در بر مي گيرد، فراگير مي شود و بر جسم ما اثر مي گذارد.
يك فكر منفي، عاقبت تبديل به يك ذهنيت مي شود و سپس بدبيني را شدت مي بخشد و حركت، استواري و اميد را مختل مي كند و آدمي اسير ذهنيت هاي متواتر و مخرب مي شود و اگر به اين وضع عادت كند، از حركت باز مي ماند و بركت را نخواهد چشيد.
همان گونه كه نامادري سفيد برفي هر روز از آينه اي مخصوص درباره بهتر بودن خويش يا سفيدبرفي مي پرسد و آينه پاسخ مي دهد تا سفيد برفي زنده است، از تو بهتر است و او تصميم مي گيرد سفيد برفي را در اعماق تاريكي هاي جنگل رها كند و از بين ببرد تا پس از حذف او، خودش بهترين باشد، افكار منفي نيز گاهي ما را به اعماق جنگل هاي از خود بيگانگي و بدبختي مي كشانند و دريچه هاي توهم را به روي ما مي گشايند و احساس يأس،، نوميدي و ناتواني را القا مي كنند؛ ولي بايد مقاوم بود و خويش را باور كرد تا خويشتن را ياوري نمود و آنگاه به داوري نشست كه كدام بهتر است؛ نوميدي يا اميد و خودباوري يا از خود بيگانگي.
بالاخره سفيدبرفي را حيوانات مهربان جنگل ـ خرگوش ها، گوزن ها، پرندگان و سنجاب ها ـ در بر مي گيرند و او داستانش را باز مي گويد و آنها او را ياري مي كنند و به كلبه اي مي برند. اين مهرورزان جنگلي، نمادهاي پيرامون ياري كننده و همچنين الهامات قلبي و محرك هاي دروني ما هستند كه هميشه آماده اند به كمك ما بيايند تاما را از اعماق جنگل هاي يأس، وهم و ناباوري برهانند و به كلبه آرامش، اميد و حركت رهنمون كنند.
در كلبه اي كه او را مي برند، كلبه هفت آدم كوچولو وجود دارد و سفيدبرفي به همراه حيوانات، كلبه آشفته را مرتب و منظم مي كنند تا اين كه هفت كوتوله مي آيند و از او تشكر مي كنند و به او قول كمك مي دهند.
اولاً هفت، نماد عدد مقدسي است وشايد دور و بر ما از اين هفت هاي مقدس زياد باشد كه به صورت يك نماد آمده است؛ مثل هفت آسمان، هفت شهر عشق، هفت الفباي محبت و... كه در اشعار و نثرهاي عرفا و حتي قرآن كريم آمده است.
ثانياً هفت كوتوله، مظهر نيروهاي پشتيباني هستند كه هميشه گرداگرد ما هستند و بسياري از ما، اين نيروها را يا نمي بينيم يا مي بينيم و باور نمي كنيم يا مي دانيم هستند و تشخيص نمي دهيم يا ساده مي انگاريم.
آيا موفقيت مقطعي و نسبي، تمام موفقيت است؟ به يقين خير؛ هنوز هم تاريكي و يأس دست بردار نيست؛ پس هر موفقيتي، تنها قسمتي از هدف وجود دارد و هدف، گاهي متضمن گام هاي زياد و حتي شكست هاي متعدد و ظاهري است. انساني موفق است كه شكست يا شكست ها را قسمتي از زندگي خود بداند. انسان بدون شكست يا افسانه است يا ايستاده و بي حركت و مثل ديكته نانوشته مي ماند كه غلط ندارد.
سفيدبرفي قصه هم همين گونه است و هنوز از دست نامادري بي مهر، مقهور و مطرود است و وقتي دوباره نامادري از آينه مي پرسد چه كسي برتر است، باز آينه مي گويد: او كه زنده است؛ پس سفيدبرفي برتر است و سرانجام سايه شوم توطئه، دوباره در قالب يك سيب مسموم، روح و روان و جسم سفيدبرفي را نشانه مي رود. آدرس از آينه گرفته مي شود و جادوگر پيري مأمور مي شود تا سيب را در كام دخترك بريزد.
نماد سيب در قصه آدم و حوا هم همين گونه است؛ چون علاوه بر گندم، از سيب و درخت آن نيز سخن به ميان آمده است.
سيب هوس انگيز سبب ساز و موفقيت سوز مي شودو اين همان تسليم در برابر وسوسه ها، رنگ ها، شهدها و شيريني هاي زودگذر و ناپايدار است كه آدمي را از شناخت به كوري رهنمون مي كند و دخترك در برابر سيب تسليم مي شود؛ گرچه حيوانات مِهر و عطوفت و خيرخواهان، منع شيريني زودگذر مي كنند.
مولوي مي گويد:

• در زمين ديگران خانه مكن كيست بيگانه، تن خاكي تو تا تو جان را چرب و شيرين مي دهي گوهر جان را نيابد فربهي
• كار خود كن، كار بيگانه مكن كز براي اوست، غمناكي تو گوهر جان را نيابد فربهي گوهر جان را نيابد فربهي
او مي خورد ومي افتد و به ظاهر ضربان قلب او به رنجش متوقف مي شود و حيوانات به دنبال هفت كوتوله؛ يعني باز هم اميد هست؛ گرچه به ظاهر دير شده است و همه باتأسف و غم، سرها را پايين مي اندازند. اميدها، نويدها، بازدارنده ها، خيرخواهان و ياوران نيز گاهي تسليم مي شوند؛ اما تقدير چيست؟
گاهي خداوند، فرصت هاي ديگري مي دهد؛ اگر انسان فرصت ها را ضايع نكند. گاهي خداوند شناخت مجدد مي دهد؛ اگر انسان به ورطه باخت مكرر نغلتد. گاهي خداوند شعور ديگر مي دهد؛ اگر انسان به ورطه غرور نيفتد.
و شاهزاده اي مي آيد و دارويي مي دهد و حيوانات و كوتوله ها، همه از عمر دوباره دخترك بي گناه خوشحال مي شوند. شاهزاده اين داستان، نما و برنامه الهي است؛ وقتي كه تمام قدرت ها تعطيل مي شود. آيا به ياد نمي آوريد كه چندين بار اين برنامه به ياري شما آمده است؟ آيا نديده ايد كه دست خداوند هميشه دست اندركار است؟ آيا خدا را روشن تر از هميشه، در بعضي لحظات نديده ايد؟ شايد تعريف دكتر ميركمال5 از خدا زيباست كه مي گويد: در كودكي به ما مي گفتند: خدا، يعني خودآ؛ يعني اوست كه مي آيد، مي خواند، مي خواهد، مي رساند و توفيق مي دهد.
يكي از ويژگي هاي انسان هاي خودباور، صبر و شكيبايي است.
نيكوس كانتزاكيس، نويسنده شهير يوناني مي نويسد: در كودكي، پيله كرم ابريشمي را روي درختي يافتم؛ درست زماني كه پروانه خود را آماده مي كند تا از پيله خارج بشود. كمي منتظر ماندم؛ اما سرانجام چون خروج پروانه طول كشيد، تصميم گرفتم به اين فرايند شتاب ببخشم. با حرارت دهانم پيله را گرم كردم تا اين كه پروانه خروج خود را آغاز كند؛ اما بال هايش هنوز بسته بود و كمي بعد مُرد.
كانتزاكيس مي گويد:
بلوغي صبورانه با ياري خورشيد لازم بود؛ اما من انتظار كشيدن، نمي دانستم. آ ن جنازه كوچك، تا به امروز، يكي از سنگين ترين بارها برروي وجدانم بوده، اما همان جنازه باعث شد بفهمم كه فقط يك گناه كبيره حقيقي وجود دارد؛ فشار آوردن برقوانين بزرگ كيهان.6
او نتيجه مي گيرد كه بردباري لازم است؛ زيرا بردباري معقول، بسيار بهتر از عجله نامعقول است و آدمي را نه تنها به هدف مطلوب نمي رساند، بلكه وضع موعودي هم رقم نخواهد خود. از اين رو انتظار زمان موعود را كشيدن و با خودباوري و اعتماد راهي را كه خداوند براي زندگي ما برگزيده، دنبال كردن، نوعي تعادل رفتاري و رواني را گوشزد مي كند. خداوند كريم تمام مسيرهاي رشد و بالندگي را به روي ما گشوده است و تسليم تقدير محض بودن را منافي رسالت خليفه الهي ما مي داند و حتي دنيا را محنت كده مطلق نمي داند و مي فرمايد: «بهره ات را از دنيا فراموش مكن».
يكي از ويژگي هاي انسان هاي خودباور و با اراده، داشتن قدرت اشراق (شهود بالاست).
انيشتين مي گويد: ما قرن هاست كه عالم ناهشيار و اشراق (شهود) را سركوب كرده ايم و فقط به هوشياري و خرد محض بها داده ايم و از يادبرده ايم كه هوشياري، فقط بخش كوچكي از گستره امكانات و استعدادهاي ما را نشان مي دهد7 و اينها همه از خداوند است كه به مصلحت مي دهد.
خواجه عبداللّه مي گويد:
الهي! اگر كسي ترا به طلب يافت، من خود طلب از تو يافتم. اگر كسي ترا به جستن يافت، من به گريختن يافتم.8
چرا؟
چون هرگاه ار تو دور شدم، تو مرا جست وجو كردي و هر گاه به فراموشي و گمراهي افتادم، چراغ معرفت تو روبه رويم سوسو زد و وسوسه هايم را كم فروغ و شوق وصل تو را شعله ور ساخت.
انسان خودباور، كم تر مي گويد و بيشتر مي جويد.
جبران خليل جبران مي نويسد:
سكوت را از پرگويان آموخته ام.
بردباري را از نابردباران
و مهر باني از نامهربانان؛
با اين همه، عجيب آن كه در حق اين استادان، ناسپاس هستم.9
انسان خودباور، حتي رنج و زحمت را مرحله اي از شدن مي داند؛ همان گونه كه شكست را مرحله اي از رشد و پله اي براي شدن.
دكينسون مي گويد:
سيماي رنج را دوست دارم؛
چرا كه در آن نيرنگ نيست. رعشه درد را نمي توان وانموده يا به اختصار تظاهر نمود.10
انسان خودبارو، حتي پزشك معنوي خويش است. او خود را از تمام تعلقات واهي يا رنگارنگ شفا مي دهد و بنابراين، او واقعاً سالم است.
جالب اين كه خودباوري با خوش باوري يا منفي نگري، كاملاً متفاوت است و شايد نوعي نگرش مثبت و متعال به شمار رود. نويسنده اي مي گويد:
من به شما مي گويم حتي نيروي منفي و شر در جهان وجود ندارد و اگر هست، از درون ما انسان ها بر مي خيزد. تنها انسان هايي وجود دارند كه آگاه هستند و انسان هايي كه عميقاً در خواب هستند، وجود ندارند. كسي كه در خواب است، قدرتي ندارد. كل انرژي هستي در اختيار انسان هاي خودباور، آگاه و بيدار است.
يك انسان خودباور و آگاه، مي تواند تمامي جهان را آگاه و بيدار كند؛ همان طور كه يك شمع روشن مي تواند ميليون ها شمع ديگر را روشن كند و با نورش، انوار بيافريند.
جورج فاكس روحاني و عضو انجمن دوستان معنوي، رابطه تاريكي و خودباختگي و روشنايي و خودباوري را به بياني راز آلود و درهم تنيده تعبير مي كند و در يادداشت هاي روزانه خود مي نويسد:
من وجود دريايي از ظلمت و مرگ را حس كرده بودم؛ اما مانند شاعر معاصر خويش (سهنري وِن) يك درياي بيكرانه نور و عشق را كه بر درياي تاريكي شناور بود، ديده بودم.
جورج فاكس اعتقاد داشت كه همگان مي توانند عشق و محبت نامتناهي پروردگار را از طريقي دريابند11 و بايد آن را در درون خود كشف كنند. انسان ها معدن هاي نامتناهي اند و خود بهترين كاشف خويش هستند.
بياييد گاهي لذت كشف خود را احساس كنيم؛ مثل زماني كه با يك وسيله برقي يا الكترونيكي جديد مواجه مي شويم و بعد از مدتي آن را به كار مي اندازيم يا حتي به زواياي مختلف كاركرد آن واقف مي شويم و يا مثل زماني كه حتي بدون برگ راهنما، نسبت به رموز و خدمات تلفن همراه، اطلاع پيدا مي كنيم.
مولانا اساس روشنايي و حيات را در درون ظلمت مي جويد و آب حيات را جفت تاريكي مي داند و مي گويد:

• در شب بدرنگ، بس نيكي بود آبِ حيوان، جُفت تاريكي بود
• آبِ حيوان، جُفت تاريكي بود آبِ حيوان، جُفت تاريكي بود
تاريكي ها، ظلمات، ابهام ها، ايهام ها و... معماهاي وجودند كه بايد با خودباوري و اعتماد به خويشتن، آنها را كشف نمود. خردي كه خداوند به انسان داده، جهت كشف، لذت كشف و يافتن است تا اساس وجود كه يك چيز بيش نيست ـ يعني اقدس الوجود ـ كشف گردد.
در روايت آمده است: «كور باد چشمي كه تو را نبيند».
خدا ديدن، از خود جستن شروع مي شود؛ چون در ذره ذره وجود ما و عالم، خدا را مي توان ديد.
آدرس هاي خدا زياد است؛
يكي از آدرس هاي خدا، زيبايي هاي موجود در طبيعت، آثار موجود و روي زيباست.
خداوند در هر چيز زيبا، از چهره معصوم يك كودك تا يك برگ درخت و شاخه اي از گُل، نشانه اي از خويش به جاي گذاشته است.
يكي ديگر از آدرس هاي خداوند، دل هاي شكسته است.
خداوند مي فرمايد: من در دل هاي شكسته جاي دارم.
دل شكسته، دلِ ورشكسته نيست؛ بلكه دل صادقي است كه خود را باور دارد و در برابر معبود، بنا به صداقت معهود، لبيك حضور مي گويد و بي تاب مي شود و مرواريد اشك را هم در پشت پلك ها بي قرار مي كند و تابلويي به نمايش مي گذارد كه كمتر نقاشي به ساحت و مساحت تعريف آن از زاويه رنگ و قلم مو و مذوق، نزديك مي شود.
خداوند در جاي ديگر مي فرمايد: «همانا من نزديكم و نداي هر ندا كننده اي را اجابت مي كنم؛ اگر مرا بخواند». انسان خودباور، خدا داور، خدا محور، خدا سرور است. بياييد در اين زندگي چند روزه در دنيا، لذت خودباوري و خداداوري و خدامحوري را تجربه كنيم كه همه چيز از اوست و بدوست.12
________________________________________
1. اشاره به روايت صريح كه مي فرمايد: معرفة النفس انفع المعارف.
2. مجيد اصلان پرويز، چهار هزار و پانصد سخن.
3. مجتبي كاشاني، مديريت دل، انتشارات سازمان مديريت صنعتي، تهران، 1381.
4. فلورانس اسكاول شاين، دري مخفي به روي موفقيت، ترجمه شهلا المعي، انتشارات المعي، تهران، 1378.
5. دكتر سيدمحمد ميركمالي، نقل قول بلا واسطه، دانشكده روان شناسي و علوم تربيتي، 23/9/82.
6. عبدالعظيم كريمي، يادداشت هاي ممنوعه برداشت هاي وارونه، انتشارات جامعه نو، تهران، 1381، ص30.
7. همان، ص 34.
8. محمد جواد شريعت، سخنان پير هرات، خواجه عبدالله انصاري، انتشارات شركت سهامي كتابهاي جيبي، 1376، ص 118.
9. جبران خليل جبران، ماسه و كف، ترجمه محمد صادق اسفندياري.
10. اميلي دكينسون، نامه ها و اشعار، ترجمه سعيد سعيد پور، انتشارات مرواريد، 1379، ص 84.
11. ديويد منيگ وايت، جورج فاكس و انديشه هايش، ترجمه شهاب الدين عباسي، روزنامه ايران، شماره 1962.
12. ما از خداييم و به سوي او مي رويم؛ ولي رسالت ما كسالت در دنيا نيست؛ بلكه نقش هايي است كه بايد مثبت ارائه كنيم. مساحت فكر يك فرد، گاهي به حدي در افق، عمق، عرض و طول رشد يافته كه گاه سخنان او را كامل درك نمي كنند. معمولاً تكه كلام هاي افراد باورمند و روش مند اينهاست: مرا درك نمي كني؛ مقصود من اين نيست؛ بسيار سطحي است؛ مقوله چند لايه اي است و... . عدم باور به توان مندي، نوعي حصار چيني و غصه گزيني است و اين حصار، بسيار خطرناك است؛ حصاري است كه شما را از موفقيت جدا مي كند؛ زيرا موفقيت = باورندي + حركت دكينسون مي گويد:...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 5:48  توسط حسن  | 

بازنگري وضعيت كودكان خياباني در جهان در حال توسعه

بازنگري وضعيت كودكان خياباني در جهان در حال توسعه
اين مقاله ادبيات موجود درباره كودكان خياباني را بازنگري مي كند و ناظر بر اين مسئله است كه چرا كودكان خياباني در فرهنگ هاي خاصي وجود دارد و در برخي ديگر از فرهنگ ها وجود ندارد؟ دلايل وجود اين مسئله، با فقر، سوء رفتار و عوامل نوساز كننده مرتبط است. كودكان خياباني متمايز از كودكان كار و كودكان آواره هستند. در اين مقاله توضيحاتي درباره ساختار خانواده كودكان خياباني ارائه مي شود و چگونگي سازگاري و سطح عملكرد روانشناختي كودكان خياباني مورد بحث قرار مي گيرد. همچنين اين مقاله، علل خشونت نسبت به كودكان را بررسي كرده و مسائل و مشكلات روش شناختي را كه متوجه تحقيق درباره كودكان خياباني است مطرح مي سازد. مسائلي از قبيل قدرت كودكان در تحريف اطلاعات، گرايش محقق به افراط و تفريط در برآورد شرايط عاطفي كودكان، تحريف واقعيات به وسيله مطبوعات و سازمان هاي بين المللي و مشكلات عام مربوط به تحقيق هاي بين فرهنگي.
     خانواده هايي در آمريكاي لاتين هستند كه كودكان خياباني را بوجود مي آورند. اين      خانواده ها، از سه نسل از زناني كه اغلب با همديگر در يك خانه واحد زندگي مي كنند، تشكيل يافته است.
     در اين نوع خانواده ها، مادر، داراي همسري است كه بطور موقت و ناپايدار با او زندگي     مي كند. مباحث اخير درباره زنان آمريكايي آفريقايي تباري كه وابسته به بهزيستي هستند، وضعيت مشابهي را در بين برخي از خانواده هايي فقير آمريكايي تبار نشان مي دهند. (شي هان 1993) همچنين خانواده هاي كارائيبي نيز داراي وضعيت مشابهي با وضعيت توصيف شده هستند (مين تز 1984). مطالعات معدودي كه در اين زمينه انجام گرفته است، اطلاعات و داده هاي جمعيت شناختي تأييد كننده اي را عرضه داشته اند.
     به عنوان مثال تنها 7 در صد از كودكان خياباني كه در جامائيكا مورد مطالعه قرار گرفته اند، داراي خانواده دو والد بوده اند (براون 1987) و 85 درصد از «پسران پارك خواب» نايروبي در خانواده هاي زن سرپرست به سر مي برند (وينانا 1981).
     تغيير پذيري ساختار خانواده سنتي در آفريقاي شرقي و ميزان مقاومت و پايداري سنت ها در مقابل فشارهاي ناشي از نوسازي، فرصتي را براي فهم روابط بين ساختار خانواده و منشأ كودكان خياباني فراهم مي كند بعنوان مثال، در نايروبي بخش عظيمي از كودكان خياباني را كي كيويوها تشكيل مي دهند (وينانا 1987) اين مسئله ممكن است ناشي از اين امر باشد كه، كي كيويوها، داراي قبايل متعددي هستند و يا اينكه آنها در اطراف نايروبي پراكنده هستند. لذا مي توان اين فرضيه را مطرح كرد كه، در جريان استقلال كنيا، خانواده هاي كي كيويوها، نسبت به خانواده هاي ساير قبايل، نغييرات بيشتري را تجربه كرده اند. اين مسئله به اين خاطر است كه، در جريان جنگ بر ضد استعمار، بسياري از مردان قبيله كي كيويوها، زنداني شدند (ادگارتن 1989) در اثر چنين وضعيتي، زنان وادار به بر عهده گرفتن نقش هايي شدند كه به طور متعارف متعلق به پدران و شوهران بود و همين عامل باعث تغييرات سريع در سنت هاي خانوادگي شد. (مك وي 1987)  مي توان كودكان خياباني كي كيويوها را با كودكان خياباني برخاسته از ساير قبايلي كه تجربيات خانوادگي متفاوتي داشته اند مقايسه كرد.
     در برخي از قبايل آفريقاي شرقي، مايملك ـ و از جمله كودكان ـ به مرد و خانواده او به ارث مي رسد (ارني 1981) در ديگر قبايل و جوامع آفريقاي شرقي ارث به مادر و خانوادة او منتقل   مي شود. بنابراين ميزان پول و دارايي زن و فرزندانش مي تواند انباشت نمايد (در هريك از قبايل و جوامع آفريقاي شرقي) متفاوت است (هاكان سون، 1988) اگر زنان بتوانند به لحاظ مالي استقلال داشته باشند، آنها احتياجي به ادامه زندگي زناشويي نخواهند داشت و آن دسته از زناني كه طلاق مي گيرند، بهتر مي توانند از كودكانشان مراقبت كنند. بعلاوه در جوامعي كه زنان مي توانند استقلال مالي داشته باشند، ميزان طلاق بيشتر از جوامعي است كه در آن زنان چنين امكاني ندارند. (كايونگوـ مايل و اويانگو 1991). امروزه در بين قبايل بوسوبا در شرق اوگاندا و نزديك مرز كنيا، ارث به زنان تعلق مي گيرد و به همين دليل تقريبا 45 درصد از ازدواج ها به طلاق منتهي مي شود (هلد 1989).
     مي توان فرض كرد كه در جوامعي كه، مالكيت ارث، خارج از ازدواج براي زنان مقرر نشده است، احتمال كمتري دارد كه ازدواج هايي كه، قرين موفقيت نبوده است به جدايي بيانجامد. اين پويش ها با كودك آزاري توأم است. لذا اگر كودك آزاري عامل مهمي در خياباني شدن كودكان باشد، اين امر بايد در مقايسه گروه هايي از خانواده ها كه در آن زنان از درجات متفاوتي از استقلال مالي برخوردار هستند، انعكاس يابد.
     يكي از مسائل مهمي كه بطور فزاينده اي نمود بيشتري مي يابد، پيدايش خانواده پست مدرن شهري است، اما درباره رابطه خانواده پست مدرن و پديده كودكان خياباني، مطالبي نوشته نشده است. خانواده پست مدرن شهري، خانواده اي است كه در آن فرزندان متعلق به مردان مختلف و از مادران مختلف، وجود دارد و مادر اين كودكان ارتباطي با همديگر ندارند.
     در اين گونه خانواده ها، زن و شوهر داراي فرزند، زن و شوهر طلاق گرفته، مرد با زني ديگر كه داراي فرزند است ازدواج كرده و زني كه با مردي كه از ديگر ازدواج هايش صاحب فرزند است، ازدواج كرده است، به چشم مي خورد. كودكان در اين گونه خانواده ها متعلق به سه خانواده هستند. يكي خانواده اي كه منشأ بيولوژيكي آنها را تشكيل مي دهد، ديگري خانواده مادري آنها كه مجددا ازدواج كرده است و ديگري خانواده پدري آنها كه مجددا ازدواج كرده است. چنين خانواده گسترده اي داراي پيوند هاي خويشاوندي مداوم و طولاني نسبت به اعضاي آن از يك تبار واحد تشكيل نشده اند و حتي اعضاي آن به يك اجتماع واحد نيز پيوند ندارند.
     شجره خويشاوندي در خانواده پست مدرن شهري ـ خيلي پيچيده است. اين امر مبتني بر احساس تعلق نداشتن به خانواده است. اين مسئله در اين گونه خانواده ها شايع و معمولي است و به احتمال زياد، سبب ترك خانه بوسيلة كودكان مي شود. براي روشن شدن اين مسئله، تحقيقات بيشتري بايد انجام گيرد.
 
عملكردهاي كودكان در خيابان ها
     من هنگام بررسي شرايط زندگي كودكان خياباني، دريافتيم كه بيشتر اين كودكان از سلامت رواني مناسبي برخوردار هستند، اين امر مرا شگفت زده كرد. در حدود يك سوم كودكان به لحاظ سلامت رواني، در وضعيت كاملا مناسبي قرار داشتند و يك سوم ديگر از اين كودكان، وضعيت ناقصي داشتند و باقي مانده كودكان بسته به شرايطي كه در آن قرار داشتند و بر حسب عواملي مانند موفقيت كودكان در جلب كمك هاي نيكوكاران و انتظارهاي مراجع امور و مردم از آنها، در وضعيت بينابيني در نوسان بودند (اپتي كار 1988، 1989).
     يافته هاي مردم شناختي كه در مطالعه مورد كنيا بدست آمده است حاكي از آن است كه سطح عملكرد بسياري از كودكان خياباني مناسب است. اين يافته ها، نشان مي دهد كه سطح عملكرد بسياري از آنها، نسبت به كودكان فقيري كه وضعيت مشابهي با كودكان خياباني دارند و در خانه مانده اند، بهتر است (اپتي كار 1993).
     نتايج مشابهي در بررسي وضعيت سلامت رواني مورد كودكان خياباني در آفريقاي جنوبي، بدست آمده است (ريچتر 1989، 1991) نتايج مطالعه و مصاحبه ويل با 75 كودك خياباني در خارطوم (1992) حاكي از آن است كه شواهدي دال بر وجود مسئله نابهنجار و غير عادي در   گفته ها و مصاحبه هاي اين كودكان، وجود نداشته باشد (ص 119).
     نتايج مطالعات بسياري از محققان و نويسندگان نشان دهنده آن است كه كودكان خياباني، انعطاف پذير هستند. (اپتي كار 1988، 1989، فلس من 1989، هيك سون و گايدون 1989، لاسك 1992، اسوارت 1990، تايلور 1987، تايلور ، تاماسلو  … 1992) اوليورا، بيرزمن و پلات (1992) سلامت رواني 71 كودك خياباني برزيل، بين سنين 8 تا 18 ساله را ارزيابي كردند.
     آنها در مطالعه خود چندين مورد از ويژگي هاي مربوط به انعطاف پذيري كودكان خياباني را ذكر كرده اند، مانند سطح هوش بالا، پيوستگي و ارتباط نزديك با يكديگر، فقدان اعتبار و خودپندارنده مثبت. اين محققان معتقدند رايج شدن اين عقيده كليشه اي مبني بر اينكه كودكان خياباني مجرم و معتاد هستند، بيشتر براي سرزنش كردن اين كودكان به مثابه قربانيان است و توصيف درست و واقع بينانه اي از اين كودكان نمي باشد. تايلور (1991) (و تايلور و ديگران 1987) 145 كودك خياباني در بوگوتا را مطالعه نموده اند. آنها از طريق انجام مصاحبه هاي منظم 2 ساعت با اين كودكان و استفاده از مقياس استعداد رواني آنها، داده هايي را درباره خودپنداره، اعتماد پذيري و نظم پذيري و برنامه دار بودن فعاليت اين كودكان جمع آوري كرده اند. يافته هاي آنها نشان مي دهد كه اين كودكان داراي درجه بالايي از استقلال و خوداتكايي هستند و بطور فعالانه اي، زندگي شان را بر اساس اسلوب و بيانات خاص خود تعبير و تعريف مي كنند. خلاقيت اين كودكان در سطح بالايي قرار دارد و آنها در شبكه اي از روابط دوستانه، به حمايت و پشتيباني از يكديگر اقدام مي كنند. تايلور و همكارانش معتقدند كه اقدام به ترك خانه و روي آوردن به خيابان، امكاناتي را در اختيار كودكان قرار مي دهد. يافته هاي مشابهي از مطالعه درباره 300 نفر كودك شبانه روزي در ژوهانسبورگ بدست آمده است (ميك سون و گايدن 1989) يافته هاي اين مطالعه نشان مي دهد عاملي كه كودكان را براي ترك منزل تحريك مي كند جستجوي آزادي است اقدام به ترك خانه و جستجوي آزادي، يك توانايي احتمالي و از قبل ناشناخته را به كودكان      مي دهد تا زندگي شان را تحت كنترل خود در آورند و اين كودكان با اقدام به ترك منزل و جستجوي آزادي، اين توانايي ناآزموده را مي آزمايند.
     به دشواري مي توان ادعا كرد كه كودكان خياباني داراي سلامت رواني مناسبي هستند. به ويژه از آن جهت كه ادراك عامه مردم از اين كودكان، با آنچه كه مطبوعات از اين كودكان نشان        مي دهند، متفاوت است.
     كودكان خياباني مواد مخدر مصرف مي كنند و ميزاني از خشونت و درگيري در بين آنها وجود دارد و خشونت در مورد آنها نيز اعمال مي گردد و به ميزاني در معرض سوء استفاده جنسي هستند. به همين دليل ميزاني از ابتلاء به ايدز بين آنها وجود دارد، تمام اين مسائل، در موارد خاص حقيقت دارند (باند 1992، مونا تو ريترم. بوروس 1992).
     بسياري از ادعاهايي كه درباره آمار بالاي اعتياد به مواد مخدر در بين كودكان خياباني، وجود دارد مبتني بر تحقيقات تجربي نيستند.
     يكي از موارد استثنايي در اين زمينه، مطالعه گردانادوس است كه در سال 1976 انجام شده است او با اجراي پرسشنامه اي در مورد كودكان خياباني كلمبيايي، دريافت كه نه دهم اين كودكان، سيگاري هستند يا مواد مخدر مصرف مي كنند. با اين حال آنچنان كه ذكر شد نتايج حاصل از اين پرسشنامه ها را بايد با ديده ترديد نگريست مخصوصا در مواردي كه محقق آشنايي كافي با اين كودكان نداشته باشد.
     ممكن است بسياري از كودكان خياباني از مخدرها - آنچنان كه در جامعه معمول است استفاده كنند، اما تعداد كمي از آنها، معتاد به مواد مخدر هستند. اين نتيجه گيري، به احتمال زياد با      يافته هاي تايلور و ديگران (1991) مطابقت داشته باشد. نتايج مطالعه تايلور و ديگران نشان       مي دهد كه نيمي از كودكان خياباني كلمبيايي مورد مطالعه، مواد مخدر مصرف مي كردند اما تنها عده كمي از آنها معتاد به مواد مخدر بودند.
     مطالعه ديگر درباره كودكان خياباني در برزيل حكايت از فقدان اعتياد در بين اين كودكان دارد (اولبويرا و ديگران 1992) اين محققان خاطرنشان كرده اند كه «نكته آموزنده اي كه در اين باره وجود دارد كه اين است كه نوجوانان، بيشتر از كودكان خياباني كه كار عرضه مواد مخدر را بر عهده دارند، در معرض اعتياد به مواد مخدر هستند» (صفحه 170).
     در حدود يك چهارم از كودكان خياباني در ژوهانسبورگ - كه به ميزان زيادي مشابه كودكان فقير در گروه كنترل بودند - داراي اعتياد مزمن بودند. (جانسون، ريچتر و گرايدل 1992) در مطالعه رندال درباره كودكان خياباني لندن نيز كمتر از 5 درصد از اين كودكان نيازمند به مراقبت در برابر آسيب اعتياد و يا الكليسم بودند (1988) با اين حال، ميزان تأثير مصرف مواد مخدر بر سلامت رواني كودك مشخص نيست.
     عموما اين تصور وجود دارد كه مصرف مواد مخدر علت حتمي اختلالات و تأخيرهاي شناختي كودكان يا كاهش توان شناختي آنها است، اما يك مطالعه تجربي كه اخيرا درباره 44 كودك خياباني در آفريقاي جنوبي انجام گرفته است، نشان مي دهد كه تأثيرهاي ذاتا فرار و كنترل نشدني مواد مخدر بر عملكرد شناختي و شخصيتي را نمي توان به روشني اثبات كرد (جانسن و ديگران 1992ص 29) براي سنجش عملكرد و رفتار كودكان از ابزارهايي مانند مقياس هوش ويكسلر براي كودكان و مكعب هاي رنگي ريون استفاده شده بود. همچنين درباره اين كه اين كودكان تا چه حد پرخاشگر و خشن هستند نيز ادراك نادرستي وجود دارد.
     برخي خشونت ها و پرخاشگري هايي كه در بين كودكان خياباني وجود دارد، امري طبيعي و قابل انتظار است، چرا كه كودكان خياباني، در وضعيت هاي خشونت باري به سر مي برند و در كشورهايي زندگي مي كنند كه داراي تاريخ خشونت باري هستند بعلاوه اسنادي وجود دارد كه نشان مي دهد در هند پسران بزرگتر، از كودكان خياباني كم سن و سال تر باج مي گيرند (سوبارهما نيام و سانديه 1990) در آفريقاي جنوبي (هيك سون و گايدون 1989) در آمريكاي لاتين (موتر و پاچون 1980، موتر و پالاسيوس 1980، تلز 1976).
     از طرف ديگر مطالعه اسكارف، پاول و توماس (986) درباره كودكان خياباني در ژوهانسبورگ نشان مي دهد كه تنها 7 درصد از اين كودكان به دسته هاي بزهكار وابسته بودند. ريچتر(1989) در مطالعه خود در باره 100 كودك خياباني در آفريقاي جنوبي، دريافت كه درجه رواج انحرافات در بين آنها محدود است. دريافت من اين است كه علت اين امر اين است كه كودكان كم سن و    سال تر امكانات و دورنماي اقتصادي بهتري نسبت به كودكان مسن تر دارند و به همين دليل كودكان كم سن وسال تر قادر به رهانيدن خود از خشونت كودكان مسن تر هستند (اپتي كار 1988).
     هر چند كه كودكان خياباني نسبت به يكديگر خشونت مي ورزند اما واضح است كه آنها از عكس العمل هاي خشونت بار جامعه و عامه مردم بيمناك هستند.
     در واقع نتايج بيشتر مطالعاتي كه در كشورهاي مختلف آمريكاي لاتين درباره كودكان خياباني انجام گرفته است، نشان مي دهد كه بزرگترين نگراني و وحشت كودكان خياباني، ترس از گرسنه ماندن يا فقدان حمايت و پشتيباني خانوادگي از آنها نيست، بلكه ترس از خشونت و بي رحمي پليس است (دي پيندا و ديگران 1978، فال 1986، فلس من 1981، لاسك 1989، پريرا 1985) يافته هاي مشابهي در تأييد اين نكته در ساير نقاط جهان بدست آمده اند. مطالعه اي كه درباره هزار كودك خياباني در بمبئي انجام گرفته است نشان داد، بدترين شكل نگراني و وحشت كودكان، مواجه شدن با پليس است (پاتل 1990) نتايج مشابهي از مطالعات انجام شده در آفريقاي جنوبي بدست آمده است. (راندل 1988، ريچتر 1989، اسورات 1988).

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 5:44  توسط حسن  | 

بررسى مقابله هاى دينى در افراد معتاد و غير معتاد

بررسى مقابله هاى دينى در افراد معتاد و غير معتاد
پژوهش حاضر يك مطالعه پس رويدادى است كه به منظور بررسى ميزان به كارگيرى مقابله هاى دينى افراد معتاد در مقايسه با افراد غير معتاد انجام گرفته است. آزمودنى هاى پژوهش به تعداد 65 نفر (34 فرد معتاد و 31 فرد غير معتاد) از مراجعان به مراكز خود معرّف شهر زاهدان و همراهان اين مراجعان انتخاب و از نظر متغيرهاى سن, جنسيت و شغل همتاسازى شدند. داده ها با استفاده از پرسش نامه مقابله دينى گردآورى شد و با استفاده از آزمون آمارى t و ضريب هم بستگى پيرسون تجزيه و تحليل گرديد. نتايج نشان داد كه افراد معتاد در مقايسه با افراد غير معتاد در مواجهه با استرس به طور معنادارى كمتر از روش هاى مقابله دينى استفاده مى كنند. بين سن افراد و به كارگيرى مقابله دينى رابطه معنادارى مشاهده نشد. به علاوه, بين افراد با تحصيلات پايين تر و بالاتر از ديپلم در ميزان به كارگيرى مقابله دينى تفاوت معنادارى مشاهده نشد. اين نتيجه در درون هر گروه به طور مجزا نيز تأييد شد.
مقدمه
امروزه گسترش روزافزون سوءمصرف مواد مخدر در كشور ما به عنوان يك معضل اجتماعى در ابعاد جسمى و روانى قلمداد مى شود. به طورى كه اعتياد و عوارض ناشى از آن در زمره مهم ترين معضلات جامعه بشرى به شمار مى آيد كه در علت شناسى آن, علل متفاوتى مطرح شده است, از جمله اين عوامل روان شناختى مى توان به كارگيرى روش هاى مقابله ناكارآمد اشاره كرد(سرگلزايى, 1380).
مقابله عبارت است از تلاش براى رويارويى با موقعيت ها, مشكلات و كنترل شرايطى كه بالقوه فشارزا ارزيابى مى شوند. شيوه هاى مقابله, توانايى هاى شناختى و رفتارى هستند كه به دست افرادى كه با استرس سر و كار دارند, به كار گرفته مى شود (آلدوين(Aldwin) و كوين(Coyne), 1989, به نقل از هينز(Hynes) و همكاران, 1992). در همين راستا, مقابله دينى به عنوان روشى كه از منابع دينى مانند دعا و نيايش, توكل و توسل به خداوند و براى مقابله استفاده مى كند, تعريف شده است(كارور(Carver) و همكاران, 1989).
نقش دين در مداوا و كاهش رنج هاى انسانى از ساليان پيش شناخته شده است (ساچمن و ماتيوز 1988, به نقل از رابرت 1992). امروزه محققان روان شناسى و علوم رفتارى متفق القولند كه بين دين دار بودن و سلامت جسمانى و روان شناختى هم بستگى مثبت و معنادارى وجود دارد و در اين راستا, حمايت هاى تجربى فراوانى هم فراهم كرده اند (رابرت, 1992; تيكس(Tix) و همكاران, 1998; بيكل(Bikel) و همكاران, 1998).
دين و مذهب از اركان اصلى فرهنگ هر ملتى است و ارزش ها و معتقدات دينى در شكل دادن به سبك زندگى افراد نقش مهمى را ايفا مى كند و روش زندگى يكى از شاخص هاى مهم سلامت افراد جامعه, از جمله سلامت روان است (داويديان, 1376).
برخى متفكران معتقدند كه دين منبعى حمايتى براى افراد است تا در مواجهه با مشكلات كمتر آسيب ببينند, چرا كه افراد متدين روش هاى مقابله ايِ متفاوتى دارند كه در مواجهه با حوادث فشارزاى زندگى مى توانند كمك كننده باشند, داشتن معنا و هدف در زندگى, احساس تعلّق داشتن و برخوردارى از منابع حمايتى فراوان, اميدوار بودن و اتكا به كمك و يارى خداوند در شرايط فشارزاى زندگى, حمايت و كمك از روحانى و كشيش, همگى از جمله منابعى هستند كه افراد متدين با برخوردارى از آنها مى توانند در رويارويى با مشكلات زندگى آسيب كمترى را تجربه كنند, به علاوه, دين مى تواند بر فعاليت هاى مقابله اى افراد از طريق مجهز ساختن آنها به گنجينه اى از شيوه هاى مقابله اى تأثير بگذارد. افراد متدين مى توانند از ابعاد مختلف روانى, شناختى, بين فردى و اجتماعى اعتقادات دينى شان به منظور سازگارى بهتر با موقعيت هاى فشارزا كمك بگيرند و از آن جا كه مقابله دينى بر باورها و فعاليت هاى دينى متكى است, از اين طريق به افراد در كنترل استرس هاى هيجانى و ناراحتى فيزيكى كمك مى كند (رابرت(Robert), 1992).
دين به عنوان يك شيوه و سبك زندگى, منبع حمايتى مناسبى براى افراد فراهم كرده و آنها را به انواع مهارت هاى مقابله اى كارآمد مجهز مى سازد كه در برخورد با استرس هاى زندگى كمك كننده هستند (كارور و همكاران, 1995, به نقل از: پهلوانى 1375).
داشتن معنا و هدف در زندگى, انجام اعمال دينى و رعايت دستورات الهى و غيره همگى در تجهيز مناسب فرد براى رويارويى با استرس, منابع و لوازم اساسى هستند (اردوبارى, 1366; اصفهانى, 1374). يافته هاى اخير نشان داده اند كه مقابله هاى دينى به عنوان منبع حمايت عاطفى و هم چنين وسيله اى براى تفسير مثبت حوادث زندگى, مى توانند به كارگيرى مقابله هاى بعدى را تسهيل كنند, از اين رو, به كارگيرى آنها مى تواند براى بيشتر افراد سودمند باشد (كارور و همكاران, 1989).
مطالعات علت شناسى در خصوص سوء مصرف و وابستگى به مواد به رابطه بين استرس, مقابله و اعتياد تأكيد داشته و مصرف مواد را در شرايط استرس آور به عنوان يك سبك مقابله اى ناكارآمد تلقى كرده كه مى تواند به عنوان سيكل معيوب عمل كرده و ادامه مصرف را باعث شود (جوانبخت, 1378; كوئينگ(Koening) و همكاران, 1992; نيل من(Nealman) و پرساد (Persaud), 1995). پژوهش ها نيز بيان گر آنند كه معتادين در مقايسه با افراد بهنجار بيشتر از روش هاى مقابله ناكارآمد و متمركز بر هيجان و كمتر از روش هاى مقابله متمركز بر مسئله در رويارويى با استرس استفاده مى كنند (پهلوانى و همكاران, 1378; جوانبخت, 1378). هم چنين فقدان اعتقادات دينى به عنوان يك عامل پيش بينى كننده قوى در مصرف مواد مخدر مطرح شده است (گورساچ وهمكاران, 1981 به نقل از كوئينگ, 1992).
گارتنر (1996) طى مرور يازده پژوهش دراين خصوص اظهار داشت كه داشتن اعتقادات دينى با كاهش استفاده از مواد مخدر مرتبط است (به نقل از: بيكل و همكاران, 1998).
لارچ و هاگس(Larch & Hughes, 1985) طى پژوهشى كه بر روى 14000 نفر انجام دادند دريافتند كه هر اندازه اعتقادات دينى فرد قوى تر باشد, ميزان سوءمصرف مواد كاهش مى يابد. كوئينگ و همكاران (1992) طى پژوهشى دريافتند هر اندازه فرد خودش را كمتر متدين گزارش كرده و كمتر از راهكارهاى دينى در زندگى استفاده كند, احتمال سوء مصرف مواد و داروهاى محرك در او بيشتر است.
نكته مهم تر اين كه دين دار بودن (به ويژه دين درونى) نه تنها در گرايش و مصرف مواد نقش پيش گيرى كننده دارد, بلكه در ترك مصرف مواد نيز عامل مؤثرى است. ويلسون (1968) طى بررسى هاى خود به اين نتيجه رسيد كه وقتى فرد مصرف مواد را كنار مى گذارد كه يك تغيير مثبت در او نسبت به دين ايجاد شده باشد. حتى برخى پژوهش گران بر اين باورند كه اثرات مفيد گروه الكلى هاى بى نام در كمك به ترك الكل به ابعاد دينى و معنوى برنامه هاى دوازده گانه ترك مربوط است (به نقل از: كوئينگ و همكاران, 1992).
با توجه به پژوهش هاى پيشين در تأييد نقش باورها و اعمال دينى در پيش گيرى و درمان اعتياد و تأكيد فزاينده روان شناسان بر نقش شيوه هاى مقابله در سبب شناسى سوءمصرف مواد, پژوهش حاضر با هدف بررسى نقش ميزان به كارگيرى مقابله هاى دينى در اعتياد اجرا شد. در اين مطالعه سعى شده است تا ميزان به كارگيرى مقابله هاى دينى در افراد معتاد با غير معتاد صورت گيرد و نقش تحصيلات و سن در به كارگيرى راهبردهاى مقابله دينى مطالعه شود.
روش پژوهش
مطالعه حاضر نوعى مطالعه پس رويدادى است كه با هدف مقايسه ميزان به كارگيرى مقابله هاى دينى افراد معتاد و غير معتاد اجرا شد. بدين منظور, دو گروه معتاد (34نفر) و غير معتاد(31نفر) انتخاب شدند. گروه معتادان از بين مراجعان به مراكز خود معرف ترك اعتياد شهر زاهدان انتخاب شدند و آزمودنى هاى گروه آزمايشى نيز از بين همراهان غير معتاد افرادى كه براى ترك اعتياد مراجعه مى كردند, انتخاب شده و با توجه به متغيرهاى سن, جنسيت و شغل همتاسازى شدند. گفتنى است اجراى پژوهش بر روى 90 نفر انجام شد, ولى در تحليل نهايى برخى پاسخ نامه ها به دليل نقص در تكميل اطلاعات, حذف شدند و در نهايت, فقط نتايج 65 آزمودنى تحليل شد.
جمع آورى اطلاعات با (پرسش نامه مقابله دينى) به شكل انفرادى صورت گرفت. پرسش نامه مقابله دينى شامل 34 عبارت است كه براساس مقياس چهار گزينه اى ليكرت نمره گذارى مى شود. حداكثر نمره فرد در اين آزمون 102 است كه هر چه فرد در اين آزمون نمره بالاترى كسب كند, دلالت بر استفاده بيشتر از مقابله دينى دارد. اين پرسش نامه را در سال 1375, پهلوانى, دولتشاهى و واعظى تهيه و در پژوهشى مجزا اعتباريابى كرده اند. اعتبار اين آزمون با استفاده از روش بازآزمون 82% بود. نتايج با استفاده از آزمون آمارى t و ضريب هم بستگى پيرسون تجزيه و تحليل گرديد.
نتايج و بحث در نتايج
هم چنان كه گفته شد, در اين پژوهش دو گروه معتاد و غير معتاد كه جمعاً 65نفر بودند, شركت داشتند. ويژگى هاى جمعيت شناسى افراد دو گروه در متغيرهاى تحصيلات, شغل و دين در جدول شماره1ـ1 ارائه شده است.
جدول شماره 1ـ1: ويژگى هاى دموگرافيك دو گروه در متغيرهاى تحصيلات, شغل و دين
متغيرها
تحصيلات
بى سواد ابتدايى سيكل ديپلم بالاتر از ديپلم
شغل
كارگر كارمند آزاد كشاورز ساير
مذهب
تشيع تسنن
گروه
معتاد
غيرمعتاد
12% 22% 29% 28% 9%
9% 20% 27/5% 31% 11/5%
21% 31% 30 % 5% 13%
20% 40% 24 % 3% 13%
85% 15%
90% 10%
تعداد زن ها در هر گروه معتاد و غير معتاد 8 نفر بود. به علاوه, آزمون t بين دو گروه از لحاظ سن تفاوت معنادارى را نشان نداد, يعنى دو گروه از لحاظ سن با يك ديگر تفاوت معنادارى نداشتند (جدول2ـ1)
جدول2ـ1: ميانگين, انحراف معيار و نتايج آزمون t در گروه از لحاظ سن
سن
ميانگين
انحراف ميعار
tآزمون
P
گروه
معتاد
غير معتاد
55 / 32
8 / 35
3 / 9
10
1 / 1
05 / 0
N.S
05 /t68 / 1 = (65)
Not significant
براى آزمون فرضيه اول پژوهشى مبنى بر اين كه افراد غير معتاد نسبت به افراد معتاد بيشتر از مقابله هاى دينى استفاده مى كنند, ميانگين نمره آزمودنى هاى دو گروه در پرسش نامه مقابله دينى با هم مقايسه شد كه نتايج در جدول 3ـ1 ارائه شده است.
جدول3ـ1: ميانگين, انحراف معيار و نتايج آزمون t دو گروه در مقابله دينى
مقابله دينى
ميانگين
انحراف ميعار
tآزمون
سطح معنى دارى
گروه
معتاد
غير معتاد
81 / 70
*
87
02 / 10
8 / 8
7 / 3
000 / 0
05 /t68 / 1 = (65)
*Significant
هم چنان كه در جدول3ـ1 مشاهده مى شود, نتايج آزمون t تفاوت معنادارى را بين افراد معتاد و غير معتاد در به كارگيرى مقابله هاى دينى نشان داد, يعنى افراد معتاد نسبت به افراد غير معتاد به طور معنادارى كمتر از شيوه هاى مقابله دينى در رويارويى با استرس ها استفاده مى كنند. اين يافته به طور غير مستقيم تأييدكننده اثرات پيش گيرى كننده اعمال باورهاى دينى در خصوص مصرف مواد مخدر است و با يافته هاى گارتنر (1996); لارچ و هاگس (1985); كوئينگ و همكاران (1992) هماهنگ است. به طور كلى مى توان نتيجه گرفت كه انجام اعمال دينى يا داشتن باورهاى دينى در برخورد با استرس هاى زندگى باعث تخفيف اثرات استرس شده و فرد را از مصرف مواد يا پناه بردن به الگوهاى رفتارى نامناسب باز مى دارد. به عبارت ديگر, اين تفاوت مى تواند به ماهيت دين دار بودن افراد مرتبط باشد, به طورى كه داشتن باورهاى دينى (كه با روش هاى مقابله دينى هم بستگى بالايى دارد) و جايز ندانستن مصرف مواد مخدر باعث جلوگيرى و بازدارى فرد از مصرف اين مواد مى شود.
از طرف ديگر, برخى محققان گزارش كرده اند كه با افزايش سن احتمالاً ميزان اعتقادات دينى افراد بيشتر شده و لذا ميزان به كارگيرى مقابله هاى دينى نيز بيشتر مى شود. نتايج مطالعه ما در اين رابطه هم بستگى معنادارى را بين متغير سن و مقابله دينى نشان نداد (7%=r). يكى از دلايل عدم ارتباط بين سن و به كارگيرى مقابله دينى در مطالعه حاضر دامنه نسبتاً محدود سنّى (55 ـ21) اكثر آزمودنى هاى مطالعه است. به طورى كه ميانگين سن آنها حدود 35 سال بود و اين احتمال وجود دارد كه با گسترش دامنه سنّى افراد مورد بررسى, نتيجه تغيير كند.
گزارش هاى ديگر در ادبيات تحقيق بيان گر اين است كه ميزان به كارگيرى مقابله هاى دينى در افراد با سطوح تحصيلى مختلف متفاوت است (پهلوانى و همكاران, 1375; كراوس, 1998) در اين راستا نيز پژوهش گران فرضيه اى طرح و چندين مقايسه آمارى انجام دادند. ابتدا كل آزمودنى هاى مطالعه (معتاد و غير معتاد) بر حسب تحصيلات به دو گروه كلى زير ديپلم و بالاتر از ديپلم تقسيم شدند. سپس نمرات مقابله دينى آنها مقايسه شد, همان طور كه در جدول4ـ1 مشاهده مى شود, نتايج تفاوت معنادارى را بين دو گروه نشان نداد و على رغم اين كه افراد با تحصيلات زير ديپلم نسبت به افراد تحصيلات بالاتر به كارگيرى مقابله هاى دينى بيشترى را گزارش كردند, اما تفاوت بين دو گروه تحصيلى از لحاظ ميزان استفاده از مقابله هاى دينى معنادار نيست. اين يافته با نتايج برخى مطالعات گزارش شده هماهنگ نيست. يكى از علل اين ناهماهنگى مى تواند به نوع آزمودنى هاى شركت كننده در مطالعه مربوط باشد, چرا كه آزمودنى هاى مطالعه كراوس (1998) را صرفاً افراد سال مند تشكيل مى دادند و در مطالعه پهلوانى و همكاران (1375) نيز نمونه پژوهش شامل دانشجويان گروه پزشكى بود.
جدول4ـ1: ميانگين, انحراف معيار و مقدار t نمره مقابله ديني كل افراد معتاد بر حسب تحصيلات
متغيير
ميانگين
نحراف ميعار
آزمون t
p
گروه
معتاد
غير معتاد
4 / 74
7 / 78
14
25 / 24
69%
05 / 0
N.S
05 t (65) = 1/67
مقايسه نمرات مقابله دينى در دو سطح تحصيلى ذكر شده در هر گروه (معتاد و غير معتاد) به طور جداگانه نيز انجام شد كه باز هم تفاوت معنادارى بين دو گروه تحصيلى از لحاظ ميزان به كارگيرى مقابله دينى مشاهده نشد (جدول5 ـ1)
جدول5 ـ1: ميانگين, انحراف معيار و مقدار t نمره مقابله دينى افراد معتاد بر حسب تحصيلات
متغير
ميانگين
انحراف ميعار
آزمون t
P
گروه
معتاد
غير معتاد
5 / 65
85 / 72
1 / 10
3 / 28
9%
05 / 0
N.S
در گروه افراد غير معتاد مقدار t محاسبه شده 36/1 به دست آمد كه باز هم تفاوت معنادار نبود. به طور كلى مى توان نتيجه گرفت كه گرچه در هر سه مقايسه افراد با تحصيلات زيرديپلم نسبت به افراد با تحصيلات بالاى ديپلم اندكى بيشتر از مقابله هاى دينى استفاده مى كردند, اين تفاوت از لحاظ آمارى معنادار نبود.
در پايان ذكر اين نكته لازم است كه مطالعه حاضر نيز مثل هر پژوهش ديگر محدوديت هاى خاص خود را دارد. حجم نسبتاً كم و انتخاب غير تصادفى نمونه هاى پژوهش و عدم كنترل برخى از متغيرهاى مداخله گر (دين درونى ـ بيرونى و وضعيت اقتصادى ـ اجتماعى) از جمله محدوديت هاى پژوهش حاضر هستند, لذا بايد در تفسير و تعميم نتايج بسيار محتاط بود. نتايج حاضر را مى توان با در نظر گرفتن محدوديت ها به عنوان سندى علمى براى ارائه آموزش هاى الهى و معنوى و مداخلات درمانى با محتواى روحانى و مشاوره دينى براى افراد تحت استرس تلقى كرد و از يافته حاضر به منظور آموزش افراد در مواجهه با استرس هاى زندگى كمك گرفت.
* كارشناس ارشد روان شناسى بالينى, انستيتو روان پزشكى تهران.
** دكترى روان شناسى بالينى, عضو هيئت علمى دانشگاه علوم بهزيستى.
كتاب نامه :
صفهانى, محمدمهدى (1374), (بهره گيرى از برخى رهنمودهاى الهى در پيش گيرى و رويارويى با پيامدهاى استرس), فصلنامه انديشه و رفتار, سال اول, شماره4.
اردوبارى, احمد (1366), راز طول عمر, جلد اول, انتشارات هدى.
پهلوانى, هاجر; ملكوتى, كاظم و براهنى, محمدتقى (1375). بررسى ميزان استرس, شيوه هاى مقابله و وضعيت سلامت روانى افراد ناباور, پايان نامه كارشناسى ارشد, انستيتو روان پزشكى تهران.
پهلوانى, هاجر; كيانپور, محسن و عيدوزهى, محمد (1378). (مقايسه شيوه هاى مقابله اى در افراد معتاد با غير معتاد), ارائه شده در اولين كنگره سراسرى راهكارهاى بهداشتى مبارزه با اعتياد, دانشگاه علوم پزشكى زاهدان.
پهلوانى, هاجر; دولتشاهى, بروز و واعظى, سيد احمد (1375), (بررسى رابطه بين به كارگيرى مقابله هاى دينى و سلامت روانى), اولين همايش نقش دين در بهداشت روان, سال 1376.
جوانبخت, مريم (1378), (مقايسه شيوه هاى مقابله اى و نگرش هاى ناسالم در معتادان مواد مخدر با گروه شاهد غير معتاد), اولين كنگره سراسرى راهكارهاى بهداشتى مبارزه با اعتياد, دانشگاه علوم پزشكى زاهدان.
داويديان, هاراطون (1376), (بهداشت روان از ديدگاه اديان توحيدى), اولين همايش نقش دين در بهداشت روان, دانشگاه علوم پزشكى ايران, آذرماه1376.
سرگلزايى, محمدرضا (1380), ترك اعتياد موفق, انتشارات دانشگاه علوم پزشكى مشهد.
Bickal, C and etal (1998), Perceived Stess-religious coping styles and depressed effect , Journal of psychology and chyistionity, 17(1), pp-42.
Carver, C. S; Schier, M. F. and weintran, J. K (1989), Assessing coping strategies: A heoretically based approach , Journal of personality and social psychology, vol.56, No.2, p.267-283.
Hynes, G., J. Callan; v.g.; Terry, D. J. and Gallois, C. (1992), زThe psychological well-being of infertile woman after a failed IVF attempt: The effect of copingس, Journal of Medical psychology, vol.65, p.269-278.
Koening, H. G. (1992), Religion and prevention of illness in Later Life In K. I. Pargament K. I. Maton & Hess, R. E. (eds). Religion and prevention in mental health, Research Division, and Action Aaworth Press Inc.
Larch, B. & Hughes, H (1985), زReligion and youth substance Useس, Journal of religious and Health, 24 (3), p.197-206.
Nealman, J. & Persaud, R. (1995), Why do psychiatrists neglect religion , British Journal of Medical psychology, 63, p.169-78.
Roberts, K. A. (1992), A Sociological overview: mental health implications of religio-cultural megutrends in the united state. In Pergament, K. T. Maton, I and Hess, R. E. (Editors), Religion and Prevention in Mental Health, Haworth press Inc.
Tix, A. P., Frazier, P. A. (1998), زThe use of religious coping during stressful Life sventsس, Journal consulting and clinical Psychology, 66 )2), p.417-422.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 5:40  توسط حسن  | 

انسان به منزله عامل بحثي تطبيقي درباره نقش پيش فرض ها در روانشناسي

انسان به منزله عامل بحثي تطبيقي درباره نقش پيش فرض ها در روانشناسي
نظريه هاي علمي بر بستر پيشفرضهاي دانشمند مي رويند. اجزاي مختلف نظريه ها همچون مفاهيم و مدلها به نحوي با پيشفرضها متناسب و سازگارند. در مقاله حاضر، پيشفرض «انسان به منزله عامل» كه بر اساس منابع اسلامي مي توان آن را مبناي تحقيق در روانشناسي قرار داد، مورد بررسي تطبيقي با نظريه عاملي اسكينر قرار گرفته است. كوشيده ايم اين نكته را به اثبات برسانيم كه عمل در نظريه اسكينر، مبتني بر پيشفرضهاي معيني است و محصور در حدود اقتضاي اين پيشفرضهاست. علّت گرايي و مشاهده گرايي حدود پيشفرضهاي اسكينر را تشكيل مي دهند. عمل در ديدگاه اسلامي، با استناد به مباني معرفتي، ميلي و ارادي، تصويري متفاوت به دست مي دهد، كه اگر به منزله پيشفرض تحقيقهاي روانشناختي قرار گيرد، نتايجي متفاوت به بار خواهد آورد.
تكوين نظريه ها در ذهن دانشمندان، امري خلق الساعه نيست؛ بلكه همواره در بستر ذهني معيّني صورت مي پذيرد. از اين رو، ميان نظريه يك دانشمند و زمينه ذهني وي، تناسب و تلائم قابل توجهي وجود دارد. زمينه هاي ذهني يا پيشفرضها نه تنها امكان فهم عميقتر نظريه ها را فراهم مي آورند، بلكه از يك جهت، فقر و غناي نظريه ها را نيز بايد در آنها جستجو كرد. در نوشته حاضر، بر آنيم تا به بررسي تطبيقي نقش پيشفرضها در قلمرو روانشناسي بپردازيم. اين مقايسه و تطبيق، ميان پيشفرضهايي است كه مي توان از منابع اسلامي براي بررسيهاي روانشناختي فراهم آورد، با پيشفرضهايي كه در دو رويكرد مهم روانشناختي، يعني رفتارگرايي اسكينر و شناخت گراييپياژه جلوه گرشده اند. در آنچه ذيلاً مي آيد، نخست تعريف و تصوري از نقش پيشفرضهاي علمي به دست خواهيم داد، سپس بر اساس انسانشناسي اسلامي، اشاره اي كوتاه به پيشفرضهاي مناسب براي بررسيهاي روانشناختي خواهيم نمود، و آنگاه به بررسي تطبيقي آن با آنچه در دو نظريه مذكور آمده خواهيم پرداخت.
نقش پيشفرضهاي علمي
يك نظريه بر پيشفرضهاي مختلفي تكيه دارد كه دوري و نزديكي آنها به نظريه مزبور متفاوت است. برخي از پيشفرضها به منزله لايه هاي زيرساز نظريه اند كه در عين حال كه تأثير آنها بر نظريه برقرار است؛ اما اين تأثير، مستقيم و بيواسطه نيست و از اين رو ممكن است به طور محسوس در پيكر نظريه ملاحظه نشود. پيشفرضهاي مربوط به واقعيت جهان و انسان از اين نوعند كه گاه آنها را پيشفرضهاي فلسفي مي نامند. برخي ديگر از پيشفرضها كه خود به نحوي بر اين پيشفرضهاي بنيادي استوارند، به پيكر اصلي نظريه نزديكترند. مراد از نزديكي آن است كه تأثير آنها در پيكر نظريه، مستقيم تر و محسوستر است. تناسب و سازگاري اين دسته از پيشفرضها با مفاهيمي كه در نظريه به كار گرفته مي شوند، با تمثيلهايي كه در نظريه مورد استفاده قرار مي گيرند، و با مسائل و فرضيه هايي كه به منزله راه حلهايي براي اين مسائل عرضه مي شوند، چشمگير و قابل توجه است.
مارگارت ماسترمن1 (1970) در صورت بندي مشهوري كه نسبت به الگوهاي علمي2 در ديدگاه كوهن مطرح كرده، بر آن است كه براي رفع ابهام از مفهوم الگوي علمي در ديدگاه وي، مي توان گفت كوهن سه معنا براي الگو در نظر داشته است. ماسترمن اين سه معنا را به اين ترتيب نامگذاري مي كند: الگوهاي متافيزيكي، الگوهاي جامعه شناختي و الگوهاي ساختاري.3 الگو به معناي متافيزيكي، با نظر پردازيهاي متافيزيكي سر و كار دارد يا با طريقه جديدي از نگريستن به اشيا. الگو به معناي جامعه شناختي به عادات علمي4 ناظر است كه توسط اجتماعي از دانشمندان در مواجهه موفق با مسائل تشكيل شده است و به فعاليتهاي دانشمندان مبتدي شكل خواهد داد. الگو به معناي ساختاري، به منزله چارچوبي است كه حل مسأله را براي ما ممكن مي گرداند و به عبارت ديگر، ابزارهاي مناسب براي اين كار را در اختيار ما قرار مي دهد.
ماسترمن معتقد است كه از اين سه معنا، معناي سومي در ديدگاه كوهن اساسيتر است: «چنانكه ملاحظه كرده ايم، اگر بپرسيم كه الگوي كوهني چيست؟ عادت كوهن در تعاريف چندگانه، ما را با مشكل مواجه مي كند؛ اما اگر بپرسيم كه الگو چه مي كند؟ به يكباره آشكار مي شود كه (با مفروض گرفتن وجود علم هنجارين)، معناي ساختاري «الگو» و نه معناي متافيزيكي يا فرا الگويي معناي اساسي است؛ زيرا تنها با داشتن ابزار5 مي توان معماها را حل كرد» (ص 70).
يكي از تفاوت هاي عمده الگوي ساختاري با دو نوع الگوي ديگر، آن است كه آنها پيش از شروع كار علمي دانشمند وجود دارد، اما الگوي ساختاري، همزمان با شروع كار علمي دانشمند و در كار علمي وي، تأثير خود را آشكار مي سازد.
مفهوم الگوي ساختاري، تا حدي به آنچه آن را پيشفرضهاي نزديك به نظريه ناميديم، شباهت دارد. پيشفرضهاي نزديك، رد پاي خود را در اجزاي مختلف نظريه آشكار مي سازند؛ به عنوان مثال، پيشفرض انسانشناختي يك نظريه ـ در صورت بنيادي يا فلسفي خود ـ ممكن است نوعي ماده انگاري مبني بر اين باشد كه: انسان صرفا بدن است نه تركيبي از نفس و بدن. اما اين پيشفرض براي آنكه بتواند در جريان نظريه پردازي روانشناختي تأثير آفريني كنند، محتاج آن است كه تفصيل بيشتر و دقيقتري يابد؛ مثلاً ارگانيسم و مكانيسم هاي شناخته شده آن مي تواند شكل تفصيل يافته اي از پيشفرض مذكور باشد كه استعداد آن را دارد كه در جريان نظريه پردازي روانشناختي تأثير آفريني كند. اين نكته در ضمن مقاله حاضر توضيح بيشتري خواهد يافت.
انسان به منزله عامل
پيشتر، در بررسي جداگانه اي پيشنهاد كرده ايم كه بر اساس انسانشناسي اسلامي مي توان پيشفرض مناسبي براي پديدآوردن روانشناسي اسلامي در نظر گرفت كه در آن انسان به منزله عامل لحاظ مي شود. در اينجا نيازي به بازگويي پيشنهاد مذكور نيست و مي توان به اشاره كوتاهي اكتفا كرد. در اين پيشفرض، تصويري كه از انسان در نظر داريم، به منزله موجودي است كه در كشاكش نيروهاي مختلف محيطي، خود منشأ عمل است و با اعمال خويش، هويّت خود را رقم مي زند و عمل، رفتاري است كه لازم است بر مبادي معيني استوار شده باشد. حداقل مبادي لازم براي آنكه رفتاري را به عمل تبديل شود، سه مبدأ است: مبدأ معرفتي، مبدأ ميلي و مبدأ ارادي.
انسان به منزله عامل، تصويري است كه نگرش اسلامي در مورد انسان به دست مي دهد، صرف نظر از اينكه چه هويتي يافته باشد و به چه راهي رفته باشد: (الناس في الدنيا عاملان: عامل في الدنيا للدنيا ... و عامل عمل في الدنيا لما بعدها...) «مردم در دنيا عاملند و از اين حيث دو دسته اند: يكي عاملي است كه در دنيا براي دنيا كار مي كند و ديگري، عاملي است كه در دنيا براي آنچه پس از آن به ظهور خواهد رسيد، عمل مي كند...» (نهج البلاغه، حكمت 269).
پيشفرض «انسان به منزله عامل» با سه مبنايي كه براي عمل ذكر كرديم، استعداد آن را دارد كه به مفاهيم و فرضيه هايي شكل دهد كه سازنده پيكر يك نظريه باشند. بررسي تفصيلي اين مسأله را به مقاله ديگري بايد واگذاشت. آنچه در اينجا بررسي مي كنيم اين است كه آيا چنين پيشفرضي در نظريه هاي موجود روانشناسي، لحاظ نشده است؟ آيا اين براستي پيشفرض تازه اي است كه بتوان انتظار داشت يافته هاي تازه اي را در تحقيقهاي روانشناختي به بار آورد؟ پاسخ ما به اين سؤال، مثبت است.
بررسي اين مسأله را در اينجا با توجه به دو نظريه به انجام خواهيم رساند: نظريه رفتارگرايي اسكينر و نظريه شناختي پياژه؛ وجه مشترك اين دو نظريه آن است كه مفهوم عمل6 در هر دو به طور ويژه اي مورد توجه قرار گرفته است.
جايگاه و ويژگيهاي عمل در نظريه اسكينر
مفهوم عمل، در نظريه اسكينر از جايگاه ويژه اي برخوردار است، چندانكه او راه خود را از رفتارگرايي كلاسيك جداكرده و ديدگاه خود را شرطي شدن عاملي7 ناميده است. اما بايد به اين نكته توجه داشت كه الفاظ «عمل»، «عامل»، «عاملي» و نظير آن، هرچند در نظريه هاي مختلف به كار گرفته مي شوند، ولي از حيث معنا و دلالت يكسان نيستند. از اين رو هر چند بتوان گفت كه پيشفرض «انسان به منزله عامل» در نظريه هاي مختلف لحاظ شده است، امّا با تحليل بافت ويژه اين پيشفرض در هر يك از نظريه ها، تفاوتهاي گاه چشمگيري رامي توان در معنا و مفهوم آن سراغ گرفت.
زمينه فكري اسكينر كه پيشفرضهاي روانشناختي او از آن نشأت يافته، علم گرايي8 اوايل قرن بيستم بود. علم گرايي در عين حال كه متكي به علم است، نبايد آن را با علم يكي دانست. علم گرايي، در واقع نوعي ايدئولوژي است كه ممكن است با توجه به مقطع معيني از تاريخ علم و هويت ويژه اي كه علم در آن مقطع داشته، به صورت بندي اصول و هنجارهايي براي تفكر و زندگي انسان بپردازد. شكلي از اين علم گرايي كه به صورت آيين فكري درآمد، عمل گرايي9 اوايل سده حاضر در جامعه آمريكاست. اسكينر با اعتقاد به علم گرايي، آن را به منبعي براي استخراج پيشفرضهاي مورد نياز خود در روانشناسي تبديل مي كند. اسكينر (1956 ـ 1955) در اين مورد چنين مي گويد: « ...علم نهايتا رفتار را برحسب «علل» يا شرايطي تبيين مي كند كه در وراي خود فرد قرار دارند. به موازات شناختن روابط علّي بيشتر و بيشتر، مي توان از قضيه اي عملي سخن گفت كه مقاومت در برابر آن دشوار است؛ بايد بتوان صرفا با تنظيم شرايط مناسب، رفتار را براساس طرح و نقشه توليد كرد. (ص414)»
بر اساس چنين برداشتي از علم كه هر رفتاري را به منزله معلولي در نظر مي گيرد كه علل نه در خود فرد، بلكه در وراي اوست، پيشفرض تعيين كننده اي براي اسكينر به وجود مي آيد كه مي تواند در شكل دهي به نظريه روانشناختي او نقش آفريني كند. طبق اين پيشفرض، انسان به منزله معلول نيروهاي محيطي نگريسته مي شود. حال اگر اسكينر بخواهد از «عمل» آدمي سخن بگويد، متناسب با چنين پيشفرضي از عمل سخن خواهد گفت:
زماني ما معتقد بوديم كه انسان آزاد است، چندانكه بتواند نظر خود را در هنر، موسيقي و ادبيات اظهار كند، در مورد طبيعت به پژوهش بپردازد، و در جستجوي رستگاري به طريق خاص خود باشد. البته انسان مي تواند منشأ عمل باشد و تغييراتي دلخواه و مطابق ميل به وجود آورد و تحت حادترين اجبارها، نوعي انتخاب براي او باقي مي ماند. او مي تواند در مقابل هر گونه تلاشي براي به كنترل درآوردن وي مقاومت كند، هرچند ممكن است اين به بهاي زندگي او تمام شود. اما علم بر اين پاي مي فشارد كه عمل توسط نيروهايي ايجاد مي شود كه بر روي فرد تأثير مي گذارد و آنچه مطابق ميل خوانده مي شود، تنها نام ديگري براي رفتاري است كه هنوز ما براي آن علتي نيافته ايم (همان، ص316).
بر اين اساس، عمل آدمي بايد در تحليل نهايي به منزله معلول علل بيروني و محيطي نگريسته شود. در ادامه اين سخن، اسكينر از دموكراسي به منزله شيوه اي از حكومت نام مي برد كه بر تصوير علمي از انسان مبتني نيست. قائل شدن آزادي براي فرد، حقوق فردي و مسئوليت فردي كه پايه هاي دمكراسي را تشكيل مي دهند، از نظر اسكينر ترفندهايي براي كنترل مردم بوده اند كه در فقدان تصويري جامع از «علل» رفتارهاي افراد و كنترل مناسب آنها از طريق علل مذكور به كار گرفته شده اند. به بيان وي، دموكراسي نيز شكلي از حكومت است كه ابزار كنترل آن در مورد افراد تنبيه است، تنها تغييري كه در دموكراسي حاصل شده، تغيير در صورت تنبيه است؛ مسئوليت فردي، شكل دروني شده فشار و كنترل بيروني و تنبيه بيروني است كه از آن به كنترل خويش10 ياد مي كنند. در مدينه فاضله اسكينر (1948) كه در كتاب «والدن دو»11 ترسيم شده، انسانها نيازي به كنترل خويش ندارند؛ زيرا بناي چنين جامعه اي بر تنبيه (بيروني يا دروني) نيست، بلكه رفتار آدميان از طريق مكانيسم هاي شناخته شده علّي توسط علم رفتار تنظيم مي شود.
پيشفرض «انسان به منزله معلول محيط»، مفاهيم اساسي نظريه رفتارگرايي اسكينر را متناسب با اقتضاي خويش شكل مي دهد (محرك، پاسخ، تقوي ت و نظير آنها) در پيكره هر يك از اين مفاهيم، روح پيشفرض مذكور حاضر است. بويژه، مفهوم تقويت كه از اساسيترين مفاهيم اين نظريه است، از اين حيث قابل توجه است كه به همان نيروهايي نظر دارد كه اسكينر در تصوير علمي از انسان، تأثير آفريني آنها را بر روي فرد در نظر مي گيرد. تقويت به بيان ديگر، يعني نيرو بخشي مجدّد12 به فرد از بيرون. مدل اسكينر ( S-R ) نيز به وضوح، متناسب با پيشفرض مذكور تعبيه شده است.
تعيين كنندگي پيشفرض اسكينر در ساختار نظريه وي، با وضوح بيشتري در مواجهه وي با مسأله قصد13 و قصدمندي14 در آدمي قابل ملاحظه است. گفتني است كه اسكينر علي رغم گرايش شديد اوليه خويش به عملياتي كردن15 مفاهيم ذهني در روانشناسي تحت تأثير كار بريجمن16 در فيزيك، نهايتا ناخرسندي خويش را از اين شيوه ابراز كرد. اسكينر (1964) با بيان اين امر كه علم غالبا در مورد اموري سخن مي گويد كه نمي توان آنها را ديد يا اندازه گيري كرد، عدم موفقيت عمليات گرايي را به تصريح اظهار كرد. حتي اسكينر (1972) بيان كرد كه رفتارگرايي راديكال ممكن است گاه در باب رخدادهاي خصوصي17 هم سخن بگويد (ص 383). نمونه اين مطلب، توجه ويژه اي است كه اسكينر به مسأله قصد در آدمي نشان داده است؛ اما چنانكه در توضيح اين مسأله ملاحظه خواهيم كرد، اين بدان معنا نيست كه رخدادهاي خصوصي، اموري ماهيتا متفاوت با امور مادي باشد كه علم به مطالعه آنها مي پردازد، بلكه نهايتا بايد گفت سخن گفتن از رخدادهاي خصوصي، حاكي از رشته هاي علّي پيچيده اي است كه موقتا به دليل ناشناخته بودن اين رشته ها، به شيوه مذكور سخن مي گوييم.
اسكينر در مورد مسأله قصد در آدمي، بر آن است كه رفتار گرايي كلاسيك از تبيين آن عاجز بوده است. رفتارگرايي كلاسيك به دليل اينكه به شرايط مقدم18 بر رفتار توجه نشان مي دهد، و رفتار را بر حسب شرايط مذكور تبيين مي كند، نمي تواند از مسائلي چون قصد يا هدف سخن بگويد. اما از نظر اسكينر، در رفتارگرايي مورد نظر وي، مي توان به تبيين چنين اموري پرداخت، زيرا در شرطي شدن عاملي، نتايج و پيامدهاي19 رفتار مورد توجه قرار مي گيرند. از اين رو، اسكينر(1976) مي گويد: «رفتار عاملي، قلمرو اصلي قصد است ... و ماهيتا معطوف به آينده است. شخص به اين قصد كه پيامد آن رخ خواهد داد عمل مي كند و اين ترتيب، زماني است» (ص 55). با توجه به اينكه پيامدهاي رفتار، امور قابل مشاهده محيطي هستند. اسكينر اميدوار است كه به اين ترتيب توانسته باشد جنبه هاي اسرارآميز قصد را كه به طور سنتّي در خصيصه التفاتي بودن20 آن جستجو مي شده، برحسب امور قابل مشاهده تبيين كند. خصيصه التفاتي، حاكي از مربوط بودن به چيزي21 است، و به همين سبب، تنها مي تواند ويژگي امور ذهني باشد. اشيا نمي توانند «درباره» چيزي باشند، بلكه تنها مي توانند چيزي باشند. بر اين اساس، نمي توان بدون فرض وجود ذهن و امور ذهني، از امور التفاتي شامل قصد، سخن گفت.
آيا اسكينر توانسته است با توسل به پيامدهاي رفتار، قصد و قصدمندي را به خوبي تبيين كند؟ اقتضاي ديدگاه پيامدگرا اين است كه رفتار هدفمند، همواره مبتني بر گذشته باشد، به اين معنا كه فرد در پي آن باشد كه تجربه هاي مطلوب پيشين دوباره واقع شوند. بر اين اساس، هدف نمي تواند امر واقع نشده اي باشد. اگر هدف و مقصود، امري باشد كه پيشتر به منزله پيامد رفتار رخ نداده باشد، در اين صورت نمي توان آن را با توسل به پيامدگرايي تبيين كرد؛ اما از سوي ديگر، ملاحظه مي كنيم كه ميزان قابل ملاحظه اي از اهداف و مقاصد مردم، امور آرماني هستند كه قبلاً به منزله پيامد رفتار تجربه نشده اند. پس بايد نتيجه گرفت كه پيامدگرايي براي تبيين همه جلوه هاي قصد و قصدمندي كافي نيست. اگر پيامدي وجود نداشته كه قصد را توضيح دهد، پس جنبه ذهني يا التفاتي قصد را به ناگزير بايد پذيرفت.
اما در باب مواردي كه پيامد مطلوبي بر رفتار مرتب شده چه مي توان گفت؟ آيا در اين موارد مي توان جنبه ذهني يا التفاتي قصد را به طور كامل حذف كرد و تنها با بسنده كردن به پيامدها، قصد را توضيح داد؟ چنانكه دنت22 به درستي مي گويد، اسكينر امور التفاتي را حذف نكرده، بلكه بر چهره آنها نقاب كشيده است:
«تصور مي رود كه طرح آزمايشي23 اسكينر، امور التفاتي را حذف كرده است، اما آن صرفا امور التفاتي را به نقاب دركشيده است. پيش بيني هاي غيرالتفاتي24 اسكينر تا آن حد كه موفقيت آميز است نه به سبب آن است كه اسكينر براستي قوانيني رفتاري غيرالتفاتي را يافته است، بلكه از آن روست كه پيش بيني هاي التفاتي كاملاً معتبر كه زيرساز موقعيتهاي آزمايشي او هستند (موش تمايل به غذا دارد و باور دارد كه با فشار دادن ميله غذا را به دست خواهد آورد ... پس ميله را فشار مي دهد)؛ به اين ترتيب لباس مبدل به تن كرده اند كه تقريبا هيچ جايي در محيط براي عمل مناسب در نظر نگرفته اند، جز حركت بدني؛ و تقريبا هيچ جايي در محيط براي اختلافي كه ميان باور فرد و واقعيت به بار مي آيد قائل نشده اند (دنت 1978، ص 15).
اگر بخواهيم عمل فرد را به طور مناسب در نظر بگيريم، ناگزيريم به چيزي بيش از حركت بدني وي در جريان عمل توجه كنيم. به عبارت ديگر، عمل و حركت بدني يك چيز نيستند، بلكه عمل چيزي بيش از حركت بدني است. آنچه در اين معادله ميان عمل و حركت بدني، به نادرستي حذف شده، اموري چون نيازها، باورها و جنبه هاي التفاتي است كه بايد آنها را به حركت بدني افزود، تا معادله مذكور براستي برقرار باشد.
نتيجه
با ملاحظه مفهوم عمل در نظريه اسكينر و مقايسه آن با ديدگاه اسلامي انسان به منزله عامل، آشكار است توسل به ديدگاه نخست ما را از ديدگاه دوم بي نياز نمي كند. عمل در مفهوم اسكنيري، پيش از مرحله شرطي شدن، به منزله حركت كوركورانه اي است كه مبتني بر مبادي معيني نيست و پس از مرحله شرطي شدن، صرفا با توسل به پيامدهاي رفتارهاي پيشين، تبيين پذير تلقي مي شود. در صورت اخير، ديدگاه اسكينر با اين دو مشكل مواجه است كه از سويي قصدهاي غيرمبتني بر پيامدهاي رفتارهاي پيشين را از صحنه حذف مي كند و از سوي ديگر، در قصدهاي مبتني بر پيامدهاي پيشين، عمل را به حركت بدني تقليل مي دهد. در برداشت اسلامي عمل، ابتناي رفتار به سه مبدأ معرفتي، ميلي و ارادي براي تبديل شدن آن به عمل، ضروري است. هرگونه تحويل گري در اين مبادي غيرقابل قبول است، خواه به اين نحو باشد كه اراده، مآلاً با توسل به علل تعيين كننده محيطي حذف شود يا تحويل يابد، و خواه به اين صورت باشد كه مبادي معرفتي و ميلي، به حركتهاي بدني تحويل يابد و جنبه هاي التفاتي مبادي مذكور حذف شود.
________________________________________
18 - antecedent.
1 ـ نهج البلاغه
12 - reinforcement.
11 - Walden Two.
1 - Margaret Masterman.
17 - Private events.
14 - Purposivenes.
16 - Bridgman.
10 - self control.
19 - Consequences.
13 - Purpose.
15 - Operationalism.
2 - Paradigm.
2 ـ باقري، خسرو، حسين اسكندري، زهره خسروي و مسلم اكبري؛ پيشفرضهاي روانشناسي اسلامي، فصلنامه حوزه و دانشگاه سال دوم، شماره 5، صص 25 ـ 37
21 - aboutness.
22 - Dennett.
20 - intentionality.
24 - nonintentional
23 - experimental design
3 - Construct paradigms.
3 - Dennett, D. (1978) Intentional systems in D.Dennett (1978) Brainstorms: philosophical Essays on Mind and Psychology. Montgomery, Vt: Bradford Books.
4 - Masterman, M, (1970). The Nature of a paradigm in Imre Lakatos and Alan Musgrave (eds), Criticism and the Growth of knowledge. Cambridge University Press, pp. 59 - 89.
4 - Scientific habits.
5 - Skinner, B.F. (1948) Walden Two. New York: Macmillan.
5 - artefact.
6 - action.
6 - Skinner, B.F. (1955 - 56) Freedom and the Control of Men; The American Scholar, Vol. 25, No: 1, Reprinted in Paul Nash (ed.), Models of Man, New york: John Wiley and sons, Inc. 1968, pp. 414 - 421.
7 - Skinner, B.F. (1964). Behaviorism at 50'''''''''''''''' in Skinner, 1972.
7 - operant conditioning
8 - Skinner, B.F (1972). Cumulative Record: A selection of Papers. New York. Appleton - Century - Crofts.
8 - Scientism
9 - Pragmatism
9 - Skinner, B. F. (1976). About Behaviorism. New York: Knopf.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 5:37  توسط حسن  | 

سياه پوشيدن و سياه پوش كردن

سياه پوشيدن و سياه پوش كردن
تعارض آموزه‏هاي ديني با يافته‏هاي علمي در پوشيدن لباس سياه و سياه پوش كردن تكايا و محافل چه توجيهي دارد؟يافته‏هاي علمي حكايت از تأثير مثبت لباس‏هاي روشن در نشاط و شادي و ارتقاء فعاليت‏هاي انساني و تأثير منفي لباس سياه دراين امور دارد كه با سنت رايج ديني در محافل مذهبي مبني بر سياه پوشيدن و سياه پوش كردن در تعارض است به اين تعارض چگونه پاسخ مي‏دهيد؟
اكرم رحمتي/مامايي
تكيه عمده و اساسي اين سوءال و ابهام ذهني، تعارض يافته‏هاي علمي با آموزه‏هاي ديني در پوشيدن لباس سياه و سياه پوش كردن است. در مقام جواب و زدودن ابهام، اولين گام آن است كه آيا چنين تعارضي واقعيت دارد و آيا يافته‏هاي علمي پوشيدن لباس سياه را به صورت كلي و در تمام حالات و موقعيت يك پوشش نامناسب مي‏شمارد؟
واقعيت آن است كه چنين تعارضي بين يافته‏هاي علمي و روان‏شناسي با آموزه‏هاي ديني به چشم نمي‏خورد، و اين دو منبع شناخت در اين مورد ـ پوشيدن لباس سياه ـ با يكديگر ناسازگاري ندارند. درست است كه از ديدگاه روان‏شناسي رنگ سياه به خودي خود نفي هرگونه رنگ است و نمايان‏گر مرزهاي مطلقي است كه در پشت آنها ديگر زندگي وجود ندارد و حيات متوقف مي‏شود و رنگ سياه به معناي انهدام، نيستي و پوچي است و نفي ديگر رنگها مي‏باشد؛1 اما اين نظريه، گوشه‏اي از يافته‏هاي روان‏شناسي است.
ياد آوري اين نكته لازم است كه پذيرش تأثير رنگ‏ها به اين معنا نيست كه رنگ‏ها در انسان تأثيري شديد دارند و سريع بر جهت‏گيري ذهني و رفتاري افراد موءثر واقع مي‏شوند؛ مثلاً اگر رنگ آبي تأثير تسكيني و آرامش بخشي دارد، نمي‏توان از آن به عنوان يك داروي مسكن براي تسكين سريع آن استفاده كرد و يا از رنگ قرمز در ايجاد تحريك سريع بهره جست؛ بلكه تأثير پذيرفته شده رنگ‏ها يك تأثير جزيي است كه در مدت زمان طولاني فرصت بروز پيدا مي‏كنند.
گوشه‏اي ديگر يافته‏هاي روان‏شناسي، گوياي اين حقيقت است كه آن گاه رنگ سياه مفهوم نيستي و پوچي و پايان يافتن را تداعي مي‏كند كه به عنوان انتخاب اول و يا يكي از سه انتخاب اول باشد؛ يعني در تمام حالات، اولين رنگ انتخاب شده و يا يكي از سه رنگ انتخابي اول براي زندگي (اعم از لباس...)باشد و اگر رنگ سياه در رتبه هشتم قرار بگيرد، يعني آخرين رنگ انتخابي در زندگي، رنگ سياه باشد و در موقعيت‏هاي نادر و استثنايي مورد استفاده قرار بگيرد، يك تمايل طبيعي، نابهنجار را نمايش مي‏دهد و نشان دهنده مهار اعمال و تصميم فرد بر كنترل اوضاع2 و نشان دهنده‏مهار اعمال و تصميمات فرد در زماني مي‏باشد كه بروز اضطراب قطعي است. محروميت از چيزي و يااز دست دادن شخصي و ياموقعيتي، انسان را در لبه يك تعارض غير قابل انكار قرار مي‏دهد و در اين حالت، وي براي به دست آوردن موقعيت قبلي و كنترل اوضاع دست به اقدامات كنترلي مي‏زند. پوشيدن لباس سياه، حكايت از تدبير انسان در چنين موقعيتي دارد؛ يعني از اقدامات مناسب، طبيعي و بهنجاري است كه موجب مي‏شود انسان بتواند بر اوضاع كنترل داشته باشد؛ زيرا نوعي سكون، سكوت و كاهش تحريك را در پي دارد.3
بنابر اين از ديدگاه علمي، پوشيدن لباس سياه و استفاده از رنگ سياه، حتي در غير پوشش، هميشه نامناسب نمي‏باشد و به معناي رسيدن به پايان زندگي و خط پايان عمر و تسليم شدن نيست و تأثير منفي و تخريب رواني را در پي ندارد. از اين رو پوشيدن لباس سياه در عزا داري‏ها و براي شخص مصيبت زده‏اي كه احساس غمگيني مي‏كند، يك نوع تسكين است و او را در اضطراب ناشي از فقدان شخص محبوب، به سمت سكوت و سكون دعوت مي‏كند و افزون بر اين موجب هم سو ساختن احساسات دروني با فضاي بيرون موجب آرامش مي‏گردد.4 شخص غم زده درآغاز قطع دل بستگي، اگر در فضاي شادي آفرين قرار بگيرد، بين حالت دروني خود و وضعيت خارجي، تعارض را مشاهده مي‏كند و اين تعارض هرگز به نفع او نيست. از اين رو بايد به سمت هم سويي و هماهنگ ساختن درون وبرون برآييم و انتخاب رنگ سياه در اين موقعيت‏هاي نادر و استثنايي زندگي (يعني در رتبه هشتم)، چنين تأثيري دارد. اين رنگ، اگر در رتبه هشتم و انتخاب پاياني قرار بگيرد، بر خلاف رنگ سفيد، سكوت و سكون و عدم ايجاد هر گونه تحريك رواني و جسماني و كاهش ساير فعاليت‏ها و كندي و سستي رادر پي دارد5 كه جملگي براي انسان مبتلا به رنج فراق و فرو رفته در درد قطع دل‏بستگي مفيد است و به او آرامش و سكون مي‏بخشد.
پس، از ديدگاه علمي، رنگ سياه تأثيري منفي و نامناسب بر روان و روح آدمي ندارد و در مصائب، كاهش دهنده آلام مي‏باشد و اين گونه نيست كه علم آن را كاملاً طرد كند؛ ولي سنت‏هاي ديني به آن اهميت داده، دينداران را به استفاده از آن توصيه كند.
از جهت ديگر، درباره تعارض موهوم آموزه‏هاي ديني، بايد بررسي كرد كه آيا اسلام براي هميشه و در تمام حالات رنگ سياه را توصيه مي‏كند و به تعبير روان‏شناختي، براي اولين انتخاب‏ها و يا سه انتخاب اول، رنگ سياه را برمي گزيند و مسلمانان را نيز به اين انتخاب دعوت مي‏نمايد؟
بايد گفت كه نگاه آغازين اسلام به رنگ سياه، يك نگاه منفي است از اين‏رو هرگز آن را در حالات عادي و زمينه‏هاي روزمره زندگي، به عنوان يك رنگ برنمي گزيند و آن را رنگ شيطان و فرعون و سمبل طغيان گري، ظلم و ظلمت معرفي مي‏كند و مي‏فرمايد:«لباس سياه نپوشيد كه لباس فرعون است».6
رنگ برگزيده و انتخاب اول اسلام ـ همانند علم ـ رنگ سفيد است كه امام باقرعليه‏السلام مي‏فرمايد: هيچ لباسي بهتر از لباس سفيد نيست.7 بعد از رنگ سفيد رنگ‏هاي زرد و سبز از طرف اولياي دين توصيه و از جانب اسلام رنگ‏هاي برگزيده هستند. در واقع رنگ سياه نه انتخاب اول و نه يكي از سه انتخاب اول اسلام، بلكه فقط در موقعيت خاص مانند مصائب و به هنگام ابتلا به غم فراق توصيه شده است از نظر اسلام، رنگ زندگي، حيات، حركت و تلاش رنگ سفيد مي‏باشد و آرامش بعد از تلاش و كوشش در رنگ سياه (شب) مي‏باشد. رنگ سياه، يعني همان رنگ شب، موجب آرامش مي‏شود. تا نفوس را از تعب و رنج روز كه در پي تلاش و كوشش به آن دچار گشته است، پناه دهد و آرام سازد.8
خداوند نيز در قرآن سياهي شب را مايه آرامش و روشنايي روز را زمينه تلاش ذكر كرده است.9
رنگ سياه در مكتب اهل بيت، فقط و فقط در مصائب و سوگواري‏ها مورد استفاده قرار گرفته است؛ يعني يك انتخاب نادر و استثنايي بوده است و نه انتخابي هميشگي. بنابر نقل ابن ابي الحديد، امام حسن ـعليه‏السلام در سوگ امير الموءمنين علي ـعليه‏السلام جامه سياه برتن كرد و با همين جامه به ميان مردم آمد و براي آنها خطبه خواند.10 درنگاه ابتدايي رنگ سياه، يك رنگ مكروه و ناپسند تلقي مي‏شود در نماز، لباس سياه پوشيدن مكروه مي‏باشد.11
در قطب دوم و جبهه دوم تعارض، يعني آموزه‏هاي ديني نيز لباس سياه نه تنها صد در صد مورد پذيرش واقع نشده است و آن را مفيد و انتخاب اول نيست و به آن توصيه نمي‏شود، بلكه سياه تنها در رتبه هشتم و آخرين انتخاب قرار مي‏گيرد. از اين رو تنها در عزاي ائمه هدي ـ عليه‏السلام پوشيدن اين رنگ ممنوع نيست، آن هم از اين جهت كه به واسطه تأثير رواني آن، موجب سكوت و سكون و آرامش گشته، شخص مضطرب را از مصيبت و حزن به يك آرامش رواني مي‏رساند و ياحداقل در اين زمينه بسيار تأثير دارد.
پي نوشت:
1. ماكس لوچه، ترجمه منيره رواني پور، 1368.
2. ماكس لوچه، ترجمه منيره رواني پور،1368.
3. اكبر زاده، 1374.
4. رمضان زاده،1371.
5. اكبر زاده،1374.
6. مجلسي، بحارالانوار،ج 83،ص 248.
7. همان،ج 78،ص 330؛ ري شهري،ميزان الحكمه، ج 8،ص 472.
8. نذير الحمدان،2002.
9. قصص(28)، آيه 73؛اسراء(17)آيه 17؛ فرقان(25)آيه 47؛ يونس(10)آيه 67.
10. ابن ابي الحديد،شرح نهج البلاغه، ج 16،ص 22.
11. طريقه دار،1380.
آيا در شب عاشورا، كسي از ياران امام‏عليه‏السلام او را ترك كرد و تعداد ياران امام‏عليه‏السلام در صحنه نبرد عاشورا چند نفر بودند؟
نسرين يونسي/الكترونيك
اين سوءال دو بخش دارد كه بايد جداگانه به آنها پرداخت. درباره بخش اول بايد گفت كه منابع متقدّم، هنگام ذكر وقايع شب عاشورا، اين نكته را متذكر شده‏اند كه هنگام درخواست امام‏عليه‏السلام از اصحاب و خويشان خود، مبني بر ترك او و واگذاشتنش در مقابل دشمن، اصحاب و خويشان به اتفاق با سخنان حماسي و شورانگيز خود، مراتب جان‏فشاني خود در ركاب امام‏عليه‏السلام را يادآور شده، هيچ كدام حاضر به ترك او نشدند و در اين جا بود كه امام‏عليه‏السلام فرمود: «... فاني لا اعلم اصحاباً اولي و لا خيراً من اصحابي و لااهل بيت ابرّ و لا اوصل من اهل بيتي؛1 من ياراني برتر و بهتر از ياران خود نمي‏شناسم و همين طور خانداني را نيكوكارتر و مفيدتر به صله رحم از خاندان خود نمي‏دانم».
در مقابل، همين منابع، خبر پراكنده شدن تعداد زيادي از ياران امام‏عليه‏السلام را در منزل زباله و هنگام شنيدن خبر شهادت برادر رضاعي امام، عبدالله بن يقطر نقل كرده‏اند و پس از شنيدن اين خبر نااميدكننده، امام‏عليه‏السلام طي نوشته‏اي كه در ميان سپاهش پخش شد، ضمن اعلام خبر شهادت مسلم، هاني و عبدالله چنين آورده بود: «... و قد خذلتنا شيعتنا فمن احبّ منكم الانصراف فلينصرف ليس عليه منا ذمام؛2 شيعيان ما، خوارمان كردند؛ پس هر كس كه دوست دارد، ما را ترك كند، چنين كند كه ما بيعت خود را از شما برداشتيم».
در اين هنگام بود كه گروه گروه سپاهيان آن حضرت‏عليه‏السلام جدا شدند و عاقبت تعداد اندكي با امام‏عليه‏السلام ماندند كه اين تعداد اغلب همان‏هايي بودند كه از مدينه با امام‏عليه‏السلام حركت كرده بودند.
آنان كه امام‏عليه‏السلام را ترك كردند، اعرابي بودند كه به خيال آن كه امام‏عليه‏السلام به شهري آرام و آماده اطاعت مي‏رود و در آن جا حكومت خود را به راه مي‏اندازد، به دنبال امام‏عليه‏السلام به راه افتاده بودند3 و البته چنين جدايي طبيعي مي‏نمود.
در منابع معتبر، از اين منزل به بعد، سخني از ترك ياران نيست؛ اما در نوشته‏هاي متأخّر، گزارشي از كتابي غيرمعتبر و مجهول به نام نورالعيون نقل شده كه در آن از قول سكينه، دختر امام حسين‏عليه‏السلام، سخن از ترك دسته جمعي سپاه به صورت دسته‏هاي ده‏تايي و بيست‏تايي به ميان آمده است كه در پايان نفرين سكينه را به دنبال دارند.4
واضح است كه اين روايت ضعيف و متأخّر نمي‏تواند در برابر آن همه گزارش‏هاي معتبر با ذكر سلسله سند مقاومت نمايد؛ به ويژه آن كه اين گزارش جعلي با سخنان اصحاب و خاندان امام‏عليه‏السلام در شب عاشورا و نيز عبارت مشهور امام‏عليه‏السلام در مدح آنها منافات دارد.
درباره بخش دوّم سوءال، يعني تعداد ياران امام‏عليه‏السلام در روز عاشورا،
منابع مختلف تعداد ياران امام‏عليه‏السلام را متفاوت ذكر كرده‏اند.5 برخي مانند طبري، اين تعداد را نزديك صد نفر دانسته‏اند كه در ميان آنها پنج نفر از فرزندان امام علي‏عليه‏السلام، شانزده نفر از بني‏هاشم و تعدادي ديگر از قبايل مختلف ديده مي‏شوند.6
و برخي مانند ابن شهر آشوب اين تعداد را هشتاد و دو نفر ذكر كرده‏اند.7
ابن نما از بزرگان شيعه در قرن ششم و هفتم، اصحاب امام‏عليه‏السلام را صد پياده و چهل و پنج سواره مي‏داند.8 همين تعداد از سوي سبط ابن جوزي نيز مورد تأييد قرار مي‏گيرد9 و در روايتي از امام باقرعليه‏السلام كه در جوامع روايي شيعه نقل شده، اين قول تأييد شده است.10
عجيب‏تر از همه، قول مسعودي است كه تا هنگام نزول امام‏عليه‏السلام در كربلا، تعداد ياران آن حضرت‏عليه‏السلام را پانصد سواره و صد پياده ذكر مي‏كند.11
قول مشهور كه هم اكنون نيز داراي شهرت عظيمي است، آن است كه تعداد ياران امام‏عليه‏السلام در كربلا، هفتاد و دو نفر بودند كه سي و دو سواره و چهل پياده بودند.12
پي نوشت:
1. ابي مخنف وقعة الطف، ص 197؛ طبقات ابن سعد، ترجمه دكتر محمود مهدوي دامغاني، ج 5، ص 99؛ تاريخ الطبري، ج 5، ص 418؛ شيخ مفيد، الارشاد، ترجمه شيخ محمدباقر ساعدي خراساني، ص 442.
2. وقعة الطف، ص 166.
3. همان.
4. اكسيرالعبادات في اسرار الشهادات، ج 2، ص 182.
5. از اين‏جا تا پايان اين پرسش، همه منابع به نقل از كتاب تاريخ امام حسين‏عليه‏السلام ج3، ص 242ـ250 نقل شده است.
6. تاريخ الطبري، ج 5، ص 393.
7. ابن شهر آشوب، المناقب، ج 4، ص 98.
8. ابن نما، مثير الاجزان، ص27ـ28.
9. ابن جوزي، تذكرة الخواص، ص 143.
10. مجلسي، بحارالانوار، ج 45، ص 4.
11. مسعودي، مروج الذهب، ج 3، ص 70.
12. دينودي، الاخبار الطوال، ص 254؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 5، ص 183؛ بحارالانوار، ج 45، ص 4؛ قتّال نيشابوري، روضة الواعظين، ص 158.
ثواب عزاداري
محمد رضا كاشفي
وجود رواياتي كه ثواب عزاداري براي امام حسين عليه‏السلام‏را بي‏شمار ذكر مي‏كند تاچه اندازه صحيح است؟
موسي بشارتي/ادبيات فارسي
عزاداري براي سالار شهيدان، آقا ابا عبدالله الحسين‏عليه‏السلام‏از بزرگ‏ترين اسباب تقرب به خداوند و داراي اجر و ثواب فراوان مي‏باشد. روايات بسياري در اين خصوص، در كتاب‏هاي معتبر وارد شده كه در ميان آنها، احاديث داراي اعتبار كافي و قابل اعتماد نيز فراوان است.
دراين مورد چند نكته اساسي را بايددر نظر گرفت:
1. اين گونه روايات نيز مشتمل بر صحيح و غيرصحيح هستند.
2. مقصود از روايت‏هايي كه آثار خاصي را براي بعضي از اعمال ذكر كرده‏اند، اين نيست كه فلان عمل علت تامه آن اثر است؛ بلكه مقصود اقتضاي اثر است. علت تامه، مجموع علل موءثر بر يك چيز با رفع تمام موانع است. تأثير چنين علتي بر معلول، حتمي و ضروري است و به هيچ وجه تخلّف‏پذير نيست؛ در حالي كه مقتضي، يكي از شرايط موءثر بر يك پديده است كه در صورت نبودِ موانع، مي‏تواند اثر كند؛ ولي اگر مانعي بر سر راه آن قرار گيرد، توان تأثير ندارد. چنين چيزي در جهان ماديات و اسباب و مسببات طبيعي نيز هست؛ مثلاً اگر گفته شود كه آتش سبب احتراق چوب است، به نحو مقتضي است؛ يعني تا ديگر شرايط مانند وجود اكسيژن پديدار نشود و موانع بر طرف نگردد، عمل احتراق صورت نخواهد گرفت. بنابراين اگر كسي چوب‏تري را در آتش اندازد و با گذشت چند دقيقه از احتراق خبري نباشد، نبايد درآن گزاره ترديد كند؛ بلكه بايد جست و جو كند كه آيا آن گزاره مشروط به شرايطي نيز هست يانه و آيا مانعي براي تأثير آتش در چوب وجود دارد ياخير؟ آن گاه خواهد ديد كه اين گزاره - ضمن دارا بودن ارزش صدق - مشروط به شرايط متعددي از قبيل وجود اكسيژن و نبود موانعي چون رطوبت در چوب، تناسب ميزان حرارت آتش با مقدار مقاومت چوب و... مي‏باشد؛ اما اگر تمام شرايط و رفع موانع مفروض پديد آمد؛ يعني، علت تامه محقق شد، حتما چوب آتش خواهد گرفت و تخلّف آن، به معناي كذب گزاره ياد شده است. تأثير اين اعمال نيز به نحو جزءالعلّه و مقتضي است و همواره با ديگر شرايط عمل مي‏كند؛ اما اين كه آن شرايط دقيقاً چيست و سهم هر يك تا چه اندازه است‏و آيا تأثير اين عمل و هر شرط ديگري، در همه موارد يكسان است يا ممكن است در موردي نقش اصلي‏تري را ايفا كند و مكانيسم تأثير چگونه است؟ آيا ديگر ابزارها را در اثر گذاري تقويت مي‏كند يا خود مستقيماً اثر مي‏گذارد؟ اينها و ده‏ها سوءال ديگر، مسائلي است كه ريشه عقلي و فكري بشر هنوز در حدي نيست كه بتواند به طور كاملاً دقيق، به آنهاپاسخ دهد و يكي از خدمات بزرگ پيامبران به بشر، آگاه‏سازي او از وجود چنين عاملي است كه عقل به تنهايي قادر به شناخت آن نيست. آن چه به طور كلي مي‏توان با ژرف كاوي فلسفي و تحقيق در نصوص ديني دريافت، اين است كه دايره عليت، منحصر به علل و معلومات مادي نيست؛ بلكه علل طبيعي، مقهور ماوراي طبيعت هستند.
3. گستره كمي و كيفي ثواب‏هايي كه بر گريه، عزاداري و زيارت امام حسين عليه‏السلام‏ذكر شده است، تعجبي ندارد؛ زيرا در مقابل آن همه ايثار، شجاعت، توكل، رضا، مردانگي، آزادگي... و مصايبي كه آن حضرت متحمل شدند، اين همه ثواب شايسته است. توجه و دقت در داستان ذيل، اين مطلب را روشن‏تر مي‏سازد.
علامه بحرالعلوم در راه سامرا به مسئله گريه بر امام حسين‏عليه‏السلام كه باعث آمرزش گناهان مي‏شود، فكر مي‏كرد. عربي بر مركبي سوار، مقابلش رسيد و سلام كرد و پرسيد: جناب سيد! شمارا متفكر مي‏بينم؟ اگر مسئله علمي است، بفرماييد، شايد من هم چيزي بگويم.
بحرالعلوم فرمود: دراين فكر بودم كه چگونه حق تعالي اين همه ثواب به زائران و گريه كنندگان حضرت سيد الشهداعليه‏السلام مي‏دهد؛ مانند آن كه: «هر قدمي كه زائر بر مي‏دارد، ثواب يك حج و يك عمره در نامه عملش نوشته مي‏شود و براي يك قطره اشك، تمام گناهان صغيره و كبيره‏اش آمرزيده مي‏شود»؟ آن سوار عرب فرمود: تعجب مكن! من براي شما مثل مي‏آورم تا مشكلت حل گردد. سلطاني در شكارگاه از همراهانش دور افتاده بود. در آن بيابان وارد خيمه‏اي شدو پيرزني را با پسرش در گوشه خيمه ديد. آنان بزي داشتند كه زندگي شان از شير آن بز تأمين مي‏شود و غير از آن چيز ديگري نداشتند. آن پير زن، بز را براي سلطان ذبح كرد و طعامي حاضر كرد. او سلطان را نمي‏شناخت و فقط براي اكرام مهمان، اين عمل را انجام داد. سلطان شب را آن جا ماند و روز بعد در ديدار عمومي، واقعه ديشب خود را نقل كرد و گفت: من در شكار گاه از غلامان دور افتادم و در حالي كه شديداً تشنه و گرسنه شده بودم و هوا به شدت گرم شده بود، به خيمه آن پيرزن رفتم؛ او مرا نمي‏شناخت و در همان حال، سرمايه او و پسرش بزي بود كه از شير آن، زندگي را مي‏گذراندند؛ بز را كشتند و براي من غذا آماده كردند. حال در عوض اين محبت، به اين پير زن و پسرش چه بدهم و چگونه تلافي كنم؟
يكي از اين وزيران گفت: صد گوسفند به او بدهيد؛ ديگري گفت: صد گوسفند و صد اشرفي به او بدهيد؛ ديگري مي‏گفت: فلان مزرعه را به ايشان بدهيد. سلطان گفت: هر چه بدهم، كم است. اگر سلطنت و تاج و تختم را بدهم، مكافات به مثل كرده‏ام؛ چون آنها هر چه داشتند به من داده‏اند؛ من بايد هر چه دارم، به آنان بدهم.
حضرت سيد الشهداعليه‏السلام هر چه داشت، از مال، اهل و عيال، پسر،برادر،فرزندو سر و پيكر، همه و همه را در راه خدا داد؛ حال اگر خداوند بر زائران و گريه كنندگان آن حضرت، آن همه اجر و پاداش و ثواب بدهد، نبايد تعجب نمود؛ اين را فرمود واز نظر سيد بحرالعلوم غايب شد.1
________________________________________
1. االعبقري الحسان، ج 1، ص199 به نقل از اشك حسيني، سرمايه شيعه، ص 36و37.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 5:33  توسط حسن  | 

آزادي و کنترل در تعليم و تربيت

آزادي و کنترل در تعليم و تربيت

 آزادي حقي است كه، هرانساني بايدازآن برخوردارباشد.اين حق دردوره هاي مختلف شخصيتي وزيستي صورتهاي گوناگون دارد.البته ميدان اختياروآزادي هرفردي متغيرهاي گوناگوني دارد: همچون سن،جنس،نژاد،ثروت و.... ولي حدودآزادي فرزندان درتعليم بايدبه گونه اي ديگرتعيين شود.به اين معنا كه انسان براساس يك سلسله معيارهايي كه تعيين كننده ي ميزان اختياروآزادي اودردوره هاي مختلف رشد است؛مي تواندازآزادي بهره مندشود.واين درحقيقت صورتهاي گوناگون آزادي داده شده به اوست.پس حدود،آزادي عمل يك كودك را،شرايط وويژگيهاي شخصيتي ومحيطي اوتعيين مي كند. فرددراوايل تولدبه علت محدوديت شناختي،حركتي ورفتاري خودقادرنيست يك پرتگاه را ازيك سطح همواربه خوبي تميزدهد.يادرصورت مواجه شدن باسقوط،خودرانجات دهد،ياقسمت شكسته ي يك شيشه را،به عنوان جزئي خطرناك آن پديده درنظرداشته باشد،يادريابدو بدانند كه آب بازي باآب مرگ آفرين چه تفاوتي دارند؟ پس شرايط وويژگيهاي سني اين كودك به ما اجازه نمي دهدكه اورابا توجه به حق آزادي اش درمواجهه باخطررهاكنيم وحيات اورابه مخاطره بيندازيم.ولي درعين حال به اين معنا هم نيست كه دركليه جوانب، حقوق اورادرنظرنگيريم. بنابراين ملاك هايي وجوددارندكه مارا قادرمي سازندآزادي يك كودك تيزهوش رابيشترازيك كودك عادي،ويك كودك عادي رابيشتر ازيك كودك عقب افتاده ذهني رعايت كنيم .پس آزادي در بحث هابه آزادي اجتماعي به معناي خاص آن مربوط نمي شود،چراكه آزادي اجتماعي، شرايط حقوقي داردوآزادي تربيتي، شرايط علمي وحقيقي. تعاريف گوناگون ودرك هاي متفاوت ازآزادي باعث شده است كه نه تنهادرقلمروذهني بلكه درقلمروعيني نيز آنچنان كه شايسته ي اين واژه است نتوانيم آن راتصورودرك كنيم؛ودرجهت مصداق آفريني آن گام برداريم.لذادربرخي ازخانواده ها،بي بندوباري،سقوط ارزشهاوهنجارهارابه عنوان آزادي قلمدادمي كنند وحذف ديكتاتوري واستبدادرابه عنوان روشي براي جلوگيري ازبه انحراف كشيده شدن وآسيب ديدن فرزندانشان برمي گزينند.بامحروم كردن آشكارفرزندانشان واعضاي خانواده هاازحقوق انساني آنهابراين باورند كه مباداآنهابابرخورداربودن ازآزادي هاي سالم وحياتي به انحراف كشيده شوندوآسيب ببينند.امااينها همه احتمال است. اگرنظام هستي هم براساس چنين احتمالاتي استوارمي شدهيچ حركتي نمي بايستي دركيهان صورت مي گرفت.چراكه هميشه احتمال منحرف شدن خورشيد ازمدارش مي بايست وجود داشته باشد. واحتمال انحراف درآزادي داشتن نيز چنين است.ولي آن چنان ضعيف مي نمايد كه ميتوان گفت در حدصفراست به خصوص باوجودملاكهاي ارزشي،اجتماعي وعقلاني درتفويض آزادي بركودك. واين درست بدان مي ماند كه بگوييم كودك ما در راه مدرسه تاخانه ممكن است چيزي ببيندياكسي او رابربايد ويادرجايي...بنابراين،اين اختيار راازاوبگيريم.درحالي كه اودر فاصله از خانه تامدرسه واز مدرسه تا خانه مي تواندبه كسب مهارتهاي اجتماعي بپردازد.ارتباطات كودكانه وسالمي رابادوستانش داشته باشد وبفهمد كه تواناييهايش در روابط اجتماعي در چه حدي است وبايد تاچه حدودي افزايش پيداكند. از دست دادن اين فرصت يعني ازدست رفتن فرصت رشدوپيشرفت وترقي در كسب مهارتهاي انساني واجتماعي. اگر خانواده ،آزادي سالم كودكش راازاوسلب كند،گلي رادريك فضاي بسته وآلوده قرارداده كه احتمال پژمردگي آن بسيار زياداست وسرعت اين پژمردگي بسيارتندخوهد بود. بايد اشاره كرد كه بي كفايتي،خجالتي بودن،ناتواني در كسب حقوق خويش،عدم رعايت حقوق ديگران،ترس از اجتماع،ترس ازمسئوليت پذيري،ضعف درخودگرداني ومسائل بسيار،كودكان ونوجوانان از جمله علائم ناسالمي است كه از سلب آزادي وياارائه آزادي نامعقول بركودك سرچشمه مي گيرد. پس خانواده اي كه حدود آزادي را بدون بينش تعيين كند ونمي داند حدهرچيزي تا كجاست - يعني مرز سلامت وناسلامتي،زشت وزيبايي،درستي ونادرستي آن- اگرپديده ي رفتار،وجوديااحساس ازمرزسلامتي به ناسلامتي،زيبايي به زشتي،درستي به نادرستي گام بردارد،به حرمت وجودي حيات خود وفرزندخودتجاوز كرده اند وشايد چنين خانواده اي بي نظمي،عدم رعايت حقوق ديگران و... را هم به حساب آزادي واختياركودكش بگذاردنه تخريب،عصيان،بي عدالتي وتجاوز گري وپرخاشگري او. ولي پدر ومادري كه حدود اختيارفرزندش رابراساس شناخت وآگاهي ودقت، تعيين وتنظيم نكرده اند،بايد بدانند كه مفهوم آزادي را با ،رها سازي ناسالم وبي قيد وبند وبي حدومرزبودن رفتار اشتباه گرفته ومفهوم اصيل آزادي را درك نكرده اند. چراكه اين واژه يكي از ارزشمندترين،زيباترين ولطيف ترين واژه هايي است كه خداوندبه بشرخودهديه كرده است تا بوسيله آن بتواند حقوق حقيقي خود را بدست آوردوارتباط سالم وزيبا وارزشمندانه باحيات برقراركند. منبع: فرآيند انسان سازي در تعليم وتربيت تهيه وتنظيم :معصومه مرادي به نقل از ماهنامه الکترونيکي پژواک

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/25ساعت 0:3  توسط حسن  |